۱۳۹۵/۱۱/۲۳

The Lord of the Rings in Three Narratives



یک) سه‌تایی خیلی دخترونه بلند شدیم رفتیم مهمونیه. مست مست بودیم ولی یادمه که با صدای بلند گفتم ای بااابا اینا که همه‌شون حلقه دارن و قهقهه زدم که سین تقریبا دهنم رو گرفت و گفت ششش خفه، تو هم دستت بود یه‌مدت یادت نرفته که؟ و خودش هم ولو شد از خنده. یه‌ربع نگذشته بود از ماجرا که چندتا حلقه‌به‌دست شیک، سر میز ما بودن و بعدش رو بعدش می‌گم.

دو) می‌گن گم کردن حلقه ازدواج شگون نداره. من حلقه‌مو همون هزارسال پیش گم کردم. یعنی ته‌ش نفهمیدم گم شد یا رفت توی کیف همون خانومی که میومد خونه‌م و یهو گم شد و موبایلش هم به تاریخ پیوست. پی‌ش رو نگرفتم هم همون وقتا و توی دلم گفتم نوش جونش اگه برده و اگه نه هم که بمونه هرجا که افتاده؛ دقیقا همین‌قدر بی‌تفاوت. آخه حلقه خریدن من خیلی فرایندش طفلکی بود. انگار که داستانشو چارلز دیکنز نوشته باشه؛ اساسا چون خونواده‌ی همسر سابق‌م مولکولی حس نسبت به من نداشتن، ما خیلی سر خود رفتیم خرید و ته دلم حلقه‌هه رو دوست نداشتم واقعا. نکته بعدیش که می‌تونید الان پاکت‌هارو بگیرید جلوی دهنتون اینه که از این حلقه‌های جفت بود؛ خیلی رمانتیک و «دی لیود هپیلی اور افتر» هرچند همون وقتش هم ته دلم می‌دونستم «بیهایند اوری فری‌تیل، در ایز اِ دارک‌ساید». بگذریم. تمام مدتی که جدا زندگی می‌کردیم، یادم نمیاد اونم از حلقه‌ش استفاده کرده باشه؛ خب به‌ش حق می‌دم البته؛ حلقه دست‌کردن فرصت‌سوزی بود واسش. الان یه اپسیلون هم ناراحت نیستم ولی اون‌موقع بودم و الان فکر می‌کنم که خب چرا الاغ؟ تو که نبودی، برای چی باید می‌رفت توی جدول فرصت/ تهدید اونم توی اون خونه‌ی شماره 22 خیابون بیکر که داف می‌رفت و یوگاکار میومد و مترجم می‌رفت و تتوکار برمی‌گشت. حلقه‌ش مونده بود روی میزآرایش خونه‌ی من و تنها ارتباطم باهاش گردگیری هفتگی میزآرایش بود بدون هیچ حسی. بعدا هم نفهمیدم چی شد. فکر کنم یه‌روزی که اومده بود پیشم برداشت و بردش. یه‌بارم ازش پرسیدم بردیش؟ گفت آره و همین. تهران دریا نداره وگرنه احتمالا مثل سریالای نت‌فلیکس باید رفته باشه کنار اسکله و پرتش کرده باشه ته آب با نفرت یا بی.

سه) الان که دارم اینارو می‌نویسم هم مشخصه که هنوز نوک پام کاملا روی زمین نیست و فردا که اینجارو بخونم احتمالا بگم اوه چه بی‌رحم! خب من همین‌قدر مودی‌ام. نمی‌دونم ولی اینجارو دقیقا واسه‌ی همین دوست دارم که حتی توی همین حال هم میام و می‌نویسم. توی مهمونی به یارو فیلمسازه که هی داشت فاصله‌ش باهام کمتر می‌شد و سین رو تقریبا نشوندم بین‌مون، طعنه زدم حلقه‌تونم قشنگه. گفت شما قشنگ‌تری. دیگه باید می‌رفتم؛ با رادیوفرانسه مصاحبه لایو داشتم و باید یه نوتی‌چیزی می‌نوشتم توی هشیاری کامل. خنده ولی از لبم جمع نمی‌شد تمام شب و به راننده آژانس محبوبم که کنجکاو توی آینه نیگام می‌کرد بی‌سوال، گفتم بهترین شغل، غواصی ته دریا و جمع کردن حلقه‌های جمع شده کف آبه فقط حیف که تهران دریا نداره. خندید و حواسم بود که صبر کرد کلید رو توی در بچرخونم و واقعا برم توی خونه که با خیال راحت پاشو بذاره روی پدال گاز. آخرش هم هیشکی نفهمید من توی بدمستی هم هشیار هشیارم.






موزیک تیتراژ سریال Outlander رو با هم گوش بدیم؛ یه‌جاهایی از سریال با سوژه‌ی «حلقه» بازی‌های شیطون خوبی کرده. 
ترانه هم یکی از معروف‌ترین ترانه‌های اسکاتلندی‌هاست به‌نام The Skye Boat