۱۳۹۵/۰۸/۱۳

A Million Ways to Die in Our Fears



می‌گم من بدم ها، خیلی بدم جدی. می‌گم من این‌قدر بدم که یه‌نفر دوسال تموم وسط هر خوابیدن و بلندشدن و تلخی و شیرینی گفت اینو ها، زد توی روم. نگاه می‌کنه. می‌گم من تلخ شدم ها؛ مودی، معتقد به هیچ‌چی، ترسو از هر پلن! می‌گه اکی. می‌گم ببین من از هرچیزی ته‌اش یه کلمه‌ی «آینده» و «مشترک» و اینا بیاد وحشی می‌شم ها، یهو شارژ خالی می‌کنم. می‌خنده و سه‌تا انگشت‌هاشو می‌ذاره روی چشمش. می‌گم ببین من الان عصر می‌خوام برم پیش ب. قرار دارم، اینطوریم، این یعنی پارتنر تو نیستم ها! می‌گه خب پارتنر اونم نیستی، نترس.

تراپیستم می‌گه قرار نیست انتقام آدم ابوالبشر رو از بعدیا بگیریم. میم می‌گه اشکال نداره فقط گازش نگیر، گناه داره. الف می‌گه باشه طبیعیه ترس‌ت، فقط اذیتش نکن. می‌خندم. شبیه ملکه‌های برفی شدم لابد؛ بی‌عمد ولی، بی‌عمد و بی‌اصرار.

می‌گم من بدم ها، خیلی بدم جدی. می‌گم من این‌قدر بدم که یه‌نفر که عاشقش بودم دوسال تموم وسط هر خوابیدن و بلندشدن و تلخی و شیرینی اینو توی صورتم گفت. می‌گم حتی الان که اینجارو می‌خونه هم یادم می‌ندازه که آدم بده منم ها. می‌گه اکی.
***
می‌خوام نترسم، می‌خوام ملکه‌ی برفی نشم. تا لبه‌هاش هم اومدم، تا نوک‌ش. یه‌میلی‌متر مونده تا اون شجاعته ولی همین‌که این‌قدر سریع و بی‌حرف، از نمی‌دونم کجا فهمیده از هر خوردنی با طعم نارگیل بدم میاد یا عطر خنک سرحالم میاره، همین‌که می‌دونه عاشق لوازم‌التحریرم و ویرجینیا وولف رو می‌پرستم، همین می‌ترسوندم. یه‌میلی‌متر مونده تا شجاعت. یه‌میلی‌متر اما گاهی خیلیه؛ چه این‌وری، چه اون‌وری.