۱۳۹۵/۰۴/۳۱

Time is Dancing Badly



اومده بالای سرم می‌گه شت سوزوندی که! مثل فنر می‌پرم بیرون از اتاق و بین راهرو و آشپزخونه فکر می‌کنم کی تا حالا من غذا سوزوندم؟! برمی‌گردم سمتش که یه دری‌وری نثار کنم می‌بینم با نیش باز وایستاده جلوی در اتاق. میام بگم خیلی الاغی که نگام میفته به تیشرت سیاهش و دلم ریش می‌شه. خیال نداره درش بیاره فعلا. برمی‌گردم روی تخت، جلوی لپ‌تاپ که اون صدتا تا ایمیل رو یا بخونم یا پاک کنم یا دسته‌بندی کنم که هی جلوی چشمم نیاد. اگه کسی منو خوب بشناسه، می‌دونه نوتیفیکیشن باز نشده چقدر دیوونه‌ام می‌کنه. قشنگ می‌شه باهاش شکنجه‌‌ام داد. شده یه‌وقتایی از شدت حجم آزار یه‌نوتیفیکیشن که نخواستم یا نتونستم بخونم، رید/آن‌ریدش کردم که فقط نبینم که هی فلش نزنه منو بخون، منو بخون، منو بخون.

نشسته اون‌ور که نبینه صفحه‌ی ایمیلمو. می‌گم خب‌حالا چته بیا این‌ور. چیز خصوصی نیست لابه‌لاش. میاد. به موازات من دراز می‌کشه و روی گوشیش خبرای خودشو نیگا می‌کنه. من مثلا حواسم نیست. تیشرت سیاه چنگ انداخته ته گلوم. بدون نگاه می‌گم ولشون کن بابا. چیزی نمی‌گه. کلا چیزی نمی‌گه. شده مثل علی توی «چیزهایی هست که نمی‌دانی». از پنجره اون‌یکی اتاق بوی خورشت گوجه‌فرنگی میاد با سیر زیاد. می‌پرسم شمالیَن؟ می‌پرسه کی؟ می‌گم همسایه اون‌وری‌تون. می‌گه نمی‌دونم. غر می‌زنم که ازقبل تولدت این‌جا زندگی می‌کنین خیر سرت. می‌خنده. می‌گم اوه‌اوه شد دوبار. می‌گه چی؟ می‌گم تعداد خنده از صبح.

توی این چندسال کم‌خبری از هم ولی فهمیده بودم با مامانش قهره. می‌دونستم که اون‌ورم که می‌ره نمی‌بیندش. می‌دونستم ولی ژاله غذاخونگیای محشرشو رو گاهی بقچه‌پیچ می‌کنه می‌فرسته دفترش. اینم می‌دونستم که برای احترام به انزوای این‌چندسال آخر بابا کمتر می‌ره خونه. صبح ازش پرسیدم یه‌چیزی بگو درست کنم. گفت یه‌بار یه آش درست کردی با برنج و گوشت. گفتم اوووه چه یادته! گفت آره و کش‌و‌قوس داد به کمرش. تکیده شده توی اون تیشرت مشکی که داره منو می‌خوره از حجم غم. گفتم می‌دونی شبیه چی شدی؟ گفت چی؟ گفتم شبیه فازمتر توی لباس. غش کرد از خنده. گفتم شد سه‌بار. حالا برو کشک بخر. من باید پیازداغ درست کنم.





می‌دونم یه‌موقع می‌شه «باد بر آب»
اینو گوش می‌دادیم: Beekeeper