۱۳۹۷/۱۱/۰۹

.

چیزی در دل‌ام شاد است؛ جوانه‌مانند، ترد، تازه. چیزی از زیرِخاکستردرآمده، صیقل‌خورده، گداخته و مخملین. آن‌قطره‌ی شادِ به‌زور پنهان‌شده در گوشه‌ی چشم‌ام که نگه‌اش داشتم تا به آسانسور برسم، که رییس دانشکده و معاون آموزش نبینندش تا دکمه را بزنم تا به همکف برسم. چیزی در دل‌ام شاد است بس‌که سال‌ها دویده بودم و نرسیده؛ نرسیده از هشتادوهشتِ دهشت، از پسِ دولتِ بهار، از گذر تدبیر و امید. ثبت شود به‌تاریخ امروز نهم بهمن نودوهفت، که دانشگاه درهایش را به‌رویم باز کرد. ثبت شود به‌تاریخ امروز که چیزی جوانه‌مانند در دل‌ام شاد است و می‌دوم به‌سوی آسانسوری که اشکِ گوشه‌ی چشمم را امان داد که کسی نبیند؛ به‌حرمت سال‌هایی که حسرت تدریس با هزاربهانه گره شد در گلویم که حالا به طبقه‌ی همکف ساختمان مرکزی برسم، با برگه‌ای در دست تا اشک‌هایم راحت با باران صبح یکی شود. چیزی در دل‌ام شاد است که «فاتح شده و خودش را به‌ثبت رسانده» لاجرم.
بروم کمی چای دم کنم، نیمه‌ی غایب بخوانم و دلی سبک کنم به اشک، به لبخند، برای سال‌های رفته، برای سال‌های مانده.