۱۳۹۶/۰۱/۲۳

.



چیزی آزارم می‌دهد و خیلی هم. ماه‌ها و ماه‌ها و ماه‌ها و به‌تخفیف سهل‌گیرانه‌ای سال شاید.

دوستانم، عزیزانم، مهربانانی که رفیق‌ایم، نازنین‌ترین‌ها. می‌دانید و می‌دانم که این‌جا را می‌خوانید و ممنونم بابت‌اش و فروتنانه سپاسگزارم که چندنفری‌تان از نزدیک‌ترین‌ها هستید، از نزدیک‌ترین‌ها در زندگی فعلی من، آینده را نمی‌دانم. می‌دانم من موجودی سخت‌گیرم، موجودی حساس به‌جزئیات و کلمات که گاهی خدشه‌ها چنان ویران‌اش می‌کند که نومید دایره‌ها را از مرکز قلب خود می‌کشد تا تنگ و تنگ‌تر شود مثل کاری که همین اواخر کرده‌ام نه از سر قهر، به قصد کم‌رنگ شدن، رفتن در سکوت برای یک رنجش عمیق، عمیق و تاریک. اما فی‌الحال که هستیم و هستید این‌جا کنارم، در قلبم، در خانه‌ام، لطفا در لابه‌لای کلماتم دنبال نشانه‌های «کنار کارما» نگردید. کد نخوانید، ردگیری نکنید. بپرسید اگر دوست دارید، سوال کنید اگر کنجکاوید. مثلا وقتی پشت آن کانتر ایستاده‌ام و عدسی درست می‌کنم یا سالاد شیرازی، بیایید کنارم، دستم را بگیرید، نگاهم کنید و بگویید توی فلان پستی که نوشته بودی ... و تمام‌اش کنید یا نه رادیکال‌تر سر شام یا وسط آن صدمین چایی که دم می‌کنم وقتی ماگ هرکس را جلویش می‌گذارم، بپرسید فلان‌جا را تو می‌نویسی؟ تا من بگویم بله یا حتی بگویم نه -که این اختیار من است- و این بازی موش و گربه تمام شود. من آدم عجیب و غریبی هستم؛ بیش از این‌که خوشحال شوم که هوایم را دارید که مهربانید که نشانه‌های نوشته‌ها را در زندگی‌ام برخلاف سایرین که می‌خوانند، می‌بینید و این‌قدر امین هستید که چون هوای این خانه را نفس می‌کشید، از خلوت‌اش سخن نمی‌رانید، قند در دلم آب شود، فانتزی ذهن‌تان، علامت‌های سوال‌تان، پازل‌های باقی‌مانده در مردمک چشم‌هاتان آزارم می‌دهد. شما با مهربانی تمام برایم ریسمانی می‌سازید با رشته‌های تیز که هم خفه‌ام می‌کند و هم زخمم می‌زند.

سخت بود نوشتن این‌ها. مثل سختی همه‌ی چیزهای دیگر زندگی و چه سخت نیست این روزها؟ مگر اسفند سخت نبود و همین فروردین سخت نمی‌گذرد؟ مگر کسی شبی، ماه‌ها قبل بی‌پیش‌بینی شعری نمایان نکرد، زخمی نکاشت در روح (جسم؟) و شب‌هایی ویران نیامدم که می با دیگری خورده بود و با من سر گران داشت؟ مگر کسی صبحی همین اواخر به‌فخر چیزکی ننوشت‌ به‌طعنه‌ی زهرگیر این قند پارسی و لاجرم صبح‌هایی به‌لبخند روز نگذراندم به‌تخفیف که پس کدام سر رشته بر حقیقت است/ بود؟ و مگر به‌تلخی همین سختی روزگار، پناه نبرده‌ام به‌سفر، در سکوت، بی‌خداحافظی؟ سخت بود نوشتن خطوط بالا، هم‌پایه‌ی سختی همین خطوط.

سال‌های سال پیش یک‌بار ب که هم را عاشق بودیم، برایم نوشت تو داستان متحرکی. آوخ که چرخ‌های این داستان متحرک پیر، گاهی چه درد می‌گیرد از حریق اندوه، از فریب فراموشی.


 
گوش کنیم:

https://soundcloud.com/lili-m-1/shalizar





بعدنوشت

هنوز چهل‌وهشت ساعت از این نوشته نگذشته که آن‌چنان با انبوهی از نامه‌های مهربانانه‌ی شما روبه‌رو شده‌ام که موبایل قدیمی کم‌بنیه‌ام که ایمیل کنار کارما همیشه حین سفر برروی آن باز است، -از حجم نوتیفیکیشن نامه‌ها- تاب نیاورد و یک‌بار خاموش و روشن شد. شوک شده‌ام چراکه برخلاف معمول، مخاطب این نوشته‌ام آدم‌هایی مشخص بودند در زندگی شخصی و انتظار چنین واکنشی نداشتم و خب این درس عبرتی‌ست برای کسی که می‌نویسد که مخاطب را بیشتر از بیشتر ارج بگذارد. ممنونم بابت تمام کلمات، شعرها، حرف‌ها، موزیک‌ها و وقتی که گذاشته‌اید. بسیار سپاسگزارم و عذرخواه اگر نامه‌ای بی‌جواب مانده و بماند.