۱۳۹۵/۰۸/۰۳

The Pain of Fighting Our Feelings



تمام این‌سال‌ها کم مصاحبه کرد، در جمع‌ها کم حاضر شد، کم گفت، کم شنید. نه به‌دلیل خاصی یا اکراهی و یا غروری که کم‌گویی و بیش‌شنوی، که کارکردن بی‌صدا و بی‌حاشیه، بخشی از روحیه اوست. هیچ‌وقت دوست نداشت محور توجه باشد و ترجیح می‌داد در خلوت و گاهی بی‌اسم‌ورسم خانوادگی، چیزی بسازد و جایی نمایش دهد. از شهرت اشباع بود و برخلاف خیلی، خیلی و خیلی از ما تمایل نداشت با نام‌ خانوادگی خودش را بالا بکشد که گیرم پدر تو بود فاضل... یک‌بار در ‌جشنواره‌ای خواستند برایش مرور مستندهایش را بگذارند و بزرگداشت و از این حرف‌ها (چیزی که دیگران برایش یقه چاک می‌دهند) نامه نوشت که قربان‌تان بروم، ممنونم، می‌دانم لطف دارید ولی به‌خدا من اصلا اهل این برنامه‌ها نیستم چیز خاصی هم نساخته‌ام که بابت‌اش افتخار کنم، ممنون.
دارم فکر می‌کنم روزگار با آدم چطور بازی می‌کند و چطور برمی‌دارد می‌گذاردمان در شرایطی که هیچ‌جوره در تصورمان نمی‌گنجد که حالا او، اوی ساکت درون‌ریز، مجبور است ماه‌ها پشت سر هم یا نامه بنویسد، یا مصاحبه کند و یا آن‌قدر بی‌عدالتی را بیشتر از گنجایش بی‌نهایت زیادش در تحمل درد ببیند که فریاد بزند. می‌دانم این فریادها چه دلش را درد می‌آورد چون ذات‌اش این نیست و می‌دانم چه سکوت کردن از یک جایی به‌بعد در این مرز پرگهر برابر است با «بله حق با شما»‌ و می‌دانم که درنهایت مشمول مرور زمان می‌شود و کسی غروب‌هایی که طول بهارخواب را هزاربار راه می‌رود و از بیداد* مشت بر دیوار می‌کوبد را نمی‌بیند. سخت است یک‌تنه با لشگر جنگیدن؛ برای قوی‌ترین سرباز هم سخت است.




*«بیداد» را با هم گوش کنیم؛ زنده‌باد این صدا، روحش شاد آن آهنگساز