۱۳۹۵/۰۶/۰۹

.



-          یه‌جایی از «سارا»ی مهرجویی، گشتاسب برمی‌گرده به سیما می‌گه می‌خوای برم نامه رو قبل از این‌که حسام ببینه از کارتابل‌ش بردارم؟ می‌‌پرسه می‌خوای. دوبار می‌پرسه. بعد سیما یه‌نگاه عمیق و درخشانی می‌ندازه به گشتاسب و می‌گه نه بذار این‌دونفر خوب همو بشناسن.
-          یه‌جایی نشستم جلوی پنجره‌ی رو به تهران. شبه. تاریکه. دارم به شنبه فکر می‌کنم؛ به اون‌نامه‌ای که روی میز یه‌قاضیه که امضا می‌شه و به آدرس من میاد. هنوز ته دلم می‌خواد که اون‌ احضاریه نوشته نشه، که امضا نشه، که تحویل پست ندن‌ش، که نرسه دم در خونه ولی اون‌نگاه عمیق و درخشان می‌گه بذار همه‌ی اینا اتفاق بیفته، بذار ما دونفر خوب همو بشناسیم. بذار اون یه‌مویرگ باقی‌مونده از شاه‌رگ گردن که واسه‌ی همین روزا قلنبه نیگه داشته بودمش لابد، برای خودم، برای تموم شدن همه‌چیز، حتی اون رسوب تهِ ته، پاره بشه.
 -          اول صبحه. حسام ملافه‌پیچ و مستاصل وایستاده جلوی شیشه‌ی آژانسی که سارا سوارش شده بره. سارا برمی‌گرده می‌گه من و تو باید خیلی عوض بشیم حسام. تازه اون‌موقع‌ست که می‌‍‌‌فهمیم چی‌به‌چیه.
 -          آخر شبه. تاریکه. من ملافه‌پیچ نشستم توی تاریکی و به‌اون نامه فکر می‌کنم که رسیدنش غم‌باره ولی امتحان خوبیه برای این‌که بفهمم تهِ تهِ‌ش کدوم‌مون بدتریم. تازه اون‌موقع‌ست که می‌فهمم چی‌به‌چیه حسام!