۱۳۹۵/۱۰/۲۱

افرح يا قلبي، لك نصيب تبلغ مناك و يا الحبيب، افرح يا قلبي



دو زمستان قبل هوا برای من بی‌نهایت سردتر از امروز بود هرچند عدد و آمار این را نمی‌گوید. من بودم و یک سکوت کشنده و یک واقعیت که نمی‌خواستم باورش کنم. تلاش می‌کردم و زور می‌زدم که در این موقعیت «لیدی» باشم و از خشمم چیزی بروز ندهم. سکوت و لیدی‌بودن ولی در ترکیب باهم معجونی می‌ساخت سوزان که جانم را هرروز می‌فرسود و می‌فرسود. که ناگهان دوستی، یا حالا می‌توانم بگویم «رفیق»ی دستم را گرفت و بلند کرد و شیوه بلندکردن‌اش ازقضا نه همدردی بود و نه تسکین؛ در مقاطعی سراغم آمد و مرا برد جایی تا صرفا حرف بزنم و به‌قول خودش ...‌شعرهایم را بگویم. بعد هم وقتی دری‌وری‌هایم را گفتم بی‌هیچ ادبیات تسکینی، ته راه را نشانم داد و پیش‌بینی‌ای کرد که در آن مقطع می‌خواستم خفه‌اش کنم. بعدترش هم چیزکی نوشت که هنوز ستاره‌ی کنارش را برنداشته‌ام و هرازچندگاهی می‌روم و می‌خوانم.

دو زمستان گذشته و من حالم خیلی بهتر است و بسیار چیزها را پشت سر گذاشته‌ام. رسم دنیا اما انگار این‌طور است که حالا او غمگین باشد و من فقط تماشا کنم. می‌کوشم گوشی باشم برای اوی کم‌حرف و وادارش کنم در نقش آن «جنتلمن»ی فرو برود که لیدی‌بودن متقابل‌اش دقیقا داشت خودم را می‌کشت و همین حالم را به‌هم می‌زند.

حالا که این‌ها را می‌نویسم، قهوه‌ام روی میز است و ام‌کلثوم روی دسکتاپم می‌خواند: افرح یا قلبي. نیم‌ساعت از چت‌ام با او گذشته که حالش را پرسیده‌ام و نوشته I was just thinking about you جوابش می‌دهم که همین را تله‌پاتی می‌گویند لابد و بعد آن کلیشه‌ی چندش‌آور هرزه‌ی «اگر کاری بود بگو» را می‌نویسم و برایش یک دونقطه‌ستاره می‌فرستم. حالا که این‌ها را می‌نویسم دو زمستان گذشته و می‌دانم بعضی رنج‌ها که برای خودمان می‌سازیم تا ابد، تا زمانی که نفس بکشیم، رهایمان نمی‌کنند و آن خیال مرهم‌گونی که اسمش را امید می‌گذاریم چیزی‌ست که صبح‌به‌صبح بیدارمان می‌کند تا حمل‌اش کنیم و غروب‌ها چشم به آسمان بدوزیم. مفلوک، برای رفیق‌ام می‌نویسم حواسم به تو هست و «جنتلمنِ محترم» در سکوت قلب ریزی را اینتر می‌زند.