۱۳۹۶/۰۵/۲۳

Injury is the index finger



به‌درد، گوش می‌دهم. درد مدرکی‌ست بر دلالت زندگی گذشته‌ام. دلیل دیگری وجود ندارد، مستندات دیگر را باور نمی‌کنم. کلمات، بارها و بارها مرا از حقیقت دور کرده‌اند. به‌نظرم رنج و درد عالی‌ترین شکل اطلاعات‌اند؛ اطلاعاتی که با آن راز، رابطه‌ای مستقیم دارند، راز زندگی. تمام ادبیات روس معطوف به این حقیقت است که از رنج، بیش از عشق سخن گفته شده است.


انسان بزرگ‌تر از جنگ است - سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ

۱۳۹۶/۰۵/۱۴

Rock, Knight, Pawn ... Temporarily



در فاصله‌ی سه‌هفته، یک‌نفرم چمدان باز می‌کند و دونفرم چمدان می‌بندند. هشتگ زندگی من هم لابد این است؛ هشتگ، حیران فرودگاه‌. هشتگ، آه ای «در وطن خویش، غریب». هشتگ، ترتیب شماره‌های اضطراری تلفن: B عزیز، وکیل، سرهنگ معینی‌وفا.


۱۳۹۶/۰۵/۰۹

.



خوبم و دنیا به‌کفشم نیست؛ علی‌رغم مرداد، علی‌رغم تاول پاها از شدت دویدن برای کارهایی که اگر ردیف شوند این‌جا می‌مانم، علی‌رغم پرکردن زمان اقامت بیست‌وسه‌روزه در کشوری که هرچند چندسالی برایشان کار کرده‌ام اما باب دلم نیستند (طفلی‌ها) و همه‌ی پس‌اندازم را ظاهرا هربار قرار است ببلعند که ته‌ش آیا اقامت دائم بدهند یا نه. یک گزینه‌ی سوم هم هست که وقتی دیشب سر شام برای میم تعریف کردم، ده‌ثانیه چشم‌هایش گرد شد و بعد به‌حال عادی برگشت و اگر آن‌دوتای دیگر جواب ندهند ناچارم به انتخاب این سومی چالشی. وقت برای تلف کردن ندارم، جاه‌طلبانه لذت‌طلبم و زندگی‌خواه.
به‌طرز بدجنسانه‌ای خوبم. هرصبح که بیدار می‌شوم و یادم می‌افتد که اوه دوسال گذشته و چه عالی که تمام شده، نیشم باز می‌شود. وکیل‌ام می‌گوید حال‌ات از شکل بی‌حس امام راحل به شیطان رجیم انرژی‌دار تغییر شکل داده. راست می‌گوید؛ دوپینگ جدایی، خط کشیدن روی بعضی نفرات، کم‌پولی و دویدن، حالا یک‌گوشه‌هایی از روی شیرین‌اش را نشان‌ام می‌دهد که با شیطنت می‌خندم. قاضی‌ها، دادگاه‌ها، قرص‌ها، درمان‌ها دیگر از نظرم ترسناک نیستند. زمان برد تا یاد بگیرم «دوست» گاهی به‌مراتب ترسناک‌تر است و شعر روی کاغذ زیباست؛ معلمان خصوصی مبحث نسبیت. حالا اعتراف می‌کنم هرآن‌کس که زیباتر ببوسد و برنامه یک‌عصر برای دانکرک دیدن ترتیب بدهد و میز صبحانه قشنگ‌تری بچیند را ترجیح می‌دهم به تئوری‌پردازی که شب از سرخط اخبار بی‌بی‌سی حرف بزند و صبح را با نقد عملکرد آزاده نامداری شروع کند.

به ب می‌گویم تو استثنای تمام قوانینی. تمام این‌سال‌های نوجوانی تا حالا، هرجا و هروقت بریده‌ام، شکست‌خورده‌ام، خودم را با دست‌وپای تاول‌دار و زخمی این‌جا پیدا کرده‌ام. چرا واقعا؟ جواب می‌دهد دلیل‌اش الاغ بودن‌ام است وگرنه همان‌وقت که، رشته‌موی آویزان را پشت گوشم می‌برد و می‌گوید بی‌خیال، شامت را بخور و محض رضای خدا موهایت را کوتاه کن ای میرزا کوچک‌خان.

۱۳۹۶/۰۴/۱۳

The Caucasian Chalk Circle



روزهای بدو بدو. گز کردن این‌سازمان و آن‌یکی. برزخ. جواب‌های نصفه‌نیمه. همه‌چیز در عدم قطعیت. همه‌چیز محلول در هایزنبرگ. روزهای آزمون دوستی. خشکسالی و دروغ. حذف و اضافه؛ با عشق، با دلتنگی، با بی‌خاصیتی تمام. روزهای حرف حرف حرف. شیک، توخالی. خالی. خالی ترسناک. روزهای محک شخصی. روزهای غرزدن ممنوع. خفه. هیس. تو هم مثل بقیه. روزهای دویدن، سخت دویدن. روزهای قول‌های عمل‌نشده‌ی بسیار و یاری‌های کوچک دل‌چسب. روزهای دست‌به‌زانو، سر بالا. روزهای آیین سوگواری، سالگرد، فقدان. روزهای یادم باشد شانه‌اش باشم چون سزاوار است. روزهای استرس حاشیه‌ها، دوربین‌ها، زردها؛ که نباشم، که کنارش دیده نشوم. روزهای کلمات تیز بر پوسته‌ی روح نازک از حیث رقت. روزهای بدو بدو. روزهای پیچاندن و پیچیدن به شکلک و تلخ‌خند. روزهای بیم و امید. روزهای قدم‌های لرزان روی پل معلق عشق. روزهای کنکور اعتماد. روزهای امضای اساس‌نامه‌ها، پیمان‌نامه‌ها، قراردادها، صورت‌جلسه‌ها و هرآن‌چه که اعتبارش کاغذ و باد هواست. روزهای بنگاه و دروغ و بیمه و مالیات. روزهای بیمه‌نامه هنوز بوی عطرت را می‌دهد. روزهای دایره گچی قفقازی، روزهای یادآوری و فراموشی. روزهای دوست بدقلق، وکیل خوب. آخ که وکیل خیلی خوب. روزهای استعلام استعلام استعلام. روزهای جلسات طولانی صنفی، توجیه صنف مزخرفی که قرار است عضوشان شوم و بله زندگی همین‌قدر سایه‌روشن است؛ پاره می‌شویم چیزی بشویم که دوست نداریم. روزهای توضیح خود، توضیح جدوآباد خود و توضیح گذشته. بی‌کم‌وکاست، شفاهی، کتبی. روزهای معاشران بسیار بسیار بسیار بسیار و رفقای کم، خیلی کم، انگشت‌شمار. روزهای پیغام‌گیری که بی‌وقفه فلش می‌زند و تلگرامی که جز چهارنفر بقیه میوت شده‌اند. روزهای مدیران سینمایی حقیر‌، نوچه‌های حقیر‌تر و هیولاهایی که برای میز، آخ ای میز، خانمان افراد را بر باد می‌دهند، نان می‌بُرند. روزهای به عقب برنمی‌گردیم چون اساسا در عقب زندگی می‌کنیم. روزهای تجاوزات روحی و پذیرش عمومی؛ روزهای هفت مجوز می‌دهیم و سه‌تا نمی‎دهیم و ببینید که هفت از سه بزرگ‌تر است. روزهای تعلیق. گرم و بی‌نسیم و سرشار از ریزگرد. می‌دوم. می‌دوم و یاد می‌گیرم و می‌دانم وقت تنگ است. شنا می‌کنم، مسابقه می‌دهم و از تصمیمات تلخِ به‌اجبارم راضی‌ام. به‌شکل هولناکی راضی‌ام. طول و عرض استخر را هزار‌بار طی می‌کنم و هربار، هزار مرتبه نحیف‌تر و عاقل‌ترم. دیگر برده‌ی کلمات نیستم، شعر فریب‌ام نمی‌دهد و هرآن‌کس که نقش دانای کل تمام قصه‌‌ها را زیبنده‌ی خود بداند از زندگی‌ام حذف کرده‌ام.

۱۳۹۶/۰۴/۰۱

about a breeze inside



هارون نجفی‌زاده یه مصاحبه داره با اسماعیل یون، استاد دانشگاه کابل. یه‌جایی از مصاحبه برمی‌گرده و خیلی شیرین می‌گه شما کنارش (حکمتیار) می‌شینید و «در آغوشش داخل می‌شید». افغان‌ها به بغل کردن می‌گن «در آغوش داخل شدن» و یه شعفی رو تزریق می‌کنن به فعل بغل که آدم کیف می‌کنه. خیلی‌وقته کلمه‌هاشونو می‌شمرم از قشنگی، از حسی که پشتش هست، از شعری که فریب نداره از بس واقعیه، از بس آروم و محجوبه. شوخی‌هاشون حتی که یه حزن غریب قشنگ داره، که نرمه، که خنکه. یاد استاد گچ‌کار باغ‌فردوس می‌افتم که پشت پنجره ریزریز زیر لب برای دل‌ش می‌خوند، محزون و رنجور. من گوش وایمیستادم وقت آواز. یه‌جاهاییش رو نمی‌فهمیدم ولی «وطن» توش زیاد بود و «ماندَه». انگار که دلش تنگ شده بود برای کابل، برای هِرات، برای مزارشریف. هارون نجفی‌زاده با قشنگی تمام می‌گه در آغوش داخل شدن و یه نسیم نرم می‌پیچه توی دلم. دوتا زردآلو از توی پیش‌دستی برمی‌دارم و می‌برم که بذارم روی میزش. دلم می‌ره تا دور، تا خیلی گذشته، تا خیلی بی‌قراری.

۱۳۹۶/۰۳/۲۶

Et J'étais Siii Très Loin



اواخر سال وبا بود. روبه‌روی آینه بودم و موهایم را جمع می‌کردم بالا و حواسم می‌رفت پی آن سفر جاده‌ای که هنوز تصمیم نگرفته بودم در موردش. حواسم می‌رفت پی پانصدوپنجاه‌ کیلومتر راه که می‌دانستم حرف نمی‌زنم. می‌دانستم صندلی را کمی می‌خوابانم به عقب و زل می‌زنم به سمت راست جاده و نهایت‌اش وقت چای‌خوردن که قند را سمت‌ام می‌گیرد، می‌گویم نه. موهایم را جمع کردم بالا و رفتم، حرف نزدم و پانصدوپنجاه کیلومتر، چای را تلخ سر کشیدم.
تمام موزیک‌های جهان را گوش دادیم، همه‌ی‌ جاهای نرفته را گشتیم و تا توانستیم از درودیوار عکس گرفتیم. در بازگشت به تهران اما می‌دانستیم که تمام شده و این‌چیزها زور برنمی‌دارد؛ نسیم داغ تهران شلاق می‌زد و ما کمدها را خلوت می‌کردیم؛ اواخر سال وبا بود و وبا واکسن نداشت.