۱۳۹۶/۰۴/۰۱

about a breeze inside



هارون نجفی‌زاده یه مصاحبه داره با اسماعیل یون، استاد دانشگاه کابل. یه‌جایی از مصاحبه برمی‌گرده و خیلی شیرین می‌گه شما کنارش (حکمتیار) می‌شینید و «در آغوشش داخل می‌شید». افغان‌ها به بغل کردن می‌گن «در آغوش داخل شدن» و یه شعفی رو تزریق می‌کنن به فعل بغل که آدم کیف می‌کنه. خیلی‌وقته کلمه‌هاشونو می‌شمرم از قشنگی، از حسی که پشتش هست، از شعری که فریب نداره از بس واقعیه، از بس آروم و محجوبه. شوخی‌هاشون حتی که یه حزن غریب قشنگ داره، که نرمه، که خنکه. یاد استاد گچ‌کار باغ‌فردوس می‌افتم که پشت پنجره ریزریز زیر لب برای دل‌ش می‌خوند، محزون و رنجور. من گوش وایمیستادم وقت آواز. یه‌جاهاییش رو نمی‌فهمیدم ولی «وطن» توش زیاد بود و «ماندَه». انگار که دلش تنگ شده بود برای کابل، برای هِرات، برای مزارشریف. هارون نجفی‌زاده با قشنگی تمام می‌گه در آغوش داخل شدن و یه نسیم نرم می‌پیچه توی دلم. دوتا زردآلو از توی پیش‌دستی برمی‌دارم و می‌برم که بذارم روی میزش. دلم می‌ره تا دور، تا خیلی گذشته، تا خیلی بی‌قراری.

۱۳۹۶/۰۳/۲۶

Et J'étais Siii Très Loin



اواخر سال وبا بود. روبه‌روی آینه بودم و موهایم را جمع می‌کردم بالا و حواسم می‌رفت پی آن سفر جاده‌ای که هنوز تصمیم نگرفته بودم در موردش. حواسم می‌رفت پی پانصدوپنجاه‌ کیلومتر راه که می‌دانستم حرف نمی‌زنم. می‌دانستم صندلی را کمی می‌خوابانم به عقب و زل می‌زنم به سمت راست جاده و نهایت‌اش وقت چای‌خوردن که قند را سمت‌ام می‌گیرد، می‌گویم نه. موهایم را جمع کردم بالا و رفتم، حرف نزدم و پانصدوپنجاه کیلومتر، چای را تلخ سر کشیدم.
تمام موزیک‌های جهان را گوش دادیم، همه‌ی‌ جاهای نرفته را گشتیم و تا توانستیم از درودیوار عکس گرفتیم. در بازگشت به تهران اما می‌دانستیم که تمام شده و این‌چیزها زور برنمی‌دارد؛ نسیم داغ تهران شلاق می‌زد و ما کمدها را خلوت می‌کردیم؛ اواخر سال وبا بود و وبا واکسن نداشت.

۱۳۹۶/۰۳/۱۶

تقدیم به اسکار وایلد، با عشق و نفرت



کارگردان می‌گه با مثال برام بگو. جواب می‌دم مثلا فکر کنین برای نمایش یه‌بدجنسی که ته‌ش یکی رو تقریبا نابود می‌کنه، سه‌تا گزینه داشته باشین: لیلا حاتمی، هانیه توسلی، ویشکا آسایش؛ الان بلافاصله ته ذهن‌تون دارین به کی فکر می‌کنین؟ می‌خنده که ویشکا آسایش. می‌گم دقیقا همین، منظورم دقیقا همین پیش‌داوری توی ذهنه که حتی وقتی ممکنه شک کنین ولی به‌عنوان اولین گزینه میاد توی سرتون. می‌گم شما اگه خیلی زیرک باشین یه‌چیزی می‌نویسین که ته‌ش می‌فهمیم حاتمی هم می‌تونه (خدایا می‌تونه!) همین‌قدر بدجنس باشه در حق آسایش، کار هم خوب درمیاد ولی اکثر مخاطباتون دوست ندارن، دوست دارن برعکس باشه، چون باور دارن برعکسه. چون لیلا حاتمی همیشه اون «آدم نایس»ه است؛ اون ساده‌پوشه، کم‌آرایشه، کتاب‌خونه، همیشه‌قربانیه. هانیه توسلی؟ خب روش اختلاف هست ولی مقام دومه. ویشکا آسایش ولی خوراک لوح ذهنی‌مونه. نیست؟ موهای فر و نه صاف، آرایش‌دار همیشگی، تن صدای مواج و به‌اندازه‌ی دودست کارنامه واسه نقشای اغواگرِ بدجنس.

دیگه نمی‌خنده فقط گوش می‌ده. می‌گم شمارو من و بقیه خوب می‌شناسیم که چه حرفه‌ای هستین توی انتخاب بازیگر ولی بهم بگین چرا، چرا وقتی پای خباثت وسط میاد حتی شما هم ثانیه اول توی ذهن‌تون به لیلا حاتمی فکر نمی‌کنین؟ می‌گه آره چه ترسناک، چه ترسناک‌ایم ماها. می‌گه چاره چیه؟ حالا من می‌خندم که چاره نداره چون اون لیلا حاتمیه؛ توی یه‌بازه زمانی این تصویر رو ساخته و ویشکا آسایشه نساخته و حالا اگه خودشو بکشه هم نمی‌تونه ثابت کنه، نمی‌تونه گزینه‌ی اول توی ذهن بقیه نباشه؛ ویشکا آسایشه شهیدنمایی رو هیچ‌وقت بازی نکرده، ولی حاتمی همیشه اون بهتری بوده که نذاشته بدجنسی‌هاشو کسی ببینه که حالا حتی بشه شک کرد، حتی شمای نویسنده و کارگردان، حتی برای همون یه‌ثانیه اول.
می‌پرسه خب ته‌ش باید یاد بگیریم یه تمرین ذهنی کنیم که این‌طوری نمونیم. نه؟ می‌گم بعید می‌دونم. من فقط یاد گرفتم از آدمای «خیلی خوب» بترسم؛ خیلی بترسم.

۱۳۹۶/۰۳/۱۴

What I need Is The Old Spurt



زندگی در رادمل مثل نوشیدن اندکی آبجوی سبک است. خانه بوی نم می‌دهد و به‌هم‌ریخته است ولی چاره‌ای نیست. روزها همچنان بلندتر می‌شوند. آن‌چه نیاز دارم یک فوران قدیمی است. دیگر نمی‌خواهم درون‌گرا باشم؛ خوابیدن، تنبلی، در خود فرورفتن، خواندن، آشپزی کردن، دوچرخه‌سواری و یک کتاب سخت و پر از سنگلاخ. این تجویز من است.


یکشنبه، 26 ژانویه
و. وولف

۱۳۹۶/۰۳/۰۸

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود، یا از دهان آن‌که شنید از دهان دوست



قاعدتا باید این نامه رسمی‌تر از این‌ها باشد ولی نیست چون نامه‌ی رسمی، آدم رسمی در موقعیت ویژه می‌خواهد و این‌جا، وبلاگم، خانه‌ی من، پیژامه‌ی من و صندلی راحتی من است و شما؟ تک‌تک شما که وقت می‌گذارید و کنار کارما را می‌خوانید، دوستان نازنینی هستید که در تمام این‌سال‌ها، کنار همین صندلی راحتی نشسته‌اید، میهمان این خانه‌اید و به بودن‌تان خوشم.

از پست قبلی فقط چهارروز گذشته و در این‌لحظه تمامی و بیشتر از آن‌چه لازم داشتیم را به‌دستم رسانده‌اید؛ از بعضی منابع حالا دوسه‌تا دارم و رفرنس‌های مادر بعضی موارد ترجمه‌شده هم نصیبم شده است. بی‌نهایت ممنونم. بی‌نهایت و حتی نمی‌دانم قدردانی‌ام را چطور ابراز کنم جز با این کلمات خشک و خالی که در ایمیل و تلگرام و تلفن و حضوری ادا کرده‌ام و می‌دانم کافی نیست. متشکرم از هدیه‌های جانبی، از گل‌ها و کتاب‌ها و موزیک‌ها و شکلات‌هایی که کنار رفرنس‌ها برایم فرستادید :)  متشکرم که بعضی نزدیک‌ترها به‌بهانه‌‌اش به‌دیدنم آمدید. متشکرم از ایمیل‌های بسیار زیادی که بغل‌دست فایل‌های سنگین منابع، عکس و موزیک‌های جذابی از چارگوشه‌ی دنیا هم ضمیمه‌اش کردید، ممنونم از دشتی‌ها :)  ممنون از هماهنگی‌ها و قرار تنظیم کردن‌ها با دوستان‌تان در کتابفروشی‌ها و انتشاراتی‌ها در این روزهای گرم. سپاسگزارم که مجموع محبت و مهرتان، چه آشنا و چه دوستان نادیده، از سرتاپای دو وزارتخانه و کارمندانش که برای کار پژوهشی حقوق می‌گیرند، بیشتر بود و چه می‌گویم قابل مقایسه نبود. 

ممنونم از آیناز، ایوب، فاطمه، مینا، جناب دیهیمی، مهری، علیرضا، صدرا، حامد، فرشته، غزل، ... و سیاوش عزیز از خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک. متشکرم از فرین؛ فرین، فرین نازنینِ تمام این سال‌ها. سپاس از محسن و بقیه دوستانی که تازه آشنا شده‌ایم، ممنون از کلی عزیز دیگر که هنوز ایمیل‌هایشان بی‌جواب مانده و شرمندگی‌اش برای من است. عمیقا خوشم به‌بودن تک‌تک‌تان در ماه‌ها و روزهایی که بی‌مهری، فراموشی و خط‌خوردگی، سخت بی‌داد می‌کرد. آخ که اگر بدانید این حجم غریب از مهربانی‌تان چه تاثیرش، فراتر از تحقیق و پژوهش بود. آخ که اگر بدانید چه شعله‌ای بیدار شد در دلم، روحم.  بسیار متشکرم.




هدیه کوچکم برای شما: اجرای بی‌نهایت زیبای «ظفر گولر» از یک ترانه‌ی قدیمی چپ‌ ترکی

۱۳۹۶/۰۳/۰۴

از نیازمندی‌ها



الف) تموم هفته‌های گذشته‌م توی رفت‌وآمد بین انقلاب، کریم‌خان و کتابخونه دانشگاه‌ها گذشت و آخرش هم اون‌طوری که دلم می‌خواست شیش‌دنگ نتیجه نداد و اون منابعی که برای پژوهش‌مون بهش احتیاج دارم کامل ردیف نشد. آخرسر مجبور شدم اکثرشونو از آمازون بخرم بدون یک‌ریال کمک معاونت پژوهشی که این‌کار هم هزینه‌هارو خیلی بالا برد و هم حالا زمان رو کش می‌ده تا به‌دستم برسن (روحانی متشکریم و چه خوبه که بیشترمون سقف مطالباتمون ظاهرا فقط عدم لغو کنسرته – از اتاق فرمان اشاره می‌کنن که الان بهم شلیک می‌شه). بگذریم. مونده یه چندتا مورد کم‌اهمیت‌تر داخلی که حدس زدم ممکنه، ممکنه گوشه‌ی کتابخونه‌تون افتاده باشه و لازمش نداشته باشید و بشه ازتون خرید که مطلوب‌ترین حالته یا علی‌رغم میل باطنیم کپی کرده، خدمتتون برگردونم و یا در بهتر- تر- ترین حالت نسخه‌ی پی‌دی‌اف ازشون داشته باشید و برام بفرستید و یا هر راه‌کار دیگه‌ای که به ذهن شما برسه و ذهن من الان روش قفل باشه. لیست اینه:

1-     فصلنامه ارغنون – شماره ویژه جهانی‌شدن – 1383 (نسخه الکترونیکی کتابخونه ملی بعضی صفحات رو نداره)
2-     ایدئولوژی فرهنگ مدرن – جان تامپسون – مسعود اوحدی – 1378
3-     فصلنامه دیدگاه – یادداشتِ «تکنولوژی همزمان ارتباطات و دوفضایی شدن فرهنگ» - مرداد 1383
4-     برداشت فنومنولوژیک از ظهور و توسعه تکنولوژی‌های جدید ارتباطی – حمید عبدالهیان

ب) ایمیل رو که دارید؟ kenarkarma@gmail.com


ج) یه‌رفیقی دارم که یه‌روز کار توی شرکت خفن آباواجدادی‌شونو ول کرد و رفت یه‌مزرعه اطراف تهران خرید و حالا خوشبختی‌شو می‌شه از چشماش دید. یه‌بار وسط یه‌بحثی بهم گفت خب من علاقه‌م رو چطوری باید به تو نشون بدم. گفتم با گوجه گیلاسی. تو گوجه‌ی من رو از مزرعه‌ت تامین کن این اسمش عشقه؛ گوجه گیلاسی که ورای عشقه والا. حالا شما هم اگه حتی یه‌دونه از این پنج‌مورد بالا رو دارید، عشقتون رو به من دریغ نکنید لطفا. با سپاس. دونقطه، ستاره.