۱۳۹۵/۰۸/۰۳

The Pain of Fighting Our Feelings



تمام این‌سال‌ها کم مصاحبه کرد، در جمع‌ها کم حاضر شد، کم گفت، کم شنید. نه به‌دلیل خاصی یا اکراهی و یا غروری که کم‌گویی و بیش‌شنوی، که کارکردن بی‌صدا و بی‌حاشیه، بخشی از روحیه اوست. هیچ‌وقت دوست نداشت محور توجه باشد و ترجیح می‌داد در خلوت و گاهی بی‌اسم‌ورسم خانوادگی، چیزی بسازد و جایی نمایش دهد. از شهرت اشباع بود و برخلاف خیلی، خیلی و خیلی از ما تمایل نداشت با نام‌ خانوادگی خودش را بالا بکشد که گیرم پدر تو بود فاضل... یک‌بار در ‌جشنواره‌ای خواستند برایش مرور مستندهایش را بگذارند و بزرگداشت و از این حرف‌ها (چیزی که دیگران برایش یقه چاک می‌دهند) نامه نوشت که قربان‌تان بروم، ممنونم، می‌دانم لطف دارید ولی به‌خدا من اصلا اهل این برنامه‌ها نیستم چیز خاصی هم نساخته‌ام که بابت‌اش افتخار کنم، ممنون.
دارم فکر می‌کنم روزگار با آدم چطور بازی می‌کند و چطور برمی‌دارد می‌گذاردمان در شرایطی که هیچ‌جوره در تصورمان نمی‌گنجد که حالا او، اوی ساکت درون‌ریز، مجبور است ماه‌ها پشت سر هم یا نامه بنویسد، یا مصاحبه کند و یا آن‌قدر بی‌عدالتی را بیشتر از گنجایش بی‌نهایت زیادش در تحمل درد ببیند که فریاد بزند. می‌دانم این فریادها چه دلش را درد می‌آورد چون ذات‌اش این نیست و می‌دانم چه سکوت کردن از یک جایی به‌بعد در این مرز پرگهر برابر است با «بله حق با شما»‌ و می‌دانم که درنهایت مشمول مرور زمان می‌شود و کسی غروب‌هایی که طول بهارخواب را هزاربار راه می‌رود و از بیداد* مشت بر دیوار می‌کوبد را نمی‌بیند. سخت است یک‌تنه با لشگر جنگیدن؛ برای قوی‌ترین سرباز هم سخت است.




*«بیداد» را با هم گوش کنیم؛ زنده‌باد این صدا، روحش شاد آن آهنگساز

۱۳۹۵/۰۷/۲۰

از روزها



نشسته‌ام در دفتر کارم. از بیرون صدای نوحه می‌آید، از خیلی دور. کوچه‌ی محل کار اما بی‌نهایت ساکت است، سکوتی سنگین انگار که گَرد مرده پاشیده باشند. کارم زیاد است و تا جشنواره چیزی به‌نام تعطیلی وجود ندارد. گله‌ای ندارم. کار مدت‌هاست که مسکن خوبی بوده.
*
تولد یکی از دوستان نزدیک است. قرار است جمع شویم در کافه‌ای و جشن بگیریم. می‌دانم که باید احتمال‌اش را بدهم که از سازمان احضار شوم. به بچه‌ها قول صددرصد نمی‌دهم ولی ته دلم عذاب‌وجدان دارم و ملامتی مدام. لباس در کیف می‌گذارم که اگر کار زودتر تمام شد، عوض کنم و بدوم به سمت کافه. موبایل اما زنگ می‌خورد و می‌روم تا شب برای قرارداد تیزر و تندیس‌. عذاب‌وجدان.
*
تکست می‌دهد: معاشرت؟ جواب می‌دهم: الان؟! می‌گوید: حالا غروب مثلن. می‌نویسم پنجشنبه‌جمعه؟ می‌نویسد: میشه :* . مسیر برگشت تا خانه ناگهان ذهنم برمی‌گردد سمت تکست. به دوستی که نزدیک به دوسال پیش، در روزهای اوج شکست، پای درددلم نشست، گوش داد و برای آرامشم بلاگ نوشت. آشفته می‌شوم. رسیده‌نرسیده مسیج می‌دهم که «خوبی؟ ها؟ روبه‌راهی؟». خوب است و مشکلی نیست. خیالم آسوده می‌شود.
*
دوست عزیزم است/ بود. «است» چون وقتی به او فکر می‌کنم دوست‌اش دارم مثل هزارسال پیش. «بود» چون اتفاقاتی افتاد که نباید می‌افتاد و دوطرف تصمیم گرفتند دور و دوست باشند. حالا رفقایی هستیم که سهم رفاقت‌مان شده است لایک و گل و آیکون‌های بی‌معنی تلگرام. در سکوت و بی‌صدا. بی‌متن، بی‌کامنت. خودم را ملامت می‌کنم. او هم. مطمئنم.
*
همسر سابق‌ام تبریک فرستاد برای کار و بار جدید. تبریک‌اش بیشتر درد داشت. می‌دانم که از ذات خوب‌اش تکست را فرستاده ولی احتمالا نمی‌داند (مثل خیلی چیزها که هیچ‌وقت نفهمید) که پیغام‌اش برای من مثل به‌هوش آمدن بعداز جراحی‌ست؛ مثل وقتی که دست می‌بری روی بخیه‌های تازه. مرور می‌کنم که چه تنها کسی بوده در زندگی‌ام که عمیقا عاشقش بوده‌ام و چه بابت این احساس هنوز در رنج‌ام.
*
نشسته‌ام در دفتر کارم. از بیرون صدای نوحه می‌آید، از خیلی دور. کوچه‌ی محل کار اما بی‌نهایت ساکت است، سکوتی سنگین انگار که گَرد مرده پاشیده باشند. کارم زیاد است و تا جشنواره چیزی به‌نام تعطیلی وجود خارجی ندارد. گله‌ای ندارم. کار مدت‌هاست که مسکن خوبی بوده. این‌جا تنها جای دنیاست که لازم نیست به‌جز کار چیز دیگری از خودت را توضیح بدهی. خودت را، احساس‌ات را، گرفتاری‌ها و خوشی‌هایت را. روی این صندلی، در این اتاق تنها جایی‌ست که وقتی می‌نشینم انگشت نمی‌کشم به‌ کم‌وکاستی‌ها، به ضعف‌ها، به کارهای کرده و نکرده. این اتاق و این کوچه تنها جایی‌ست انگار که آمپول عذاب‌وجدان را در تنم ریزریز تزریق نمی‌کند.
*
تراپیستم خندید که دتس ایناف. دیگر اجازه داری به آفتاب سلامی دوباره کنی. گفت از نظر من آماده‌ای برای هر معاشرت و رابطه‌ای که تمایل داشته باشی. می‌خندم که پس زودتر بدوم بیرون تا دیر نشده! قهقهه می‌زند که حالا صبر کن تا فردا.
*
وزنه‌های روی شانه‌ام را کسی در خواب سبک کرده است.

۱۳۹۵/۰۷/۱۲

از روزها

موفق‌ترین مدیر زن ایران هم اگر باشی، کارت اگر دولتی باشد یا یک‌سرش به حکومت فخیمه‌ی ایدئولوگ وصل شود، دولت‌اش چه راست سنتی باشد چه اصلاح‌طلب کلید و امید، بالاخره روزی‌روزگاری سروکله‌ی مدیر مردی پیدا می‌شود که اگر توجه لازم را از تو نگیرد، که اگر محل‌اش نگذاری، که اگر آن اتنشنی که ارضاء‌اش می‌کند را به او ندهی، که اگر صریح و شفاف بگویی حوصله‌اش را نداری، مطلقه‌بودن‌ات را مثل چماق دست‌اش بگیرد و جمله‌ی معروف «بالاخره با شرایطی که شما دارین، رسانه‌ها حق دارن روی سازمان حساس باشن» را در جلسه‌ی هفتگی مدیران بلغور کند و توی آسانسور لبخند بزند!