۱۳۹۶/۰۵/۳۰

.



توی بغل‌ش ولو شدم و خوش‌خوشک لیمو‌نعنا می‌خورم. لیوان اون ولی کوکتله و حال‌ش بهتره به‌تجربه. یه آباژور سبز روشنه و یه دوتارنوازی محشر که داره هوش از سرم می‌بره. پاهامونو دراز کردیم روی میز چایی‌خوری و حین حرف‌زدن، به‌سهو و عمد انگشتامونو می‌زنیم به هم. دستشو از پشت کمرم میاره روی شونه‌م و می‌گه هزارسال پیش اون‌زمستونی رو یادته که یه‌شب برفی برات آلبالوخشک خریدم؟ یادمه. می‌گه عالیجناب نشسته بود زیر فانوس سیاهه و درست دوبار وسط حرفاش یه‌بار به‌شوخی و یه‌بار به‌جدی، تاکید شدید کرد به‌نفی مطلق چیزی که این‌روزا مصداقشه. یادت میاد؟ می‌گم اوهوم. می‌گه همون‌موقع فهمیدم پاشنه‌آشیل این آدم کجاست، دقیقا همون‌وقت مطمئن شدم. می‌پرسم خب لال بودی عزیز من این‌همه‌سال؟ می‌گه من که نه ولی تو خیلی عاشق بودی اون‌روزا. گفتنش دل می‌خواست. لیوان‌شو می‌زنه به لیوانم و می‌گه به‌سلامتی هرکی دماغشو نمی‌گیره بالا که «من خیلی خوبم» و می‌خنده. آباژور سبزه روشنه و ترکیب سکوت مطلق و دوتار توی فضا این‌قدر قشنگه که دلم پلک‌زدن نمی‌خواد. توی بغل‌ش خوش‌خوشک لیمونعنا سر می‌کشم و ابن‌الوقت، پادشاهی می‌کنم.