۱۳۹۵/۱۱/۲۱

Macbeth: Revenge is a dish best served cold



منتظرم سرم آنتی‌بیوتیک تمام شود و صبح شود و برگردیم خانه اگر مرخص‌اش کنند. ناله‌های ریزی دارد که قلبم را آتش می‌زند. نبض‌اش را زیر آژیوکت نوازش می‌کنم و اشک را هل می‌دهم سمت گوشه‌ی شال‌گردن. زویی با دوتا قهوه برمی‌گردد و پیشانی‌ام را می‌بوسد؛ تمام دیشب را میان پاویون و آی‌سی‌یو روی خط آبی راه رفته و برگشته. صدای تکست گوشی‌ام بلند می‌شود و بیزاری شعله می‌کشد. نام او نیست طبعا، مدت‌هاست که دیگر نام او را پاک کرده‌ام اما نفرت از اسم، حتی اسمی شبیه به او، تمام خطوط ذهنی‌ام را سم‌پاشی می‌کند. دسس‌پدس یک‌جایی گفته بود «نمی‌دانی چه حالی به آدم دست می‌دهد وقتی کسی اسم تو را با نفرت بر زبان می‌آورد. آن‌وقت آن اسم دیگر یک لغت نیست، طرحی‌ست توخالی که باید تا خرخره خود را در آن جا بدهی». کاش بداند تا زنده است، تا زنده‌ام مجبور است خود را در خرخره‌اش جا بدهد. قرار نیست چون می‌نویسم، چون روزنامه‌نگار بوده‌ام و چون حالا ناشر دارم معلم اخلاق کسی باشم. قراری با کسی نگذاشته‌ام که روزی الگو بشوم. زیر هر کمپین نجات‌دهنده‌ای را امضاکردن از نظرم فضیلت نیست. من زنی معمولی‌ام که معتقد است گاهی لذتی که در انتقام هست در بخشش نیست.