۱۳۹۵/۰۶/۱۸

و پیراهن‌اش بوی پراگ می‌داد*



خواب‌ات را دیدم. دقیقا همان چندشب پیش که روزش جهنم مجسم بود و همه را از مدیر و وکیل و نگهبان دریده بودم. آدم این‌طور وقت‌ها تصورش این است که لابد تا صبح کابوس می‌بیند اما این‌طور نشد. خواب‌ات را دیدم. همه‌چیز شیرین و آرام بود. من یک پیرهن آستین‌کوتاه با دامن میدیِ سرمه‌ای پوشیده بودم که روی‌ش کمربند چرمی قرمزی داشت. با همان کفش‌های سرمه‌ای نیمه‌بلند که تازگی خریده‌ام و تو ندیده‌ای؛ نیمه‌رسمی، شیک. تو تی‌شرت سبز خوشرنگِ «میرحسین»ی تن‌ات بود با جین آبی. تنها نبودیم؛ مامان هم بود با خاله‌ی بزرگم. رفته بودیم یک‌جایی شبیه به پالادیوم. توی آسانسور مامان گفت شما معطل ما نشوید و بعدش با خاله رفتند سمتی دیگر. تو دستم را گرفتی و بردی داخل بوک‌لند؛ یعنی شبیه به آن، با همان دکوراسیون سفید و بی‌نهایت خلوت. شبیه ایران نبود ولی ایران بود. یادم است که رفتم سمت قفسه‌ها، «کشتن مرغ مقلد» را برداشتم و ورق‌اش زدم. من این کتاب را ندارم و هروقت قصد کرده‌ام بخرم، یا چیزی دیگر خریده‌ام یا نداشته‌اند. وسط تماشایش، عطر خوبی در فضا پیچید، تو از پشت بغل‌ام کردی و گردن‌ام را بوسیدی. عطر تن‌ات در بینی‌ام پیچید ... 

بیدار که شدم، موبایل را برداشتم که تکست بدهم «خواب‌ات را دیدم» همین، بی‌ذکر ‌جزئیات. «خواب‌ات را دید‌م» را نوشتم اما وقت فرستادن‌اش فکر کردم خب چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیتی دارد که تو بدانی و چه اهمیتی دارد که من بگویم. انگشتم را روی ضربدر گذاشتم و جمله حرف‌به‌حرف حذف شد. حماقت محض بود مثل همان حماقتی که در آغوش کسی، یاد دیگری بیفتی و اشک‌ات سرازیر شود و گند بزنی به آن حال مطلوب و خب «تو» حداقل دیگر می‌دانی که سابقه‌ی خل‌بازی‌های من کم نیست.

صبح، خوش‌خیال می‌رفتم که چک را بگیرم و سفته‌ها آزاد شوند. «بوی پراگ» می‌آمد و تنها کاری که می‌توانست آرام‌ام کند پاک کردن هیستوری تمام حرف‌هایمان بود.




باد بر آب
 
 *لازاریلو