۱۳۹۷/۰۵/۲۱

The world is what it is; men who are nothing, who allow themselves to become nothing, have no place in it

«اگر به صف مورچگان نگاه کنید، خواهید دید بعضی از مورچه‌ها از صف جدا شده یا راه خود را گم کرده‌اند. صف، مجال آن ندارد که به‌خاطرشان درنگ کند؛ به راه‌اش ادامه می‌دهد. گاهی از‌صف‌جداماندگان جان می‌بازند اما حتی این هم در صف اثری ندارد. دور جسد کمی ازدحام می‌شود و بالاخره با حمل جسد، شلوغی فیصله پیدا می‌کند - انگار که اتفاق کم‌اهمیتی بوده است و در تمام این‌مدت، کار خطیر ادامه می‌یابد و همه‌ی آن‌ خوش‌مشربی‌های ظاهری، آن مراسم خوش‌و‌بش با مورچه‌هایی که از روبه‌رو می‌آیند، از لانه‌هایشان می‌آیند و یا به لانه‌هایشان می‌روند، بی‌وقفه ادامه پیدا می‌کند. بعد از فوت پدر وضع همین بود ...».



خالق نابغه‌ی سطور بالا- سِر وی اس نایپل- امروز در لندن درگذشت. امروز هم استعداد دیگری دنیا را ترک کرد. جهان کم‌کم دارد به گورستانی غیرقابل زیست تبدیل می‌شود که در آن شبه‌آدم‌های‌گوشی‌به‌دستِ‌پرحرف در غیاب فرهیختگان، بلندگوها را در دست گرفته‌اند.


۱۳۹۷/۰۵/۱۸

There are no secrets anymore except the skeletons under my bed



بعد از مدت‌ها هم را دیده‌ایم. قرار می‌گذاریم جایی نزدیک سئول برای شام و هر دو می‌دانیم کجا، بی‌یادآوری. می‌گوییم، می‌خندیم و به دوست‌وآشنا می‌رسیم و به مرورها. حال همه را با جزئیات می‌پرسد، از روی نیک رد می‌شود و به باقی می‌رسد. دوزاری معروف‌ام می‌افتد که آه چه زود «حدیث عمران به بغداد رسیده است». قلب‌ام کمی چین برمی‌دارد. شب، باقی‌اش به‌تمامی، بازی با ظرف سالاد است و قدم‌زدن در شیب ملایم خیابان تا خانه. «هم‌نوایی شبانه»‌ی سکوت من و آب روان جوی‌های ولی‌عصر.



گوش کنیم:
And God you were the one who told me not to be so English

۱۳۹۷/۰۵/۱۱

Too hot for the oven, Too cold to swallow

سرازیری آریا رو مست پایین میام و پاهام بعداز خودم لنگر می‌ندازن. آخرین‌چیزی که یادمه پرواز نرم اوریگامیِ رو به دریچه‌ی کولره. می‌رسم خونه. صندلمشکیه تا تونسته پشت پامو زده. یه چسب زخم می‌چسبونم روش و می‌رم توی تخت. چراغ‌خواب رو خاموش می‌کنم و توی دلم می‌گم سرد سرو بشه بهتره. قرار نیست قهرمان باشم.

شد سیزده‌سال.