۱۳۹۵/۱۱/۰۹

The Seeds Inside



کلاهش عقب رفته بود و لبخند تمسخرآمیزی به لب داشت. بیشتر به یکی از شخصیت‌های قرن نوزدهم برادوی می‌مانست تا نقاش چیره‌دستی که بود؛ و بعدها، وقتی که خودش را حلق‌آویز کرد، دوست داشتم او را همان‌گونه که آن‌شب دیده بودم در یاد نگه دارم. می‌گویند بذرهای آنچه خواهیم کرد در ما نهفته است؛ اما همیشه به نظرم می‌رسیده در کسانی که زندگی را به مسخره می‌گیرند، بذرها زیر خاک بهتر و کود بارآورتری پنهان شده باشند.


جشن بی‌کران/ ارنست همینگوی



۱۳۹۵/۱۰/۲۱

افرح يا قلبي، لك نصيب تبلغ مناك و يا الحبيب، افرح يا قلبي



دو زمستان قبل هوا برای من بی‌نهایت سردتر از امروز بود هرچند عدد و آمار این را نمی‌گوید. من بودم و یک سکوت کشنده و یک واقعیت که نمی‌خواستم باورش کنم. تلاش می‌کردم و زور می‌زدم که در این موقعیت «لیدی» باشم و از خشمم چیزی بروز ندهم. سکوت و لیدی‌بودن ولی در ترکیب باهم معجونی می‌ساخت سوزان که جانم را هرروز می‌فرسود و می‌فرسود. که ناگهان دوستی، یا حالا می‌توانم بگویم «رفیق»ی دستم را گرفت و بلند کرد و شیوه بلندکردن‌اش ازقضا نه همدردی بود و نه تسکین؛ در مقاطعی سراغم آمد و مرا برد جایی تا صرفا حرف بزنم و به‌قول خودش ...‌شعرهایم را بگویم. بعد هم وقتی دری‌وری‌هایم را گفتم بی‌هیچ ادبیات تسکینی، ته راه را نشانم داد و پیش‌بینی‌ای کرد که در آن مقطع می‌خواستم خفه‌اش کنم. بعدترش هم چیزکی نوشت که هنوز ستاره‌ی کنارش را برنداشته‌ام و هرازچندگاهی می‌روم و می‌خوانم.

دو زمستان گذشته و من حالم خیلی بهتر است و بسیار چیزها را پشت سر گذاشته‌ام. رسم دنیا اما انگار این‌طور است که حالا او غمگین باشد و من فقط تماشا کنم. می‌کوشم گوشی باشم برای اوی کم‌حرف و وادارش کنم در نقش آن «جنتلمن»ی فرو برود که لیدی‌بودن متقابل‌اش دقیقا داشت خودم را می‌کشت و همین حالم را به‌هم می‌زند.

حالا که این‌ها را می‌نویسم، قهوه‌ام روی میز است و ام‌کلثوم روی دسکتاپم می‌خواند: افرح یا قلبي. نیم‌ساعت از چت‌ام با او گذشته که حالش را پرسیده‌ام و نوشته I was just thinking about you جوابش می‌دهم که همین را تله‌پاتی می‌گویند لابد و بعد آن کلیشه‌ی چندش‌آور هرزه‌ی «اگر کاری بود بگو» را می‌نویسم و برایش یک دونقطه‌ستاره می‌فرستم. حالا که این‌ها را می‌نویسم دو زمستان گذشته و می‌دانم بعضی رنج‌ها که برای خودمان می‌سازیم تا ابد، تا زمانی که نفس بکشیم، رهایمان نمی‌کنند و آن خیال مرهم‌گونی که اسمش را امید می‌گذاریم چیزی‌ست که صبح‌به‌صبح بیدارمان می‌کند تا حمل‌اش کنیم و غروب‌ها چشم به آسمان بدوزیم. مفلوک، برای رفیق‌ام می‌نویسم حواسم به تو هست و «جنتلمنِ محترم» در سکوت قلب ریزی را اینتر می‌زند.