۱۳۹۶/۰۶/۱۵

Lost In Translation, Badly



دوست‌پسر من ایرانی نیست. ایران را دوست ندارد و تلاشی هم برای وانمود نمی‌کند. مثل پارتنرهای خارجی دیگر که تیشرت آی لاو تهران می‌پوشند و «سلام» و «تشکر» و «خداحافظ» را حداقل به فارسی می‌گویند، ابدا این کار را نمی‌کند و تا این لحظه حتی یک‌بار از من نپرسیده به فارسی به فلان‌چیز چه می‌گویند. برخورنده است؟ نه طبعا چون در دانشکده ادبیات فارسی یا منشور شرق‌شناسی با او آشنا نشده‌ام؛ حقوق‌دان است و برای یک کنفرانس درخصوص امکان پیوستن ایران به قوانین کپی‌رایت به ایران آمده بود و همان‌وقت که کل سریال‌ها، فیلم‌ها و نرم‌افزارهای قفل‌شکسته جهان را روی لپ‌تاپ و هارد من دید، از فرد به جامعه رسیده و صراحتا ابراز کرد که ایران و کپی‌رایت فعلا حال دوخط موازی را دارند به هزار دلیل.
چطور هم را دیدیم؟ یک‌روزی رییس اسبق‌ام که ابدا دل خوشی از او ندارم ولی هنوز یک احترامی بین‌مان جاری و ساری‌ست زنگ زد و گفت بچه‌ی مترجم یکی از مهمانان وزارتخانه آبله‌مرغان گرفته و لطفا اگر می‌توانم دوروز وقت برایش بگذارم و «این خارجیه» را همراهی کنم. از بخش رقت، رمانتیسیسم، رختخواب، تن و باقی موارد اگر با دور تند رد شوم، همراهی دوروزه، هفته‌ی پیش به پنج‌ماه رسید و به‌قول ب این رکورد خاصی در زندگی‌ام تلقی می‌شود. دوستانم دل‌خورند که مدتی‌ست «سیکرت‌بازی» درآورده‌ام. به‌جز ب که همیشه وسط زندگی‌اش بوده‌ام و وسط زندگی‌ام بوده است، تا همین پنج‌روز پیش که برای میم تعریف کردم و عکس تماشا کردیم، فرد دیگری در جریان نبوده و نیست. علت خاصی دارد؟ نمی‌دانم واقعا. من آدم فراری از حاشیه‌ام. چندسال است این‌جا را می‌نویسم و هنوز بی‌اسم؟ همین را تسری بدهید به بقیه بخش‌های زندگی و این‌که خلوت، همیشه آرامش بیشتری به‌من داده. ضمن این‌که «این خارجیه» ساکن ایران نیست و در این پنج‌شش‌ماه سه‌بار به ایران سفر کرده و یک‌بار من و بیشتر مراودات‌مان به‌خاطر مشکلات ویزای من یا در کشور سوم است و یا پای ویدئوچت آن‌هم وقتی ساعت‌ها اختلاف‌شان کم شود و کار نداشته باشیم و ال‌باقی قضایا. راضی‌ام؟ فعلا بله و زیاد چون دوست‌داشتن‌اش باب دلم است. نگرانی دارم؟ بله و زیاد چون ابدا روی زندگی طولانی‌مدت‌اش در ایران نمی‌توانم حساب کنم؛ قراردادش که با فلان نهاد دعوت‌کننده تمام شود، ایران از نظرش تمام‌شده است. آدم صریحی‌ست و خیلی رک این را گفته و حتی گفته که می‌توانم به هر کشور سومی فکر کنم اگر احساس‌ام این است که در حق‌ام اجحاف می‌شود تا برابر باشیم. مثل همان‌ چندماه قبل که یک‌بار فقط ولی خیلی شفاف گفت که زین‌پس Sex Adventure از نظرش اصلا Acceptable نیست و اگر «شیطنت»ی می‌کنم، ابدا از هیچ ماجرایی نمی‌خواهد چیزی بداند و ابدا را دوبار اول و آخر جمله‌اش تکرار کرد.

***

هفته پیش ناگهان پرسید برنامه‌ام برای ژانویه چیست چون از الان باید شروع کند به اقدام برای ویزای من و سفارت لعنتی خودشان و خب من رسما چپ کردم. یک‌هو دیدم گذراندن کریسمس با هم، دوز عناصر «خانواده» و «آینده»‌اش بالاست و من آمادگی این دوز بالا را ندارم هنوز. تپش قلب گرفتم. گفتم باید فکر کنم و بعد آمادگی برای جشنواره فجر را بهانه کردم. کمی به افق خیره شد و وقتی مجبور شدم استرس‌ام را توضیح بدهم، قهقهه زد و گفت یعنی من بیایم تهران امکان اوردوز نیست؟ جواب دادم احتمال‌اش کمتر است. خندید و گفت به‌یک شرط. پرسیدم چه شرطی و جواب داد: ازاین‌به‌بعد کپشن‌های اینستاگرام‌ات را انگلیسی بنویسی. پهن شدم از خنده و توی دلم قربان‌صدقه‌اش رفتم. و بله مرزهای انحصارگرایی جابه‌جا شد.