۱۳۹۷/۰۷/۱۰

“In France, I got used to seeing men die. Never got used to seeing horses die. They die badly” *


تمام یک‌قسمتِ پیکی‌بلایندرز را روی تردمیل دویده‌ام. پاییز همیشه پرانگیزه‌ترم می‌کند. درست وقتی بوی برگ می‌آید، بوی چنارها بلند می‌شود. هفته‌ی گذشته مهمان برادرم بودم. ویلای دنج جنگلی اجاره‌ای، هیجان‌انگیزتر از چیزی بود که در عکس‌ها دیده بودم. تا جان در بدن داشتیم فیلم دیدیم و پیاده‌روی کردیم و ماهی‌کبابی خوردیم. همیشه این خلوت‌گزینی‌اش را تحسین کرده‌ام؛ این دوری از هیاهوی اغراق‌آمیز جهان درعین زندگی کردن، حسادت‌برانگیز است. این‌که در تهران، نیویورک، فومن یا فلان آبادی تفرش، این قابلیت را داشته باشی که تمیز زندگی کنی و با استاندارد، غبطه‌برانگیز است و خیلی هم ربطی به درآمد ندارد. او بلد است چه بخرد، کجا را اجاره کند و چگونه سرحال نگه‌ات دارد. آموخته که همیشه روغن‌زیتون و پاپریکا و جعفری تازه داشته باشد و با ساده‌ترین موادغذایی کولاک کند. با همین استاندارد فیلم ببیند، موسیقی گوش بدهد، کتاب بخواند. 

حالا برگشته‌ام. خیلی سبک‌تر از وقتی که رفتم. هنوز غوغای ارز و گرانی و تحریم هست؛ برای همه هست، برای من هم. یاد گرفته‌ام اما که اگر درگیرش هستم، اسیرش نباشم. جدال با مشکلات زندگی آزار می‌دهد اما در اسارت مشکلات بودن، جان‌فرساست. اسفناج‌های قشنگی را که صبح با سلام و صلوات خریدم به پیازداغ اضافه می‌کنم، میوه‌های پیرشده در یخچال را برای لواشک شدن در دیگ می‌ریزم، قسمتی دیگر از پیکی‌بلایندرز را می‌گذارم و منتظر پیامک بانکی حقوق‌ام می‌مانم.




*Thomas Shelby