۱۳۹۵/۱۲/۱۸

Deep waters, Watson! Deep waters



یک) آدمیزاد می‌تواند حقیر باشد یا نباشد و به‌مرور حقیر شود. می‌تواند روح‌اش را به خباثت‌اش بفروشد. می‌تواند این‌قدر پست شود که برای ویرانی دیگری پشت هرکسی موضع بگیرد. می‌تواند دروغ بگوید یا حقیقت را با خباثت‌هایش مخلوط کند و به خورد دیگران بدهد. می‌تواند یک‌بعدازظهری عصری، جماعتی را جمع کند دور یک میز و با شیطنت، راز آدم روبه‌رویش را بریزد روی میز یا برود کنار کسی که برای آن‌دیگری مهم است، اسرار عیان کند. آدمیزاد می‌تواند تمام این‌ها باشد. میانه‌ی این حجم از حقارت هم اما می‌شود به‌قدر دو دانه‌ی جو، شرافت داشت. مثلا می‌شود که باور داشته باشد خبیث و حقیر است، می‌شود بداند حقارت از او بزدلی ساخته که در سایه‌ی دیگری پنهانش کرده، می‌تواند درحین روایت دروغین به‌خودش نهیب بزند که سازنده‌ی این کوه از کاه خود اوست. حتی می‌تواند همان عصر لامروت که نقطه‌ضعف کسی را میان جماعتی در چشم‌اش فرو می‎‌کند، حواس‌اش باشد که لعنت بر من. تا اینجا هنوز با آدمیزاد روبه‌رو هستیم؛ آدمیزاد خبیث و حقیر. یک‌نقطه فاصله است اما، یک‌خط باریک، برای چرخش به‌سمت هیولا شدن و آن زمانی‌ست که موجود حقیر در حقارت‌اش فرو برود، با آن اخت شود و از شهوت‌اش لذت ببرد؛ یک‌صبحی بلند شود و هرتخم خباثتی که می‌کارد را پشت یک چهره‌ی نورانی پنهان کند، شهیدنمایی منش‌اش شود و بزدلی مایه‌ی آرامش‌اش. آن روزی که بلند شود و پنج انگشت اتهام را سوی بقیه بگیرد و به این ایمان برسد که از هر خطایی مبراست، در نابوی روح و روان کسی سنگ تمام بگذارد و خودش را در مقام معصومیت بداند. رسیدن به این نقطه، نقطه‌ی نابودی‌ست؛ نقطه‌ای که حس کند هرچه بر سرش آمده و می‌آید و خواهد آمد، مقصر نیرویی خارج از وجود خودش است، روزی که به این یقین برسد، که نابودی دیگری تنها راه قد کشیدن است.

دو) یک‌جایی از The Abominable Bride که زمان حال و گذشته چنان درهم آمیخته شده که «شرلوک» را به جنون کشانده، او خودش را می‌بیند در کنار همان آبشار رایشن‌باخ معروف درحالی‌که با موریارتی خبیث گلاویز شده و یکی قصد دارد آن دیگری را به قعر دره بیندازد. میانه‌ی درگیری، شرلوک مبهوت به موریارتی می‌گوید ولی تو در زمان آینده مُرده‌ای و من یادم است. موریارتی چند ثانیه به شرلوک نگاه می‌کند و با لبخند می‌گوید من مخلوق اشتباهات تو هستم. هرزمان که خطا کنی، من زنده‌ام و نابودت می‌کنم و این ربطی به حال و آینده ندارد. موریارتی خود را ویروسی زاده‌ی داده‌های خراب شرلوک توصیف می‌کند و هشدار می‌دهد که این شرارت پایان ندارد. می‌بینید؟ زیستن بر این زمین گرد، سخت است اگر یک‌درصد احتمال بدهیم که معصومیت واژه‌ی بی‌معنایی‌ست و شامل حال‌مان نمی‌شود. اگر یاد بگیریم پیرمرد متجاوز فیلم آقای فرهادی، آدم بدی‌ست ولی «عماد»ِ معلمِ هنرمند از او هم بدتر است. دل‌مان نمی‌خواهد که عماد بدتر باشد ولی هست چون پیرمرد، حرمت را گرفته و عماد، حرمت و جان را. 

سه) شرلوک بارها تکرار می‌کند «آب‌های عمیق واتسون، آب‌های عمیق» و اشاره‌اش به کشف خود است، به دوری از آن مرز باریک فرو رفتن در حقارت، بر فاصله گرفتن از لجنِ ایمان مطلق به خود؛ وقتی آن‌قدر قوی شده باشیم که راه قد کشیدن‌مان را نابود کردن دیگری ندانیم.