۱۳۹۷/۰۵/۰۲

Why be mean when you can be nice


چهار نفریم. دراز کشیده‌ایم کف زمین روی ملافه‌ی خنک، قصه‌های ندیمه تماشا می‌کنیم و تا اپیزودی تمام می‌شود با حرکت سروچشمی از هم می‌پرسیم قسمت بعد؟ عرق خوبی داریم و نانِ شورِ کنجدی. کمی هم پنیر. کمی هم هسته‌ی بوداده‌ی زردآلو. حال‌مان دیدنی‌ست با همین امکانات شرقیِ غمگین. برق نرفته است امروز. رفت هم شمع عطری داریم با بوی اسطوخودوس بنفش. دونفر از جمع‌مان این هفته از کار بی‌کار شده‌اند؛ کارفرما عذر یکی را خواسته و دیگری قید شش‌ماه یک‌بار حقوق‌گرفتن را زده چون به هزینه‌ی تاکسی نمی‌ارزیده. هردو قربانی اوضاع بد اقتصادی مثل سال‌ پیش و سال‌های پیش‌تر. طبقه‌ای که تا یادش می‌آید هرروز فقیرتر شده و غمگین‌تر و فرورفته‌تر.  

چهار نفریم. دراز کشیده‌ایم کف زمین روی ملافه‌ی خنک، قصه‌های ندیمه تماشا می‌کنیم و تا اپیزودی تمام می‌شود با حرکت سروچشمی از هم می‌پرسیم قسمت بعد؟ عرق خوبی داریم و نانِ شورِ کنجدی. کمی هم پنیر. کمی هم هسته‌ی بوداده‌ی زردآلو. حال‌مان دیدنی‌ست با همین امکانات شرقیِ غمگین. تصمیم گرفته‌ایم مهربان‌تر باشیم. قرض بگیریم، قرض بدهیم. وسایل یکی‌مان که خانه‌اش را پس داده در خانه‌مان جا بدهیم و خودش را میزبان باشیم. مست کنیم، برقصیم، سلفی بگیریم، آب کمتر مصرف کنیم، کتاب امانت بدهیم و خیابان‌گردی کنیم. ما شرقی‌های غمگین و فرورفته‌ی زنده، این‌روزها نیاز داریم مهربان‌تر باشیم.



با هم گوش بدهیم   https://www.youtube.com/watch?v=8cq0tszETuE

۱۳۹۷/۰۴/۲۲

Sometimes Patients Simply Need Other Patients *


یک) شماها رو نمی‌دونم ولی من یه‌سری دوست‌و‌آشنا دارم که قبلنا توی دوره‌ی گودر و فیس‌بوک، سالی یه‌بار، دو‌بار، نهایتا سه‌بار توی فضای مجازی سروکله‌شون پیدا می‌شد با این مضمون که «چاپ دوم کتابم، هم‌اکنون در کتابفروشی‌های معتبر» یا «چاپ مقاله‌ام در روزنامه فلان» و می‌رفتن توی افق محو می‌شدن تا مورد بعد. حالا همین دوست‌و‌آشناها به‌مدد اینستاگرام و کانال، تازگیا با یه‌مورد جدید به‌روز می‌شن: «من و فلانی (فلانی عبارته از آقا یا خانم فوتبالیست، شاعر، بازیگر، کارگردان و الخ) در کافه بهمان» و باز بعداز اون غیب می‌شن تا دیدن یه ستاره‌ی دیگه و یه سلفی دیگه. راستش برام عجیبه که تا حالا ندیدم این آدما یه‌بار دوربین موبایل‌شون رو گرفته باشن سمت غذایی که پختن، چایی که دم کردن یا درختی که توی خیابون‌شون شکوفه زده یا صورت یه آدم معمولی که اسم‌و‌رسمش رسانه‌ای نباشه. به‌این‌جور آدما توی فرنگ می‌گن «استارمگنت»؛ یعنی ‌آدمایی که انگار فقط از فضای «شناس» هویت می‌گیرن، از ستاره‌ها، از سلفی و ایستادن کنار «آدم‌معروفا». و دقیقا نه هیچ‌چیز دیگه. ابدا هیچ‌چیز. همین‌قدر خالی، همین‌قدر غمگین. 

دو) دوره‌ی جوونی یه درسی داشتیم به‌اسم «ریشه‌های تفکر انتقادی در وسایل ارتباط‌جمعی» که شاخِ این قضیه «تئودور آدورنو» بود. آدورنو معتقد بود در آینده و به‌مرور، وسایل ارتباطی، رابطه‌ی بین آدما و شاه‌کارای هنری/فرهنگی رو به سمت پیش‌پاافتادگی و ابتذال می‌کشونن؛ یه‌جوری که این آثار یا افراد در حد امور روزمره قرار بگیرن. آدورنو یه مثال قشنگ هم در این مورد می‌گفت و اون اینه که نهایتا کار به‌جایی می‌رسه که یه‌روز درجه‌ی ارزش ویلیام شکسپیر برای مردم به‌حدی پایین میاد که در محاوره ممکنه به‌هم بگن «معرفی می‌کنم: دوست و هم‌قطار من، ویلی‌ شِکی».



* تیتر از نیویورک تایمز