۱۳۹۷/۰۸/۲۶

It is far harder to kill a phantom than a reality

رفتیم بارانی بخرم (و من پیامبر زیره‌به‌کرمان‌بردن‌ام ظاهرا). یک خاکستریِ سبکی را برداشتم که امتحان کنم. لئونارد آرام آهی کشید که ای شرقی محبوب من. چونان اجداد وایکینگی‌اش از رنگ‌های سرد بیزار است. گفتم می‌بینی از همه‌چیز لذت می‌برم و بااین‌وجود چیزی در درون‌ام ناآرام است؛ چیزی که بتوانم بر آن انگشت بگذارم و بگویم «آه این خودش است». خاکستری ملایم دیگری را امتحان می‌کنم و حوصله‌ی ترافیک میرداماد این روزهای آخر را ندارم. پشت چراغ به کیسه‌ی خرید زل می‌زنم، رویِ فونت بی‌شکوه «از خرید شما متشکریم» انگشت می‌کشم و تکرار می‌کنم خودش نیست، نه خودش نیست.


کنار کارما به‌سعیِ ویرجینیا وولف