۱۳۹۶/۰۲/۱۹

Shall We Make a Renaissance




گرگ‌ومیش، عطر خاک و شبنم، هل‌ام داده بود بیرون از چادر. زیپ بارانی را بسته بودم تا بالا و دلم هوس‌آلود، گردش خواسته بود کنار دریاچه؛ درست در همان خلوتی که همسفرها خواب بودند و او خواب بود و دنیا خواب بود. بعد شوریده و یله، تن در همهمه، نشسته بودم کنار آب، که پروردگارا حالا زندگی چطور می‌شود در بازگشت؛ پس از آن شبانه‌روز غریب و قریب آغوش‌اش و دست‌های حلقه‌شده بر تنم که نیمه‌شب گردن را بوسیده بود و من تسلیم، خزیده بودم در گرمای تنش در هرم نفس‌های چادر زیر رگبار کوهستان. آسمان دوباره نالید و قطراتش شروع کردند به دایره ساختن بر سطح دریاچه، نرم‌نرم. صدایی آمد. سربرگرداندم و دیدم که قامت بلندش با پتوی سفری دردست نزدیک می‌شود. پتو را پیچید دورم، زل زد در چشم‌ها و گفت تا تهران همین باش که ده‌سال است در سکوت مطلق، در کنار دیگری، در زندان و آزادی، دندان‌هایم را روی هم فشار داده‌ام.


تاریخِ تن