۱۳۹۶/۰۴/۰۱

about a breeze inside



هارون نجفی‌زاده یه مصاحبه داره با اسماعیل یون، استاد دانشگاه کابل. یه‌جایی از مصاحبه برمی‌گرده و خیلی شیرین می‌گه شما کنارش (حکمتیار) می‌شینید و «در آغوشش داخل می‌شید». افغان‌ها به بغل کردن می‌گن «در آغوش داخل شدن» و یه شعفی رو تزریق می‌کنن به فعل بغل که آدم کیف می‌کنه. خیلی‌وقته کلمه‌هاشونو می‌شمرم از قشنگی، از حسی که پشتش هست، از شعری که فریب نداره از بس واقعیه، از بس آروم و محجوبه. شوخی‌هاشون حتی که یه حزن غریب قشنگ داره، که نرمه، که خنکه. یاد استاد گچ‌کار باغ‌فردوس می‌افتم که پشت پنجره ریزریز زیر لب برای دل‌ش می‌خوند، محزون و رنجور. من گوش وایمیستادم وقت آواز. یه‌جاهاییش رو نمی‌فهمیدم ولی «وطن» توش زیاد بود و «ماندَه». انگار که دلش تنگ شده بود برای کابل، برای هِرات، برای مزارشریف. هارون نجفی‌زاده با قشنگی تمام می‌گه در آغوش داخل شدن و یه نسیم نرم می‌پیچه توی دلم. دوتا زردآلو از توی پیش‌دستی برمی‌دارم و می‌برم که بذارم روی میزش. دلم می‌ره تا دور، تا خیلی گذشته، تا خیلی بی‌قراری.