۱۳۹۷/۰۵/۳۰

The Simple Question That Can Make or Break



قبل از سفر در واتس‌اپ برایش نوشتم «می‌دانی چرا چشم‌هایم را ریز کرده بودم آن‌روز و به‌ تو برخورد؟ برای این‌که مثلا از نظرم همایون شجریان که زمانی دوست‌اش داشتم -ولی نه به اندازه‌ی پدرش و این را هم می‌دانی-، با پورناظری‌ها و نعمت‌الله‌ها حیف شد و من همیشه می‌ترسم تو هم با این‌میزان از استعداد و البته با این‌همه بادمجان‌دورقاب‌چین حرفه‌ای، حیف شوی. برای همین هربار در سینما در مقابل کار جدیدت با ترس‌ولرز از خودم می‌پرسم یعنی چه کرده؟ واکنش‌ها چطور است؟». یک‌ربع بعد جواب داد «راستش مخاطب برایم اصلا و ابدا مهم نیست. تو برایم مهمی. آن بیرون، کف‌زن و فحش‌ خواهرمادربده تا دل‌ات بخواهد هست».
در سفریم و صدبار در هر انقباض و انبساط خواسته‌ام بپرسم اگر بخواهم مخاطب باشم چه؟ مرز بین منِ دوست و منِ مخاطب کجاست مگر؟ می‌تواند باشد اصلا؟ تا کجاست این خط؟ از کجا کنار کارما تمام و مخاطب شروع می‌شود؟ پس یعنی تمام این مدت وقتی نظرم را می‌پرسیدی –چون همیشه می‌پرسی- نظر را دوستانه نگاه می‌کردی و نه عقیده‌ای از یک مخاطب؟ آن‌وقت‌هایی که داری با تمام وجودت گوش می‌دهی که ای کاش فلان اکت‌ات آن‌طور می‌بود و بعد «بزن قدش» را می‌گویی، من کدام‌ام؟ من کجا ایستاده‌ام اگر خودم باشم؟ چرا هرکس سهمی از روح آدم را برمی‌دارد و بعد یادش می‌رود آن را سر جایش بگذارد؟