۱۳۹۷/۰۶/۰۷

"Consider the pigeon just a pigeon...There are lots of pigeons in Paris." *


دست من اگر بود به‌جز آن نوبل 2013، یک نوبل جداگانه هم به داستان کوتاه «دالی»ِ آلیس مونرو اهدا می‌کردم بس‌که هوشمندانه و جزءنگر است و توجه به تمام اجزاء اتمسفر قصه، خواننده را میخکوب می‌کند. ظاهر داستان در نگاه اول، یک روایت روزمره‌ی «‌زن و مَرده» است اما در بطن آن نخ‌هایی کشیده می‌شود که سطحی دیگر از روایت روزمره را نشان می‌دهد. اگر باز هم دست من بود می‌رفتم از مونرو می‌خواستم بیاید و این داستان را بدهد میشائل هانکه بسازد؛ جان می‌دهد برای همان ریتم آرام دوربین، کاشته شده در جایی که بیننده از شدت فکر کردن خفه شود و خشم درون راوی را بی‌پرستیژ و زرق‌و برق به‌نمایش بگذارد. گاهی حیف‌ام می‌آید که ادبیات و سینما هنوز هم دیربه‌دیر یکدیگر را پیدا می‌کنند.



 * تیتر، نقل قولی از هانکه است.

۱۳۹۷/۰۵/۳۰

The Simple Question That Can Make or Break



قبل از سفر در واتس‌اپ برایش نوشتم «می‌دانی چرا چشم‌هایم را ریز کرده بودم آن‌روز و به‌ تو برخورد؟ برای این‌که مثلا از نظرم همایون شجریان که زمانی دوست‌اش داشتم -ولی نه به اندازه‌ی پدرش و این را هم می‌دانی-، با پورناظری‌ها و نعمت‌الله‌ها حیف شد و من همیشه می‌ترسم تو هم با این‌میزان از استعداد و البته با این‌همه بادمجان‌دورقاب‌چین حرفه‌ای، حیف شوی. برای همین هربار در سینما در مقابل کار جدیدت با ترس‌ولرز از خودم می‌پرسم یعنی چه کرده؟ واکنش‌ها چطور است؟». یک‌ربع بعد جواب داد «راستش مخاطب برایم اصلا و ابدا مهم نیست. تو برایم مهمی. آن بیرون، کف‌زن و فحش‌ خواهرمادربده تا دل‌ات بخواهد هست».
در سفریم و صدبار در هر انقباض و انبساط خواسته‌ام بپرسم اگر بخواهم مخاطب باشم چه؟ مرز بین منِ دوست و منِ مخاطب کجاست مگر؟ می‌تواند باشد اصلا؟ تا کجاست این خط؟ از کجا کنار کارما تمام و مخاطب شروع می‌شود؟ پس یعنی تمام این مدت وقتی نظرم را می‌پرسیدی –چون همیشه می‌پرسی- نظر را دوستانه نگاه می‌کردی و نه عقیده‌ای از یک مخاطب؟ آن‌وقت‌هایی که داری با تمام وجودت گوش می‌دهی که ای کاش فلان اکت‌ات آن‌طور می‌بود و بعد «بزن قدش» را می‌گویی، من کدام‌ام؟ من کجا ایستاده‌ام اگر خودم باشم؟ چرا هرکس سهمی از روح آدم را برمی‌دارد و بعد یادش می‌رود آن را سر جایش بگذارد؟



۱۳۹۷/۰۵/۲۱

The world is what it is; men who are nothing, who allow themselves to become nothing, have no place in it

«اگر به صف مورچگان نگاه کنید، خواهید دید بعضی از مورچه‌ها از صف جدا شده یا راه خود را گم کرده‌اند. صف، مجال آن ندارد که به‌خاطرشان درنگ کند؛ به راه‌اش ادامه می‌دهد. گاهی از‌صف‌جداماندگان جان می‌بازند اما حتی این هم در صف اثری ندارد. دور جسد کمی ازدحام می‌شود و بالاخره با حمل جسد، شلوغی فیصله پیدا می‌کند - انگار که اتفاق کم‌اهمیتی بوده است و در تمام این‌مدت، کار خطیر ادامه می‌یابد و همه‌ی آن‌ خوش‌مشربی‌های ظاهری، آن مراسم خوش‌و‌بش با مورچه‌هایی که از روبه‌رو می‌آیند، از لانه‌هایشان می‌آیند و یا به لانه‌هایشان می‌روند، بی‌وقفه ادامه پیدا می‌کند. بعد از فوت پدر وضع همین بود ...».



خالق نابغه‌ی سطور بالا- سِر وی اس نایپل- امروز در لندن درگذشت. امروز هم استعداد دیگری دنیا را ترک کرد. جهان کم‌کم دارد به گورستانی غیرقابل زیست تبدیل می‌شود که در آن شبه‌آدم‌های‌گوشی‌به‌دستِ‌پرحرف در غیاب فرهیختگان، بلندگوها را در دست گرفته‌اند.


۱۳۹۷/۰۵/۱۸

There are no secrets anymore except the skeletons under my bed



بعد از مدت‌ها هم را دیده‌ایم. قرار می‌گذاریم جایی نزدیک سئول برای شام و هر دو می‌دانیم کجا، بی‌یادآوری. می‌گوییم، می‌خندیم و به دوست‌وآشنا می‌رسیم و به مرورها. حال همه را با جزئیات می‌پرسد، از روی نیک رد می‌شود و به باقی می‌رسد. دوزاری معروف‌ام می‌افتد که آه چه زود «حدیث عمران به بغداد رسیده است». قلب‌ام کمی چین برمی‌دارد. شب، باقی‌اش به‌تمامی، بازی با ظرف سالاد است و قدم‌زدن در شیب ملایم خیابان تا خانه. «هم‌نوایی شبانه»‌ی سکوت من و آب روان جوی‌های ولی‌عصر.



گوش کنیم:
And God you were the one who told me not to be so English

۱۳۹۷/۰۵/۱۱

Too hot for the oven, Too cold to swallow

سرازیری آریا رو مست پایین میام و پاهام بعداز خودم لنگر می‌ندازن. آخرین‌چیزی که یادمه پرواز نرم اوریگامیِ رو به دریچه‌ی کولره. می‌رسم خونه. صندلمشکیه تا تونسته پشت پامو زده. یه چسب زخم می‌چسبونم روش و می‌رم توی تخت. چراغ‌خواب رو خاموش می‌کنم و توی دلم می‌گم سرد سرو بشه بهتره. قرار نیست قهرمان باشم.

شد سیزده‌سال.