۱۳۹۵/۰۹/۱۱

Non, rien de rien, non, je ne regrette rien



چندروز اول خودم را به آن راه زدم که مثلا نمی‌بینم یا یک‌طوری رد شدم که گذارم آن‌سمت نیفتد؛ آن‌سمت تیره‌ی اتاق، همان سمت غریب و بدخاطره. بعد دیدم نمی‌شود. دهان باز چمدان مرا می‌خورد، مرا گاز می‌گیرد. او هم نمی‌فهمید. حق داشت. چرا باید می‌دانست چمدان نیمه‌باز دیوانه‌ام می‌کند؛ آدمی از آن قاره، میهمان چندهفته. کلید را می‌گذارم پیش پایینی و تاکید می‌کنم سوال‌پیچ‌اش نکند، فارسی بلد نیست.
می‌رویم ییلاق. توی راه ساکت‌ام، مطلقا. فکر می‌کنم چه هربار این مسیر را رفته‌ام شکل زندگی‌ام یک‌جور متفاوت بوده. چه عجیب! می‌پرسد Qu'est-ce qui se passe و من نمی‌دانم چه بگویم. بعد نظرم عوض می‌شود. باران می‌گیرد و نظرم عوض می‌شود. برایش از فوبیای چمدان نیمه‌باز کنار اتاق‌خواب می‌گویم و کابوسی که دوسال تمام حوالی یک چمدانی گذشته. برایش از ترسی می‌گویم که هرروز و هرروز و هرروز تکرار شد و جمع شد تا میم برود که جمع ‌کند و برود. برایش از آن آستانه‌ی پردرد هرآن‌رفتن می‌گویم. اینجا زبان فرانسه کم‌کاری می‌کند. آدم دلش می‌خواهد این‌ها را به فارسی بگوید. به فارسی بگوید دهان باز چمدان مرا می‌خورد. اشک جمع می‌شود گوشه‌ی چشم‌هایم و جاده را محو می‌بینم.
چیزی بین‌مان پیش نیامد همان‌وقت‌‌ها هم که ایران بود برای دوسال بعدی ماموریت‌اش. بیشتر از همکار بودیم ولی. یعنی دارم فکر می‌کنم وقتی کسی شال‌گردن آدم را نگه می‌دارد یعنی چیزی بیشتر از هیچ بین‌شان هست. آدم به خودش دروغ می‌گوید. من جلو نمی‌رفتم. می‌فهمیدم و جلو نمی‌رفتم. سخت نبود فهمیدن نزدیک شدن‌اش یا حداقل اروپایی‌جماعت این‌قدر آداب دارد که وقتی نزدیک می‌شود یعنی واقعا نزدیک است و می‌خواهد. می‌دانست زندگی‌ام روی هواست. فهمیدن‌اش برای او سخت نبود. فارسی را دوست نداشت، ندارد هنوز هم. بی‌رودرواسی دوست نداشتن‌اش را می‌گفت. ابا داشت از به قول خودش مد اروپایی «آه شرق محبوب من». بیست و سه روز بعد از استعفایم رفت. ارتباط‌مان شد چند ایمیل با عکس‌هایی از برف که «Parce que tu aimes la neige» از جاهای مختلف دنیا؛ بی‌حرف، بی‌اشاره، بی‌هیچ.
*
از دوحه زنگ زد که دارد می‌رسد؛ من هیچ، من نگاه. چندساعت بعدش این‌جا بود و در خانه‌ام دنبال هیچ نشانه‌ای نبود. عکس الف را روی لپ‌تاپ دید و اعتنایی نکرد. یک بن‌وی گفت که یعنی همان «بی‌خیال» خودمان. به چمدان فکر می‌کردم و ویزای دوماه و نیمه. خانه سرد بود؛ بیش از طاقت من. درز پنجره‌‌ها را چسب زدیم و کانال‌های کولر را پوشاندیم و آش جو خوردیم. از نردبان که پایین آمد، روی پله اول دست گذاشت روی شانه‌هایم. تسلیم بودم و پاییز مفهومی پشت پنجره‌ها بود.  
*
یک‌بار به «لحظه» از لذت آن‌ثانیه که بگویی به‌درک می‌گفتم، از خنکی روح وقتی که هوار بکشی «دلم خواست» که زندگی فرصت بدهد بی‌اعتنا شانه بالا بیندازی که به‌جهنم. حالا این‌جا، این‌نقطه از زندگی، با تاوان مرارت‌های چمدان نیمه‌باز دوساله زیر رادیکال، آن‌قدرها هست که دیگر تا نفس بکشم، مرزهای تنم لزومی به تعریف باید و نباید نداشته باشد.