۱۳۹۶/۰۳/۰۱

و أنا هارِبة مِن جنة العقل *



روی یکی از دیوارای خونه‌شون یه تابلوی بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دارن به‌نستعلیقِ استاد واشقانی که برای پدرش نوشته، خیلی‌سال پیش. تابلو بی‌نهایت قشنگه یه‌جوری‌که هیچ‌وقت نمی‌تونم یه کلمه‌ی خاص پیدا کنم برای وصفش. شاید بتونم بگم با هربار تماشا دلم خواسته برم قرآن بخونم درست شبیه ربنای استادشجریان که با هربار شنیدنش دلم پرکشیده روزه بگیرم، همون‌قدر اغواکننده. شده یه‌زمونایی این‌قدر وایستادم و تماشا کردم که چشمام سیاهی رفته و نشستم. روی اون کم‌رنگ شدن مرکب حرف نونِ رحمن یا انتهای کسره‌ی بِسم، که گاهی از روی شیشه انگشت می‌کشم به‌تقلید، حس می‌کنم یه اندوه قشنگی نشسته که جنسش خیلی نزدیکه، خیلی وزن داشته و داره برای این خونه، برای اون آدمِ رفته، برای این تنها وارث کلمه‌ی رفاقت که هنوز آخرین سنگرمه. مثل جنس همون‌چیزی که می‌گن سویدا داره؛ میونه‌ی دل و آمیخته با اندوهِ ناگزیر. 

عکسش میفته توی شیشه و برمی‌گردم نگاش می‌کنم. می‌گه می‌بینی داره خودمم باورم می‌شه که دیگه این‌جا خونه نمی‌شه هرکاری هم بکنم و میاد وایمیسته کنارم. همون‌طور رو به تابلو سرمو می‌چسبونم به بازوش. انعکاس گردن و لب‌هاش افتاده روی کلمه‌ی رحیم. می‌رم جلو و انگشت می‌کشم روی کشیدگیِ ی، رویِ نمناکی میم.




* سعاد الصباح