۱۳۹۵/۱۰/۰۹

For Better, For Worse



پتوی سفری راه‌راه پیچیدم به‌خودم و ولو شدم روی کاناپه با لیوان چایی. دارم Rookie Blue می‌بینم؛ ازین سریالای نرمی که باهاش صرفا خوش‌خوشک می‌ری جلو و برای روزایی مثل امروز که از صبح تلفنای ناخوشایند داشتم، مثل استامینوفن عمل می‌کنه. ازون وقتای فاکدآپمه که از صبح اشکم نشسته دم مشک تا همین الانا و مثلا سوختن یه لامپ هالوژن می‌تونه وادارم کنه به یه سیر دل زار اساسی. این‌جور وقتا فقط سریال می‌بینم. کتاب و فیلم جوابم نمی‌ده. سریال می‌ندازدم توی یه اتوبان بدون دست‌انداز و ته، بدون عوض کردن دنده، خلاص. مدلمم اینه که سایلنت می‌شم کامل و پتوی نازک رو می‌کشم تا روی بینی و فقط چایی می‌خورم.

توی سیزن چهار، اندریا مک‌نلی از شانس بد هم‌گروهی مارلو کروز، دوست‌دختر اکسش می‌شه. ته یه عملیات کوفتی که هیچ‌چی طبق برنامه پیش نمی‌ره، آندریا و مارلو هردوشون کلی گرفتار می‌شن و چندساعتی بازداشت. آخرشب وقتی اندریا شیفتش تموم می‌شه که بره خونه، می‌بینه که سَم (دوست‌پسر قبلیش و دوست‌پسر فعلی مارلو) داره مارلو رو توی پارکینگ می‌بوسه. وقتی مارلو می‌ره، اندریا به سم می‌گه تبریک می‌گم دختر خوبیه. سم مغرور و با پوزخند ازش می‌پرسه استعدادت توی گفتن بدیهیاته؟ و اندریا با خونسردی جواب می‌ده نه فقط می‌دونم کی باید کنار بکشم؛ استعدادم اینه.

یه‌‌کوچولو سرماخورده‌ام به‌اضافه‌ی تب به‌اضافه‌ی پی‌ام‌اس. دلم سوپ می‌خواد ولی جون پختن ندارم. به‌یکی دوجا زنگ می‌زنم ولی سوپ تنها رو دلیوری نمی‌کنن. کنارش چارتا چیز دیگه سفارش می‌دم و می‌چپونم توی یخچال. وسط هورت‌کشیدن سوپ داغ، یاد اندریا میفتم، یاد تلفنای صبح، یاد تکستای عصر. همینارو صبح داشتم پشت تلفن می‌گفتم به مشاور رییس جدیده و عصر می‌نوشتم برای اون خدابیامرز؛ کاسه‌ی سوپ رو می‌ذارم روی میز و فرو می‌رم زیر پتو و سریال رو پلی می‌کنم و یادمه این استعداد منم هست؛ خوب می‌دونم کی باید کنار بکشم.



اینم گوش بدید با من؛ قشنگه. قشنگ و رنجور: یوما لالا


۱۳۹۵/۰۹/۲۶

Welcome to the Club



صمیمی‌ترین دوستم بلند شده اومده و می‌گه پاشیم بریم آرایشگاه یه‌کاری بکنیم، یه‌تغییری. می‌گم والا من که ابروهام تو وضعیت «کارگران مشغول کارند»ه و اجازه ندارم تا قدر پای بز بشه توش تغییر بدم. می‌گه حالا بیا بریم یه‌برنامه‌ای برات صورت می‌دم. آرایشگاه خلوته چون همه‌ی تهران چالوسن لابد. الف که مشغول ابرو می‌شه من می‌گردم دنبال رنگ مو. بله من. و این منم زنی در آستانه فصلی سرد و اینا و یه‌رنگی پیدا می‌کنم که چی‌چی‌جون می‌گه این که رنگ موهای خودته. می‌گم ئه؟! اشکال نداره و اونم با تصور خل‌بودگی شروع می‌کنه به رنگ‌کردن. الف هم از صندلی بغل هی می‌گه دیوانه اون همون رنگ موهاته و بعد به‌فاصله دومتر مسیج می‌ده که کل ریسک‌نکردنت توی زندگی معطوف به رنگ‌ موئه فقط و من از توی آینه براش ادا درمیارم.

یه‌ساعت بعدش هنوز توی آرایشگاهیم تا الف یه‌رنگ «جیغ» پیدا کنه و ارگاسم بشه. منم لابه‌لای مدل‌ها یه‌مدل موی کوتاه نامرتب پیدا کردم و شیفته‌ش شدم. چی‌چی‌جون می‌گه خب عزیزم اول موهارو می‌زدیم بعد رنگ می‌کردیم که و مطمئنا توی ذهنش من رو از نظر آی‌کیو در رده بندپایان تجسم می‌کنه. هیچی دیگه یه‌ساعت بعدترش کارت بانکی‌مون خالی شده و من با موهای پخش و پلا و الف با رنگ جیغ صورتی و براشینگ‌شده راهی خونه‌ایم و درکمال تعجب من شارژ و دوستم ناراضیه و هنوز از نظرش اون تغییری که می‌خواسته نکرده! من عالی‌ام فقط تا چندهفته باید یادم باشه حوالی خونه مامانم سروکله‌ام پیدا نشه یا اگه جایی دیدمش باحجاب کامل ظاهر بشم چون مطمئنم با دیدن موهام یه‌جیغی می‌کشه و می‌گه کلثوم الان موهاش از تو بهتره و یه‌چندروزی تحویلم نمی‌گیره. مهم نیست البته. چرا؟ چون یک)با هم زندگی نمی‌کنیم و طبق قانون احتمال، تهران شهر بزرگیه که می‌شه توش پنهان شد. دو)خودم راضی‌م و سه)تاجایی که کشف کردم کلثوم یه‌موجود فرضیه و تاجایی که تو آبادی‌مون تحقیق کردم وجود خارجی نداره.

۱۳۹۵/۰۹/۲۵

سه‌سکانس از دکوراسیون داخلی حالم



داخلی- طبق معمول سردم است. مشغول پخت سوپ کرفس و تره‌فرنگی‌ام. جوراب‌های رنگارنگم را پوشیده‌ و شبیه دختر کک‌مکی‌های توی انیمیشن‌های اروپای شرقی شده‌ام. از یک‌زمانی به‌بعد در سال گرم نمی‌شوم و به‌تجربه فهمیده‌ام نه از کم‌خونی است و نه درجه‌ی رادیاتور؛ یک سرمای داخلی‌ست که مکانیزمم را چندماهی به‌سمت یقه‌اسکی، کاور، جین، جوراب و پاپوش می‌برد، حتی در رختخواب و تمام آمدوشدم در خانه با همراهی پتوی سفری است به‌غیر از زیر دوش طبعا.

خارجی- چهار صبح از فیلمبرداری برگشتم و تقریبا پریدم در رختخواب. راننده‌ یک هایده‌ی خوبی گذاشته بود که خوراک تاریکی بود و خلوت خیابان‌ها. این‌یکی جوان است و برخلاف اکثر همکارانش در سکوت می‌رود و می‌آید؛ باب دل من. پنجمین‌روز است که با هم همسفریم و دیگر خانه‌ام را بلد است. عجیب‌غریب است؛ یک‌بار که هوس سیگار کرده بود، اجازه گرفت، زد کنار اتوبان و بیرون از ماشین سیگارش را کشید و راه افتادیم. دیشب در آینه می‌دیدم که با چشم دنبال کیوسک روزنامه‌فروشی باز می‌گردد. فکر کردم لابد سیگارش تمام شده و بی‌تاب است. چیزی نپرسیدم. جلوی در خانه، روی پل وقتی ایستاد دیدم که فلاسک خالی کنار صندلی است. پرسیدم دنبال آب جوش می‌گشتید پس؟ با خنده گفت قهوه نخوریم که شیفت شب تمام نمی‌شود. فلاسک را با اصرار از او گرفتم و بردم بالا و کتری برقی کوچکم را روشن کردم. پایین که آمدم، سیگارش را انداخت توی جوی آب و تشکر کرد.  

داخلی- امروز نرفتم.  درازکشیده روی تخت تا جان داشتم وبلاگ‌ها را خواندم و به ایمیل‌ها جواب دادم. از این موج مجدد به‌نوشتن کیف کردم. به‌یکی‌دونفر از نزدیک‌ترین‌هاشان مسیج دادم و حال و احوال کردیم. دیدم چه تمام این‌سال‌ها به‌واسطه همین نوشته‌های ساده، دوستان نازنینی پیدا کرده‌ام که هرکدامشان هرجا هستند هنوز وقتی دوخط می‌نویسند حتی از غم‌ها، روزم زیبا می‌شود. از تخت پایین می‌آیم و جوراب‌های رنگارنگم را می‌پوشم. به سوپ داغ فکر می‌کنم و آن پتوی پوشیدنی که در یکی از سایتها دیدم. راننده تلگرام می‌دهد که امروز چه ساعتی می‌روید. جواب می‌دهم که امروز فقط خانه می‌مانم. خنده‌ای می‌فرستد و من هم استیکر خرس قطبی‌ جدیدم را با او افتتاح می‌کنم.

۱۳۹۵/۰۹/۱۹

از شیرجه‌ها و پیچ‌ها



برداشته از صمیمی‌ترین دوستم پرسیده که دقیقا «چی» الان فلانی رو خوشحال می‌کنه و اون هم گفته کارت فلان باشگاه و اون هم رفته عضویت شیش‌ماهه‌ش رو خریده به مبلغ اوووه و یک‌درصد هم جفت‌شون احتمال ندادن که من از ورزش‌های گروهی متنفر باشم. بلند شدم رفتم باشگاهه می‌گم سلام‌علیکم قربونتون برم می‌شه لطفا این مبلغ رو منتقل کنین به بخش استخر و مابه‌التفاوتش رو خودم بدم؟ می‌گن نه نمی‌شه چون حساب هر عضویت جداست. می‌گم خب الان من چیکار کنم که از ورزش گروهی بیزارم؟ می‌گن خوبه که خانومم، شاد و سرزنده‌ست. می‌گم خب من دوست ندارم سرزنده باشم، من دوست دارم شیرجه بزنم برم زیر آب مثل ماهی بِل‌بِل بزنم و زین دایره‌ی مینا خونین جگرم می ده بخونم. می‌گن خب اینو باید به اونی می‌گفتین که براتون عضویت خریده خانومم.

*
دراز کشیدیم روی صندلی‌های راحتی جلوی تلویزیون عین جویی و چندلر با ذرت و داریم فیلم یکی از تئاترهاش رو می‌بینیم که من خیلی دوست دارم. یهو برمی‌داره پاز می‌کنه و می‌گه «بیا ره توشه برداریم» می‌گم خب و ته‌ش دارم به کلاردشت فکر می‌کنم. می‌گه که «قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم» یه دوسه‌تا سکته پشت سر هم می‌زنم و می‌گم اصن فکرشو نکن، جلوترم نرو. می‌گه فلان مراسم هم باهام نمیای پس یعنی؟ جواب می‌دم قطعا نه. اخماش می‌ره توی هم. مثل آخر تمرین اون هفته که نموندم با دوستاش آشنا بشم یا بعدترش که توی عکس اینستاگرامم تگ‌ش نکردم. لباشو جمع می‌کنه که پاشو بریم باشگاه پس. می‌ریم و من دوباره می‌رم سراغ مدیریت بانوان که بابا من ورزش گروهی شاد و سرزنده دوست ندارم، وسط‌شون عین فیبی می‌شم، حرکتامو گم می‌کنم بیاین از خر شیطون پایین من برم با این کارت استخر یا بدن‌سازی تک‌نفره. می‌گن نه نهایتا می‌تونیم پول رو مسترد کنیم به واریزکننده وجه و کارتو باطل کنیم. می‌گم ئه نه! زشته خب. دست‌ازپادرازتر می‌رم توی سالن و لابه‌لای رقص نور و موزیک جیغ اوپس‌اوپس و حرکات خنده‌دار خودم، تصور می‌کنم که زیر آبم و دارم زین دایره‌ی مینا می‌خونم.

*
تلگرام زده که «بیا ره توشه برداریم» ولی سکته نکن منظورم اینه که بریم کباب بخوریم یه‌جا که «آدم» نیست. فشار خونم که برمی‌گرده سرجاش می‌نویسم اکی. وسط کباب می‌گه ببخشید که من این‌قدر گاوم و یادم می‌ره حساسیت‌های تورو و انگشت سماقی‌ش رو می‌زنه به دماغم که ای جینگیلِ انتزاعی. بینی‌م رو پاک می‌کنم و توی دلم می‌گم هوی جینگیلِ گاو.  

۱۳۹۵/۰۹/۱۱

Non, rien de rien, non, je ne regrette rien



چندروز اول خودم را به آن راه زدم که مثلا نمی‌بینم یا یک‌طوری رد شدم که گذارم آن‌سمت نیفتد؛ آن‌سمت تیره‌ی اتاق، همان سمت غریب و بدخاطره. بعد دیدم نمی‌شود. دهان باز چمدان مرا می‌خورد، مرا گاز می‌گیرد. او هم نمی‌فهمید. حق داشت. چرا باید می‌دانست چمدان نیمه‌باز دیوانه‌ام می‌کند؛ آدمی از آن قاره، میهمان چندهفته. کلید را می‌گذارم پیش پایینی و تاکید می‌کنم سوال‌پیچ‌اش نکند، فارسی بلد نیست.
می‌رویم ییلاق. توی راه ساکت‌ام، مطلقا. فکر می‌کنم چه هربار این مسیر را رفته‌ام شکل زندگی‌ام یک‌جور متفاوت بوده. چه عجیب! می‌پرسد Qu'est-ce qui se passe و من نمی‌دانم چه بگویم. بعد نظرم عوض می‌شود. باران می‌گیرد و نظرم عوض می‌شود. برایش از فوبیای چمدان نیمه‌باز کنار اتاق‌خواب می‌گویم و کابوسی که دوسال تمام حوالی یک چمدانی گذشته. برایش از ترسی می‌گویم که هرروز و هرروز و هرروز تکرار شد و جمع شد تا میم برود که جمع ‌کند و برود. برایش از آن آستانه‌ی پردرد هرآن‌رفتن می‌گویم. اینجا زبان فرانسه کم‌کاری می‌کند. آدم دلش می‌خواهد این‌ها را به فارسی بگوید. به فارسی بگوید دهان باز چمدان مرا می‌خورد. اشک جمع می‌شود گوشه‌ی چشم‌هایم و جاده را محو می‌بینم.
چیزی بین‌مان پیش نیامد همان‌وقت‌‌ها هم که ایران بود برای دوسال بعدی ماموریت‌اش. بیشتر از همکار بودیم ولی. یعنی دارم فکر می‌کنم وقتی کسی شال‌گردن آدم را نگه می‌دارد یعنی چیزی بیشتر از هیچ بین‌شان هست. آدم به خودش دروغ می‌گوید. من جلو نمی‌رفتم. می‌فهمیدم و جلو نمی‌رفتم. سخت نبود فهمیدن نزدیک شدن‌اش یا حداقل اروپایی‌جماعت این‌قدر آداب دارد که وقتی نزدیک می‌شود یعنی واقعا نزدیک است و می‌خواهد. می‌دانست زندگی‌ام روی هواست. فهمیدن‌اش برای او سخت نبود. فارسی را دوست نداشت، ندارد هنوز هم. بی‌رودرواسی دوست نداشتن‌اش را می‌گفت. ابا داشت از به قول خودش مد اروپایی «آه شرق محبوب من». بیست و سه روز بعد از استعفایم رفت. ارتباط‌مان شد چند ایمیل با عکس‌هایی از برف که «Parce que tu aimes la neige» از جاهای مختلف دنیا؛ بی‌حرف، بی‌اشاره، بی‌هیچ.
*
از دوحه زنگ زد که دارد می‌رسد؛ من هیچ، من نگاه. چندساعت بعدش این‌جا بود و در خانه‌ام دنبال هیچ نشانه‌ای نبود. عکس الف را روی لپ‌تاپ دید و اعتنایی نکرد. یک بن‌وی گفت که یعنی همان «بی‌خیال» خودمان. به چمدان فکر می‌کردم و ویزای دوماه و نیمه. خانه سرد بود؛ بیش از طاقت من. درز پنجره‌‌ها را چسب زدیم و کانال‌های کولر را پوشاندیم و آش جو خوردیم. از نردبان که پایین آمد، روی پله اول دست گذاشت روی شانه‌هایم. تسلیم بودم و پاییز مفهومی پشت پنجره‌ها بود.  
*
یک‌بار به «لحظه» از لذت آن‌ثانیه که بگویی به‌درک می‌گفتم، از خنکی روح وقتی که هوار بکشی «دلم خواست» که زندگی فرصت بدهد بی‌اعتنا شانه بالا بیندازی که به‌جهنم. حالا این‌جا، این‌نقطه از زندگی، با تاوان مرارت‌های چمدان نیمه‌باز دوساله زیر رادیکال، آن‌قدرها هست که دیگر تا نفس بکشم، مرزهای تنم لزومی به تعریف باید و نباید نداشته باشد.