۱۳۹۷/۱۰/۱۱

"You never know what you might find, When dreams come true" *

روز اول دوهزارونوزده، از آن‌روزهای جلاله است ظاهرا؛ کارت هوشمند ملی و مهم‌تر از آن شناسنامه‌ی تازه را درعرض پنج‌دقیقه تحویل گرفتم. پنج‌دقیقه برای کار اداری در ایران یعنی بهشت، یعنی فرشتگان الهی درحال ماساژدادن‌ات باشند. حالا بماند که عکس‌ام درهردوشان شبیه خانم‌جلسه‌ای‌های مدرن بی‌ام‌و‌سوارِ نیاوران‌به‌بالاست و هی می‌خندم به تصویر خودم با آن شمایل.
آمدم بروم آن‌طرف خیابانِ ثبت‌احوال که دیدم دوره‌گردی بساط کرفس‌کوهی راه انداخته و چه کرفسی، واویلا. این‌ها را معمولا خشک می‌کنم برای ماست‌وخیار و تا حالا در تهران ندیده بودم‌شان. کیسه را که می‌گذارم روی صندلی شاگرد، فکر می‌کنم این تنها چهارروز بی‌کاری‌ام است و چه‌کار کنم که این سالِ نوی میلادی خوشم باشد. زنگ می‌زنم به کافه و قرار ميز را قطعی می‌کنم و می‌بینم دلم چه لک‌زده برای فلافلِ کثیف با لیموناد شیشه‌‌ای کثیف‌تر. پیام می‌دهم به رفیقی که بیا برویم برای‌ات خوردنی غیربهداشتی بخرم اگر پسرخوبی باشی. در دم جواب می‌دهد که من بندری هم می‌خواهم و بیا دنبال‌ام سر کار.

الان در ساندویچی هستیم با لب‌ولوچه‌ی چرب. دارد می‌پرسد پذیرایی شام دوهفته‌ی دیگر برای شصت‌و‌پنج‌نفر سخت‌ات نیست و می‌گویم که این اولین جشن خانگی در ابعاد بزرگ‌ام است طی شش‌سال گذشته و برایش بیشتر از احساس خستگی، هیجان دارم. می‌گویم که هنوز این موقعیت کاری جدید را باور نمی‌کنم و فکر می‌کنم خواب است. می‌گوید یادت می‌آید آن‌روزهای دویدن‌ات میان آتش را؟ سر تکان می‌دهم با گرهی در ابرو. بطری‌اش را به بطری‌ام می‌زند و می‌خواند: «هان ای زیان‌رسیده، وقت تجارت آمد».



* Brandon Richard Flowers