۱۳۹۶/۰۱/۱۱

Beyond The Ashes There Are Some Sparks Unseen


«من به‌سهم خود شکی ندارم که نگاه درست به جهان، نگاه معتدل و خردمندانه است. اما آیا چیزی‌که همواره خواستار آن هستیم، همین است، یعنی حقیقت؟ نیاز به حقیقت همیشگی نیست همان‌طورکه نیاز به آرامش، همیشگی نیست. فکری که نوعی اعوجاج در آن باشد، ممکن است شعاع روشن‌فکرانه‌ی بیشتری داشته باشد تا حقیقت؛ ممکن است چنین چیزی به نیازهای جان که همیشه یکسان نیستند، بهتر پاسخ دهد. حقیقت تعادل است اما ممکن است نقطه‌ی مقابل حقیقت، یعنی عدم تعادل نیز کذب نباشد».*

تمام دیشب خواب جنین‌هایی را دیدم که به‌شکل هولناکی می‌خندیدند. در تالاری راه می‌رفتم و آن‌ها را درون شیشه‌هایی که محصورشان کرده بود، با وحشت تماشا می‌کردم. تالار انتها نداشت. راهی بود تمام‌نشدنی، با صورتک‌های جنین‌واره‌ی ترسناکی که با چشمان باز تماشایم می‌کردند و قهقهه می‌زدند. بیدار که شدم از فرط سرما، پتو را به‌ خود پیچیدم و بعداز دوسال تنم پک‌های ممتد سیگار را طلب می‌کرد. حالا ماه‌ها بعد، درک ناراستی و تصویر آن صداقت کودکانه‌ای که خودم را با ته‌مانده‌اش دل‌خوش کرده بودم، خنده‌دار می‌نماید. آدمی‌زاد همین‌قدر بی‌نواست؛ دنبال آیاتی می‌گردد که حقیقتی را بر خود سوار کند یا حداقل بخشی از آن را به باورش به دیگری گره بزند حتی وقتی از قبل می‌داند که میان آن کلیشه‌ی هزاردامادِ «دوستت دارم» هیچ حقیقتی موجود نیست. و از عجایب روزگار مولودی‌ست که با وجود پذیرش چندبستری، با هویت موهومی به‌نام چند‌عشقی‌ روبه‌رو شده که از درک‌اش عاجز است. از تالار که بیرون آمدم، از خواب، دیدم چه هنوز صداقت در گفتار، همان دیوار اعتماد است برایم؛ چه هنوز دل می‌دهم به کسی‌که صادقانه بگوید دوستت دارم و با دیگری هم هستم و چه بیزارم، عمیقا بیزار، از آن‌که از سر ناراستی کلیشه‌گو باشد. 

زمان زیادی گذشته است. باور داشتم دیگر آتشی زیر آن خاکستر چندماه قبل که رویش عامدانه خاک ریختم، باقی نمانده چراکه تمرین کردم حقیقت تعادل است و نقطه‌ی مقابل حقیقت، الزاما کذب محض نیست آن هم برای منی که در این زمانه‌ی دروغ‌های هولناک، هنوز برده‌ی دست‌بسته و مطلقِ صداقت «کلمه»‌ام و بی‌اعتنا به اعتبار برهنگی تن - از فرط لذت‌‌طلب بودن‌ام - وگرنه که حزنی برای هیچ جنینی مصداق ندارد اگر در آن بهشت موهومی که وجودش را قرن‌هاست بشارت داده‌اند، جای داشته باشد. «من غلام خانه‌های روشن‌ام».



* سوزان سانتاگ