۱۳۹۸/۰۴/۱۴

'What if You're Right and They're Wrong'

یه‌چیزی بگم به عنوان نصیحت، وصیت، هرچی؟ از نظرات دیگران استفاده کنید، مشاوره بگیرید، تجربه‌هاشون رو بشنوید ولی هیچ‌وقت نذارید جلوی ایده‌هاتون رو بگیرن. نذارید به‌تون این حس رو بدن که نمی‌تونید. نذارید اعتمادبه‌نفس‌تون رو نابود کنن. دل بدید به کاری که عاشقش هستید. راه دور چرا، همین من اگه می‌خواستم به دری‌وری‌های دیگران گوش بدم الان از مدت‌ها قبل باید اینجا رو نمی‌نوشتم. چرا؟ چون مدام کنار گوشم می‌شنیدم که دوره‌ی بلاگ گذشته. گذشته؟ منِ رسانه‌ای می‌گم نه چون فرایندی سایبریه. شما بگو گذشته، منم می‌گم خب گذشته اما من باهاش حال می‌کنم. از این‌که هرروز کلی ایمیل می‌گیرم کیف می‌کنم. شما بگو گذشته، منم می‌گم خب گذشته ولی وقتی می‌بینم لیمان قبل از جراحی هم میاد یه پست می‌نویسه، یا آیدا خسته از کار و زندگی میاد دوخط برامون از کار جدیدش می‌‌گه، وقتی سی‌و‌پنج بعد از چندسال، زندگی با دخترکوچولوش رو توصیف می‌کنه، وقتی لوا موفقیت‌های آرت‌تو‌گدر رو موبه‌مو شرح می‌ده یا یک سرخپوست خوب وقتی می‌خواد از آقا فتاح بنویسه باز اینجا رو انتخاب می‌کنه، من قند توی دلم آب می‌شه. اینارو نوشتم که بگم میزبان‌های وبلاگ و پادکست و الخ وقتی به شما می‌گن آقا ما رایگان اجازه می‌دیم شما محتوا تولید کن، اصن مهم نیست فلان اینفلوئنسرِ توییتر یا اینستاگرام چی می‌گه چون قضیه بخشش شاه و نبخشیدنِ شاه‌قلیه.

عزیزان قشنگم توی زندگی‌تون اگه با کاری حال می‌کنید و اون فعالیت ضرری به کسی نمی‌رسونه، انجام‌ش بدید. برید دنبال‌ش. اهمیت ندید به فتواهای دیگران. نصف این فتواها از یه‌جایی میاد که اسم‌ش مخزن حسادته. حسادت؟ آره، به‌وضوح آره؛ این تفکر که من چون حال ندارم، دیگه ایده ندارم، وقت ندارم که فلان کار رو انجام بدم، چرا بقیه انجام بدن. بعد این تفکر چکار می‌کنه؟ میاد به‌جای تقویت خودش، ریشه‌ی شمای ایده‌دار رو می‌زنه. ضعیف باشی، برای همیشه می‌زنه. متوسط باشی، شُل‌ت می‌کنه.

حواستون باشه که زندگی به‌اندازه‌ی کافی فرایند ملال‌انگیزی هست، در این کشور که واویلا. حالا اگه راه‌انداختن یه‌کاری، نوشتنی، بلاگی، پادکستی، «هرچی» حال‌تون رو خوب می‌کنه، برید سراغش. به نظرات مشعشع فیلسوفانِ ایجاد ناامیدی که کم هم نیستند گوش ندید، ته‌ش خیلی رودرواسی دارید، از روی ادب بگید باشه، یه لبخند بزنید و به کاری که دوست دارید بچسبید. یادتون هم نره اون دیالوگ قشنگ رو که گفت «حرف، باد هواست مرتضی».
.


پانوشت: مرسی از خوانش بعضی از پست‌های این‌جا در رادیو و پادکست‌ها و ممنون از ذکر منبع. هر روز بیشتر موفق باشید:




۱۳۹۸/۰۴/۱۰

با دست‌خطِ دیگری


  آنچه مانده از راه دراز


بچه که بودیم تو اهواز یه همسایه داشتیم به اسم آقا فتاح که راننده کامیون بود. یه ماک قدیمی تمیز داشت که هروقت از سفر می‌اومد همه‌ی کوچه با خبر می‌شدن. هروقت می‌اومد ما عزا می‌گرفتیم چون یه دور می‌اومد خونه ما و انقدر حرف می‌زد که همه‌مون کمردرد می‌گرفتیم از نشستن زیاد. شب‌ها هم حوصله‌اش سر می‌رفت و می‌اومد تو کوچه و بدبخت کسی که از خونه‌اش بیرون می‌رفت. مخش رو کار می‌گرفت تا جایی که به التماس بیفته یا اینکه یکی دیگه پیدا بشه که جاش رو بگیره. معمولا عموی کوچک ما می‌رفت تو کوچه برای سیگار کشیدن و کار ما بچه‌ها این شده بود که بریم الکی بگیم عمو تلفن کارت داره که بتونیم نجاتش بدیم. که این ترفند هم زود اثرش رو از دست داد. آقا فتاح می‌گفت برو بچه دروغ نگو. آقا فتاح تمام حرکاتش کند بود. حرف زدنش هم کند بود. خیلی کند. پوستِ کلفتِ آفتاب سوخته‌ای داشت با موهای سفید فرفری. وقت‌هایی هم که کسی نمی‌رفت تو کوچه تلفن می‌زد به خونه‌ی ما و فرقی نداشت کی برمی‌داشت، آقا فتاح حرف می‌زد. استاد حرف زدن بی‌پایان بود. با همون ریتم کندش جملات رو طوری می‌گفت که نقطه نداشت. یه بار وسط حرفش تلفن رو قطع کردم چون نمی‌دونستم چجوری باید بش بگم قطع کنه. آقا فتاح دیوانه نبود و ما همه احترامش رو حفظ می‌کردیم و مثل کاپیتان یه کشتی داستان‌های بی‌حکمتی از شهرهای پرت برامون می‌گفت. 
یه سال آقا فتاح از روی کامیون پریده بود پایین و جفت پاهاش شکسته بود. خانواده‌اش گفته بودن دیگه نباید بره جاده. براش یه سمند سفید صفر گرفته بودن که تو تاکسی سرویس کار کنه. همه‌مون معتقد بودیم کار خوبیه برای آقا فتاح. هر روز کلی آدم می‌بینه و براشون حرف می‌زنه. ولی خیلی زود افسرده شد. به عادت کامیون دنده رو محکم جا می‌زد و کند می‌روند و دورهای بلند می‌گرفت و با کسی هم حرف نمی‌زد. کم کم به هر بهونه‌ای مریض می‌شد و می‌نشست تو خونه و دیگه کمتر حرف می‌زد. عادت داشتیم هر سال با کامیونش بریم سیزده به‌در. می‌رفتیم پشت کامیون و در رو می‌بست و هر جا خودش صلاح می‌دونست درو باز می‌کرد و همونجا می‌شد جای سیزده به‌در. وقت‌هایی هم می‌شد که اگر قرار بود تهران بیایم یا شهر دیگه با آقا فتاح می‌رفتیم ولی تو طول سفر حرف نمی‌زد.
آقا فتاح با همسفرهاش حرف نمی‌زد. با مسافرهای تاکسی سرویسش حرف نمی‌زد. با زن و بچه‌اش هم حرف نمی‌زد. فرمول شاید این بود: آشنا ولی دور، صمیمی ولی با احترام، شنوا ولی نه صاحب‌نظر. سفرهای طولانی و گرم جاده‌های جنوب رو می‌رفت برای شب‌های خنک حرف زدن. حالا می‌فهمم که نه سفر بدون اون حرف‌های طولانی براش معنایی داشت، نه همصبحتی بدون سفرهای دور.


 http://dead-indian.blogspot.com/2019/07/blog-post.html

۱۳۹۸/۰۴/۰۷

.

وسط کنش-واکنش‌های رختخوابی می‌گه واقعا چی می‌تونه مثل سکس آدمارو این‌قدرِ دیگه نزدیک هم نگه داره. می‌گم انتقام فرزندم، انتقام.

۱۳۹۸/۰۳/۲۵

Of The Dirty Khordad

دارم فلفل‌دلمه‌ای‌ها را خرد می‌کنم تا کنارش گل‌کلم را تفت بدهم و به سیب‌زمینی‌های توی تابه اضافه کنم. دارم مویرگی، روحی، حسی، چیزی از وجودم را به آشپزخانه گره می‌زنم تا حضورم را در این فضا به‌ثبت برسانم. اول تصمیم گرفتم فلفل‌ها را به‌صورت مورب، باریک و خلالی ببُرم و بعد میانه‌ی این‌کار، نگینی و ریز را ترجیح دادم. انگار که بخواهم وقت سرو غذا برتری سیب‌زمینی‌ها را بر همه‌چیز ثابت کنم و خداراشکر که قانون‌گذار هنوز در این مورد محدودیتی لحاظ نکرده است.



۱۳۹۸/۰۲/۲۷

Because I'm happy *

اردیبهشت است. نزدیک به پایانِ ترم، هفته‌های آخر. کمی از سرفصل‌ها مانده، بیشترِ هیجان‌ها گذشته. منِ سفت‌وسختِ بنیادگرا چنان دوستِ دانشجویانم شده‌ام که روزگاری در خیال هم نمی‌گنجید. حالا نزدیک‌ام به استادی که از خودم تصور می‌کردم؛ از درس می‌گویم، از زندگی. زور نمی‌زنم برای کشاندن‌ کسی به کلاس، جذاب می‌کنم مباحث سختی را که روزی ما را فراری می‌داد. خیلی خودمانی نمی‌شوم که جایگاه‌ها محفوظ بماند، خیلی آن بالاها نمی‌روم که تصور کنند درک‌شان سخت است. گاهی خاطره‌ای می‌گویم و مباحث نظری را جمع می‌کنم و گاهی یک‌ساعت و نیمِ تمام پای تخته نمودار و جدول می‌کشم. عصری می‌روم در کافه‌تریای دانشجویی و کنارشان نسکافه‌ای می‌نوشم و گپی می‌زنم و صبحی در اتاق فسقلی‌ دانشکده با ساقه‌طلایی و چای می‌نشینم به شنیدن‌شان. خودم را رو نمی‌کنم. لذتِ سلول‌به‌سلولی که از قدم‌زدن در دانشکده نصیبم شده را لو نمی‌دهم. به‌جای شماره‌ی موبایل، ایمیل می‌دهم و زیاد در دفتر اساتید نمی‌نشینم. به‌جایش دانشگاه را متر می‌کنم؛ درخت‌ها و باغچه‌ها و راه‌باریکه‌ی سیمانی منتهی به در شمالی و جنوبی را. اردیبهشت است و شمار چنارها و زبان‌گنجشک‌های مقابل کلاس‌هایم را دارم. همه‌ی این‌ها هست و هنوز باورم نیست. گاهی فکر می‌کنم خوابم، فکر می‌کنم همه‌چیز رویاست؛ این کلاس‌ها و راهروها و تخته‌ها و بچه‌ها همه خوابند. بعد می‌بینم واقعی‌ام. دارم برگه‌های میان‌ترم‌ را صحیح می‌کنم یا با رئیس‌گروه حرف می‌زنم. خودم را وسط کنفرانسِ کلاسی کشف می‌کنم یا درحین غرزدن سر تعریفی که فراموش کرده‌اند. خوشحالم، خوشبختم. درجایی ایستاده‌ام که خدا می‌داند همیشه آرزویش را داشتم و می‌رفت که در حد رویا بماند. روزگار چرخید اما. طوری چرخید که آرزو داشتم، شایسته‌اش بودم. بدم می‌آید از شکسته‌نفسی‌های ریاکارانه درست همان‌قدر که از اعتمادبه‌نفس‌های دروغین. بله لایقِ امروز بودم. هستم. خواهم بود.

اردیبهشت است؛ نزدیک به پایانِ ترم، هفته‌های آخر. کمی از سرفصل‌ها مانده، بیشترِ هیجان‌ها گذشته. اردیبهشت است، عطر امین‌الدوله‌‌ در هوا پیچیده و وقتی از گوشه‌وکنار کسی استاد صدایم می‌زند، قند در دلم آب می‌شود.




۱۳۹۸/۰۲/۱۸

.

وقتی‌که به دوروتی پارکر گفتند بسیار بی‌پرده می‌نویسی، جواب داد: بی‌پرده از نظر چه‌کسی؟

۱۳۹۸/۰۲/۰۳

" You know, my favorite point of view is when you're standing here, You make me happy (ba ba ba dum) "


با سیستم «بالش- پیژامه- تخمه‌آفتابگردون- هایده» سه‌تایی ولو شده بودیم کف زمین به گپ و غیبت (سلام لیمان) و الکی‌الکی رسیدیم به اون‌جا که هرکی چطوری خر می‌شه؛ با چه حرفی، حرکتی، تاکتیکی و غش‌غش خنده راه‌ افتاده بود با مدل الاغ‌شدن هرکدوم‌مون. بعد درکمال‌ناباوری براشون گفتم که من تقریبا یه‌نقطه‌ضعفِ خرشدن دارم؛ یعنی خودمم می‌دونمش. یهو پرسیدم وقتی خودم می‌دونمش نقطه‌ضعف تلقی نمی‌شه که و چون با ضربات بالش و جمله‌ی «بیشین بابا» روبه‌رو شدم، ادامه دادم. هرچی هست اینه که هرآینه مردی که بعداز کار، مهمونی، دکتر و... بیاد دنبال‌ام، یهو نمودار محبوبیت‌ش توی دلم خیلی صعودی می‌ره بالا. یعنی مثلا تکست بده که من ساعت فیلان جلوی پارکینگم یا کی بیام جلوی دانشگاه دنبالت باهم بریم بهمان‌جا. توی این‌‌نقطه، قشنگ الاغ درونم نیشش از این بناگوش تا اون‌یکی باز می‌شه. بهشون گفتم شسته‌رفته‌ش یعنی کلا از نیمه‌ی‌راه ملحق‌شدن بدم میاد؛ مثلا «ساعت هفت، جلوی سینما آزادی». شت! این‌جمله قشنگ یه‌مدل فاتحه‌خونیه واسه رابطه‌هه. گفتم وقتی یکی میاد دنبالت، یعنی داره می‌گه منتظر بودم برگردی، یعنی خوشحاله که بعداز یه‌فاصله زمانی و مکانی، داره یه‌مسیر حتی چندصدمتری تا خونه نه الزاما اپرا، رو همراهی‌ت می‌کنه، یعنی داره می‌گه چه خوبه برگشتی. ته‌ش یعنی اومدم استقبالت که برگردیم توی دایره‌ی شخصی‌ خودمون دوتا. همین طیِ طریقِ باهم، نقطه‌ی خرشدن منه. دیدم ساکتن. انگار هرکی رفت توی تاریخچه‌ی خودش، توی خرشدنا و دلخوشیای شخصیش. رفتم صدای هایده رو بردم بالا، باقی کیسه‌ی تخمه رو خالی کردم توی کاسه‌بزرگه و زدم توی خنده و فراموشی.





با هم تماشا کنیم؛ شاد، واقعی و بی‌توجه به مرزها:



پ.ن. راس می‌گه؛ شهرفرنگ خودش اصن خرشدن بود دوره‌ی ما:
https://limani.wordpress.com/2019/04/23/4852/


۱۳۹۷/۱۲/۲۷

.

بلند شدیم که برویم٬ رسما سرحال بودم. دست دادیم و گفتم چه صبحانه‌مان شبیه دیت بود. خندید و خداحافظی کرد. عصر که از پیاده‌روی برگشتم، رفته بود و کارتش را امانت گذاشته بود در پذیرش. بعدتر در ارتفاع٬ هوا بارانی و خوش بود؛ چندبار چای سیب‌وعسل خوردم٬ بدنم را کش‌و‌قوس دادم و کارت را با تلنگری به آب دریاچه سپردم. آه که «بهار چیزهای بسیار دیگری را فراموش خواهیم کرد»*.




* شعری از سارا محمدی‌اردهالی

۱۳۹۷/۱۲/۱۱

هشدار! متن به‌تمامی حاوی حساسیت فصلی است

بهار شبیه زن‌عمومرحمت است؛ خوش‌خلق و خنده‌رو. همه را می‌بوسد و به‌آغوش می‌کشد. سواد ندارد ولی تحلیل‌های سیاسی‌ای از انتخابات خبرگان تا شورای شهر و روستا می‌دهد که منِ فال‌گوش ایستاده را خشک می‌کند. بهار شبیه توران‌خانوم تَروفِرز است؛ پنجاه‌تا مهمان را در آنِ واحد رتق‌وفتق می‌کند جوری‌که همه راضی باشند. بلد است چطور آب آبگوشت را بیشتر کند و هرکه بی‌خبر از راه رسیده را برای ناهار نگه دارد. بهار شبیه شهپرجون است؛ خوب در جماعت جای می‌گیرد و مردم‌داری می‌کند. بلد است نورسیده‌ی هرکس را که دید قربان‌صدقه برود یا در ختم‌ها ریزریز اشک بریزد و بینی‌اش را با گوشه‌ی روسری پاک کند. زن‌عمومرحمت‌، توران‌خانوم و شهپرجون خوب و بامزه‌اند. برای دوسه‌ساعت در سال معاشر خوبی‌اند و آدم یادش می‌رود که یکی‌شان داماد تریاکی‌اش را در جمع دکتر صدا می‌زند و دیگری دختر تازه‌شوهرکرده‌اش ازبس از شوهره عکس و سلفی می‌گذارد، در یک دررودرواسی جمعی برای آن‌فالو یا ادامه، میوت شده است و آن‌دیگری هنوز برای پسرش که یک‌سال عاشورا عرق‌به‌دست است و سال بعد، عکس‌اش درحال سینه‌زدن در فلان وب‌سایت، دست‌به‌دست می‌شود، دنبال زن می‌گردد. بهار شبیه یک «شوخی خوب دورهمی»‌ است؛ عبایی شکلاتی یا بنفش دارد. دری‌وری می‌گوید و فراموش می‌شود. بازه‌ای از نیش‌خند تا ترحم دارد و شبیه رگبارهای معروف‌اش، بی‌تاثیر و سطحی، زود می‌آید و می‌رود. خوب است که هست و به‌شکل بی‌رحمانه‌ای برای سرگرمی و تغییر ذائقه بدک نیست. بهار برای خنده و فراموشی است، برای کش‌وقوس بعد از چرت ظهر. مثل ماکان‌بند، اصلاح‌طلبان، الناز شاکردوست و بعضی نویسندگان نشر چشمه. گوش می‌کنیم و می‌بینیم و می‌خریم و رد می‌شویم؛ بی‌خاطره، بی‌ماندگاری، بی‌تاثیر، بی‌هیچ.