۱۳۹۷/۰۸/۲۶

It is far harder to kill a phantom than a reality

رفتیم بارانی بخرم (و من پیامبر زیره‌به‌کرمان‌بردن‌ام ظاهرا). یک خاکستریِ سبکی را برداشتم که امتحان کنم. لئونارد آرام آهی کشید که ای شرقی محبوب من. چونان اجداد وایکینگی‌اش از رنگ‌های سرد بیزار است. گفتم می‌بینی از همه‌چیز لذت می‌برم و بااین‌وجود چیزی در درون‌ام ناآرام است؛ چیزی که بتوانم بر آن انگشت بگذارم و بگویم «آه این خودش است». خاکستری ملایم دیگری را امتحان می‌کنم و حوصله‌ی ترافیک میرداماد این روزهای آخر را ندارم. پشت چراغ به کیسه‌ی خرید زل می‌زنم، رویِ فونت بی‌شکوه «از خرید شما متشکریم» انگشت می‌کشم و تکرار می‌کنم خودش نیست، نه خودش نیست.


کنار کارما به‌سعیِ ویرجینیا وولف

۱۳۹۷/۰۸/۰۴

A Time for being a Beanstalk or not

یک) اعتراف می‌کنم وقتی آن دوخط باریک بنفش‌رنگ کنار T و C ایستادند، معادلات رابطه‌ی ما ناگهان به‌شکل یک‌درام هالیوودی سانتی‌مانتال‌تر شد. من ابروهایم کج بود و هی زمان‌بندی‌ها را بالا و پایین می‌کردم و او مثل وقت‌هایی که رئال مادرید گل می‌زند، دور خانه‌‌‌اش را می‌چرخید و از هیجان عرق کرده بود. بعد که سفت بغلم کرد و من را مثل ماستِ بی‌حسِ دامداران دید و مطمئن شد من‌یکی شباهتی به قهرمان‌های زنِ موبلوندِ همان فیلم‌های هالیوودی ندارم، با لهجه‌ی غلیظ ایرلندی‌اش گفت: «کام‌آاان. دیس ایز بلُدی‌استانیشینگ». بعد بلند شد و با همان هیجان درحالی‌که من خواهش می‌کردم کل جهان را فعلا خبر نکند، زنگ زد به پسرخاله‌اش که پزشکی معروف است و قراری گذاشت.

دو) سیستم این‌جا اینطوری‌ست که اگر طرفینِِ غیرمزدوج بخواهند، پزشک (بسته به اعتقادات دینی هر فرد یا خیر) آن‌ها را برای تصمیم‌گیری بهتر به کشیش یا مشاور خانواده معرفی می‌کند. تکلیف ما چون به‌لحاظ اعتقادات و این‌ها مشخص بود، یک‌راست رفتیم پیش مشاور. اول باهم و بعد جداگانه. او بی‌نهایت مشتاق و من خنثی. پرسید به رابطه‌تان از یک تا ده چند می‌دهی و من گفتم یازده و بعد پرسید فکر می‌کنم چطور پدری بشود اگر بخواهید بچه را نگه دارید و جوابم معلوم بود: استانیشینگ. ایران اگر بود مطمئنم که فاز مصاحبه می‌رفت سمت سن باروری و ریسک‌های بعدی و پیری و کوری و عصای دست و الخ اما خانم داوسنِ مشاور در مقابل جواب ممتنع‌ام با لبخند تنها سری تکان داد. برایش گفتم شاید اگر به ادامه‌ی نسل معتقد بودم، شاید اگر خوشی‌ها ماندنی بود، شاید اگر جهان جای مهربان‌تری بود.


سه) تهرانم. دوهفته فرصت دارم که فکر کنم. یعنی مشاور و پزشک هردو معتقدند دوسه‌هفته برای خودم باشم، عجله نکنم، خوب فکر کنم و بعد تصمیم بگیرم. نشسته‌ام در پارک آب‌وآتش و آدم‌ها را نگاه می‌کنم و می‌دانم علی‌رغم آن‌که گفت تصمیم‌گیری حق طبیعی شخص من است و هرتصمیمی بگیرم کنارم می‌ماند، ته چشم‌هایش خواستن بود. نشسته‌ام در حاشیه‌ی پارک و مبهوت‌ام از لوبیای کوچکی که دارد در تن‌ام نفس می‌کشد و این هم‌زمان تجربه‌ای جذاب و ترسناک است. نشسته‌ام کنار فواره‌ها و باید برای حق حیات یک‌سلول در این جهان پلشت تصمیم بگیرم و هم‌زمان دلم تمام بستنی‌های شکلاتی تمام جهان را می‌خواهد.




چندروزبعد-نوشت:
تشکر از این‌همه ایمیل؛ سعی می‌کنم جواب بدم به تمام‌شون اگه وقت بشه

و ممنون از لیمان، نگار؛ جای دیگه‌ای رو برای تشکر بلد نبودم.

۱۳۹۷/۰۷/۱۰

“In France, I got used to seeing men die. Never got used to seeing horses die. They die badly” *


تمام یک‌قسمتِ پیکی‌بلایندرز را روی تردمیل دویده‌ام. پاییز همیشه پرانگیزه‌ترم می‌کند. درست وقتی بوی برگ می‌آید، بوی چنارها بلند می‌شود. هفته‌ی گذشته مهمان برادرم بودم. ویلای دنج جنگلی اجاره‌ای، هیجان‌انگیزتر از چیزی بود که در عکس‌ها دیده بودم. تا جان در بدن داشتیم فیلم دیدیم و پیاده‌روی کردیم و ماهی‌کبابی خوردیم. همیشه این خلوت‌گزینی‌اش را تحسین کرده‌ام؛ این دوری از هیاهوی اغراق‌آمیز جهان درعین زندگی کردن، حسادت‌برانگیز است. این‌که در تهران، نیویورک، فومن یا فلان آبادی تفرش، این قابلیت را داشته باشی که تمیز زندگی کنی و با استاندارد، غبطه‌برانگیز است و خیلی هم ربطی به درآمد ندارد. او بلد است چه بخرد، کجا را اجاره کند و چگونه سرحال نگه‌ات دارد. آموخته که همیشه روغن‌زیتون و پاپریکا و جعفری تازه داشته باشد و با ساده‌ترین موادغذایی کولاک کند. با همین استاندارد فیلم ببیند، موسیقی گوش بدهد، کتاب بخواند. 

حالا برگشته‌ام. خیلی سبک‌تر از وقتی که رفتم. هنوز غوغای ارز و گرانی و تحریم هست؛ برای همه هست، برای من هم. یاد گرفته‌ام اما که اگر درگیرش هستم، اسیرش نباشم. جدال با مشکلات زندگی آزار می‌دهد اما در اسارت مشکلات بودن، جان‌فرساست. اسفناج‌های قشنگی را که صبح با سلام و صلوات خریدم به پیازداغ اضافه می‌کنم، میوه‌های پیرشده در یخچال را برای لواشک شدن در دیگ می‌ریزم، قسمتی دیگر از پیکی‌بلایندرز را می‌گذارم و منتظر پیامک بانکی حقوق‌ام می‌مانم.




*Thomas Shelby



۱۳۹۷/۰۶/۲۰

Saber, Tahmineh, Bahareh And Others

از شنیدن مانیفست‌های مدام سلبریتی‌ها از موضوع هسته‌ای تا گرانی خسته‌اید؟ از رونمایی از نمایشگاه‌های سطحی، نیمه‌جعلی و کتاب‌های چندصدهزارتومانی‌شان متاسف می‌شوید؟ از عکس‌های رنگارنگ‌شان در مزون‌ها و آرایشگاه‌ها به‌تنگ آمده‌اید؟ از این‌که هرروز جمع می‌شوند و خودشان از خودشان قدردانی می‌کنند منزجرید؟ راستش را بخواهید این‌طور نیست؛ شما هرروز صفحات‌شان را می‌بینید، اینستاگرام‌شان را دنبال می‌کنید، با آن‌ها سلفی می‌گیرید و کمپین‌های دیمی‌ توییتری‌شان را هم‌خوان می‌کنید. کار بدی نمی‌کنید، مطلقا. دموکراسی یعنی هرکس بتواند هر کتابی چاپ کند و هر نقاشی و عکسی را در نمایشگاهی قاب بگیرد. دموکراسی یعنی هرکس حق دارد حرف بزند. هر حرفی و خب این همان بخش مزخرف دموکراسی است که بعضی‌هایمان دوست نداریم؛ همان بخشی که از ارسطو و افلاطون تا میلتون فردمن، «مصائب دموکراسی»‌اش می‌خوانند. ولی مگر شما این سطح از لیبرالیسم کمیت‌گرا را دوست ندارید؟ مگر چپ‌ها را همیشه پاره نکرده‌اید وقتی از «مواهب لیبرالیسم برای خرده‌سلبریتی‌ها» می‌نویسند؟ و مگر جز این خواسته‌اند، خواسته بودند که در کنار گالری‌ها، تئاترها، سینماها و نشرهای «آدم‌معروف‌ها»، کمی جا برای بقیه هم باشد. بقیه؛ همان طبقه‌ای که ازقضا باسوادند، خوب نقاشی می‌کشند، موسیقی را می‌فهمند، قلم‌شان جان دارد و فقط پول ندارند. ولی شما بی‌پول‌ها را دوست ندارید. بی‌پول‌ها جذاب نیستند. مگرنه؟



۱۳۹۷/۰۶/۰۷

"Consider the pigeon just a pigeon...There are lots of pigeons in Paris." *


دست من اگر بود به‌جز آن نوبل 2013، یک نوبل جداگانه هم به داستان کوتاه «دالی»ِ آلیس مونرو اهدا می‌کردم بس‌که هوشمندانه و جزءنگر است و توجه به تمام اجزاء اتمسفر قصه، خواننده را میخکوب می‌کند. ظاهر داستان در نگاه اول، یک روایت روزمره‌ی «‌زن و مَرده» است اما در بطن آن نخ‌هایی کشیده می‌شود که سطحی دیگر از روایت روزمره را نشان می‌دهد. اگر باز هم دست من بود می‌رفتم از مونرو می‌خواستم بیاید و این داستان را بدهد میشائل هانکه بسازد؛ جان می‌دهد برای همان ریتم آرام دوربین، کاشته شده در جایی که بیننده از شدت فکر کردن خفه شود و خشم درون راوی را بی‌پرستیژ و زرق‌و برق به‌نمایش بگذارد. گاهی حیف‌ام می‌آید که ادبیات و سینما هنوز هم دیربه‌دیر یکدیگر را پیدا می‌کنند.



 * تیتر، نقل قولی از هانکه است.