۱۳۹۶/۰۳/۰۸

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود، یا از دهان آن‌که شنید از دهان دوست



قاعدتا باید این نامه رسمی‌تر از این‌ها باشد ولی نیست چون نامه‌ی رسمی، آدم رسمی در موقعیت ویژه می‌خواهد و این‌جا، وبلاگم، خانه‌ی من، پیژامه‌ی من و صندلی راحتی من است و شما؟ تک‌تک شما که وقت می‌گذارید و کنار کارما را می‌خوانید، دوستان نازنینی هستید که در تمام این‌سال‌ها، کنار همین صندلی راحتی نشسته‌اید، میهمان این خانه‌اید و به بودن‌تان خوشم.

از پست قبلی فقط چهارروز گذشته و در این‌لحظه تمامی و بیشتر از آن‌چه لازم داشتیم را به‌دستم رسانده‌اید؛ از بعضی منابع حالا دوسه‌تا دارم و رفرنس‌های مادر بعضی موارد ترجمه‌شده هم نصیبم شده است. بی‌نهایت ممنونم. بی‌نهایت و حتی نمی‌دانم قدردانی‌ام را چطور ابراز کنم جز با این کلمات خشک و خالی که در ایمیل و تلگرام و تلفن و حضوری ادا کرده‌ام و می‌دانم کافی نیست. متشکرم از هدیه‌های جانبی، از گل‌ها و کتاب‌ها و موزیک‌ها و شکلات‌هایی که کنار رفرنس‌ها برایم فرستادید :)  متشکرم که بعضی نزدیک‌ترها به‌بهانه‌‌اش به‌دیدنم آمدید. متشکرم از ایمیل‌های بسیار زیادی که بغل‌دست فایل‌های سنگین منابع، عکس و موزیک‌های جذابی از چارگوشه‌ی دنیا هم ضمیمه‌اش کردید، ممنونم از دشتی‌ها :)  ممنون از هماهنگی‌ها و قرار تنظیم کردن‌ها با دوستان‌تان در کتابفروشی‌ها و انتشاراتی‌ها در این روزهای گرم. سپاسگزارم که مجموع محبت و مهرتان، چه آشنا و چه دوستان نادیده، از سرتاپای دو وزارتخانه و کارمندانش که برای کار پژوهشی حقوق می‌گیرند، بیشتر بود و چه می‌گویم قابل مقایسه نبود. 

ممنونم از آیناز، ایوب، فاطمه، مینا، جناب دیهیمی، مهری، علیرضا، صدرا، حامد، فرشته، غزل، ... و سیاوش عزیز از خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک. متشکرم از فرین؛ فرین، فرین نازنینِ تمام این سال‌ها. سپاس از محسن و بقیه دوستانی که تازه آشنا شده‌ایم، ممنون از کلی عزیز دیگر که هنوز ایمیل‌هایشان بی‌جواب مانده و شرمندگی‌اش برای من است. عمیقا خوشم به‌بودن تک‌تک‌تان در ماه‌ها و روزهایی که بی‌مهری، فراموشی و خط‌خوردگی، سخت بی‌داد می‌کرد. آخ که اگر بدانید این حجم غریب از مهربانی‌تان چه تاثیرش، فراتر از تحقیق و پژوهش بود. آخ که اگر بدانید چه شعله‌ای بیدار شد در دلم، روحم.  بسیار متشکرم.




هدیه کوچکم برای شما: اجرای بی‌نهایت زیبای «ظفر گولر» از یک ترانه‌ی قدیمی چپ‌ ترکی

۱۳۹۶/۰۳/۰۴

از نیازمندی‌ها



الف) تموم هفته‌های گذشته‌م توی رفت‌وآمد بین انقلاب، کریم‌خان و کتابخونه دانشگاه‌ها گذشت و آخرش هم اون‌طوری که دلم می‌خواست شیش‌دنگ نتیجه نداد و اون منابعی که برای پژوهش‌مون بهش احتیاج دارم کامل ردیف نشد. آخرسر مجبور شدم اکثرشونو از آمازون بخرم بدون یک‌ریال کمک معاونت پژوهشی که این‌کار هم هزینه‌هارو خیلی بالا برد و هم حالا زمان رو کش می‌ده تا به‌دستم برسن (روحانی متشکریم و چه خوبه که بیشترمون سقف مطالباتمون ظاهرا فقط عدم لغو کنسرته – از اتاق فرمان اشاره می‌کنن که الان بهم شلیک می‌شه). بگذریم. مونده یه چندتا مورد کم‌اهمیت‌تر داخلی که حدس زدم ممکنه، ممکنه گوشه‌ی کتابخونه‌تون افتاده باشه و لازمش نداشته باشید و بشه ازتون خرید که مطلوب‌ترین حالته یا علی‌رغم میل باطنیم کپی کرده، خدمتتون برگردونم و یا در بهتر- تر- ترین حالت نسخه‌ی پی‌دی‌اف ازشون داشته باشید و برام بفرستید و یا هر راه‌کار دیگه‌ای که به ذهن شما برسه و ذهن من الان روش قفل باشه. لیست اینه:

1-     فصلنامه ارغنون – شماره ویژه جهانی‌شدن – 1383 (نسخه الکترونیکی کتابخونه ملی بعضی صفحات رو نداره)
2-     ایدئولوژی فرهنگ مدرن – جان تامپسون – مسعود اوحدی – 1378
3-     فصلنامه دیدگاه – یادداشتِ «تکنولوژی همزمان ارتباطات و دوفضایی شدن فرهنگ» - مرداد 1383
4-     برداشت فنومنولوژیک از ظهور و توسعه تکنولوژی‌های جدید ارتباطی – حمید عبدالهیان

ب) ایمیل رو که دارید؟ kenarkarma@gmail.com


ج) یه‌رفیقی دارم که یه‌روز کار توی شرکت خفن آباواجدادی‌شونو ول کرد و رفت یه‌مزرعه اطراف تهران خرید و حالا خوشبختی‌شو می‌شه از چشماش دید. یه‌بار وسط یه‌بحثی بهم گفت خب من علاقه‌م رو چطوری باید به تو نشون بدم. گفتم با گوجه گیلاسی. تو گوجه‌ی من رو از مزرعه‌ت تامین کن این اسمش عشقه؛ گوجه گیلاسی که ورای عشقه والا. حالا شما هم اگه حتی یه‌دونه از این پنج‌مورد بالا رو دارید، عشقتون رو به من دریغ نکنید لطفا. با سپاس. دونقطه، ستاره.

۱۳۹۶/۰۳/۰۱

و أنا هارِبة مِن جنة العقل *



روی یکی از دیوارای خونه‌شون یه تابلوی بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم دارن به‌نستعلیقِ استاد واشقانی که برای پدرش نوشته، خیلی‌سال پیش. تابلو بی‌نهایت قشنگه یه‌جوری‌که هیچ‌وقت نمی‌تونم یه کلمه‌ی خاص پیدا کنم برای وصفش. شاید بتونم بگم با هربار تماشا دلم خواسته برم قرآن بخونم درست شبیه ربنای استادشجریان که با هربار شنیدنش دلم پرکشیده روزه بگیرم، همون‌قدر اغواکننده. شده یه‌زمونایی این‌قدر وایستادم و تماشا کردم که چشمام سیاهی رفته و نشستم. روی اون کم‌رنگ شدن مرکب حرف نونِ رحمن یا انتهای کسره‌ی بِسم، که گاهی از روی شیشه انگشت می‌کشم به‌تقلید، حس می‌کنم یه اندوه قشنگی نشسته که جنسش خیلی نزدیکه، خیلی وزن داشته و داره برای این خونه، برای اون آدمِ رفته، برای این تنها وارث کلمه‌ی رفاقت که هنوز آخرین سنگرمه. مثل جنس همون‌چیزی که می‌گن سویدا داره؛ میونه‌ی دل و آمیخته با اندوهِ ناگزیر. 

عکسش میفته توی شیشه و برمی‌گردم نگاش می‌کنم. می‌گه می‌بینی داره خودمم باورم می‌شه که دیگه این‌جا خونه نمی‌شه هرکاری هم بکنم و میاد وایمیسته کنارم. همون‌طور رو به تابلو سرمو می‌چسبونم به بازوش. انعکاس گردن و لب‌هاش افتاده روی کلمه‌ی رحیم. می‌رم جلو و انگشت می‌کشم روی کشیدگیِ ی، رویِ نمناکی میم.




* سعاد الصباح

۱۳۹۶/۰۲/۲۷

Some say the world will end in fire



نقل می‌کنند نیچه، پس از جداشدن از لو، غرق در تنهایی ‌مطلق، ‌شب‌ها در دامنه‌های مشرف به خلیج ژن گردش می‌کرد، آتشی بزرگ می‌افروخت و تا صبح به تماشای خاموش شدن‌اش می‌نشست. من اغلب به این آتش اندیشیده‌ام و روشنایی آن در پس تمام زندگیِ فکریِ من رقصیده است. اگر برایم پیش آمده که نسبت به برخی افکار و برخی آدم‌ها که در این قرن ملاقات کرده‌ام، ناعادلانه رفتار کرده باشم، به علت این بوده که بی آن‌که خواسته باشم، آن‌ها را در برابر این آتش قرار داده‌ام که به سرعت به خاکستر تبدیل‌شان کرده است.


یادداشت‌های روزانه – آلبر کامو



۱۳۹۶/۰۲/۲۴

Ashes to Ashes



نیمه‌شب است و سِرم تمام نمی‌شود. شروع می‌کنم به شمردن قطره‌ها و به بیست نرسیده تهوع می‌گیرم. هدفون را می‌گذارم در گوش و چشم‌ها را می‌بندم که بخواند آن دشتیِ مردافکنِ بغض‌شکن را. صدای لخ‌لخ صندل پرستار خسته‌ی شیفت‌شب می‌آید. می‌چرخم سمت پنجره و اشک‌ها می‌چکند بر ملافه‌ی زبر. می‌خواند «بمی‍رُم تا تو چش‍م تر نِبی‍‍نی، شرار آه پرآذر نِبی‍‍نی» و قطرات راه می‌گیرند؛ یکی در مسیر سرد سوزن و دیگری در تاروپود وحشی بالش.