۱۳۹۷/۰۵/۱۸

There are no secrets anymore except the skeletons under my bed



بعد از مدت‌ها هم را دیده‌ایم. قرار می‌گذاریم جایی نزدیک سئول برای شام و هر دو می‌دانیم کجا، بی‌یادآوری. می‌گوییم، می‌خندیم و به دوست‌وآشنا می‌رسیم و به مرورها. حال همه را با جزئیات می‌پرسد، از روی نیک رد می‌شود و به باقی می‌رسد. دوزاری معروف‌ام می‌افتد که آه چه زود «حدیث عمران به بغداد رسیده است». قلب‌ام کمی چین برمی‌دارد. شب، باقی‌اش به‌تمامی، بازی با ظرف سالاد است و قدم‌زدن در شیب ملایم خیابان تا خانه. «هم‌نوایی شبانه»‌ی سکوت من و آب روان جوی‌های ولی‌عصر.



گوش کنیم:
And God you were the one who told me not to be so English