۱۳۹۵/۰۵/۰۸

It Passes, Even When It Seems Impossible



«تین‌ایجر» را بردم کنسرت مازیارفلاحی. وسط این‌همه گرفتاری بیمارستان و سوگواری و وکیل و جراح. یعنی گفتم چرا این‌قدر پیله کردی به این پدر بیچاره و نق می‌زنی و گفت هیچی. بعد کاشف به‌عمل آمد که می‌خواسته موهایش را سبزآبی کند و پدرش دیوانه شده و خلاصه به‌قول خودش «هم رو پاره کرده‌ن». پدرش آمد جلوی خانه و سوییچ و تین‌ایجر را گذاشت کف دست من و توی گوشم گفت «قربون قدت. دربیار ببین این دردش چیه آخه». میدان صنعت با دوتا از دوست‌هاش قرار گذاشت که دنبال آن‌ها هم برویم قبل از کنسرت. سه‌تایی نشسته بودند عقب و «میک‌آپ» تجدید می‌کردند و روی دست‌انداز اگر می‌رفتم دادشان درمی‌آمد. یک‌بار هم تین‌ایجر پرسید که حجم‌دهنده همراهم هست و قبل‌ازاین‌که جواب بدهم گفت «از کی دارم می‌پرسم!». آرایش که تمام شد و همت شلوغ، شروع کردند به تغییر موزیک‌ها و اول‌ازهمه فلش من را پرت کردند توی داشبورد. به‌خودم قول دادم که ببین آدم باش به بچه خوش بگذرد. صدای اوپس‌اوپس ماشین هوا رفت. شیشه‌ها را بالا دادم. تین‌ایجر یک‌هو پرسید «تو دوست‌پسر نداری راستی؟» گفتم فعلا نه و سه‌تایی هارهار زدند زیر خنده. خودم هم خندیدم از خوشی‌شان. بعد سوال‌ها تخصصی‌تر شد و رسید به اولین‌هایم از «فرنچ‌کیس» و علف و «کره کردن» و الباقی. کم‌کم ساکت‌تر شدند. انگار بعدازمدت‌ها کسی را دیده باشند که راحت جواب سوال‌هایشان را بدهد. کم‌کم قیافه‌ها معقول‌تر شد، سوال‌ها جدی؛ نظرم در مورد رابطه و والدین و «گیردادن» و پول و «شوئر پول‌دار». یک‌قدری که لازم باشد نظرم را گفتم و اضافه کردم چهارتا سوال را هم بگذارید برای سر شام. راضی شدند و دوباره صدای ضبط هوا رفت.

***
کنسرت بامزه‌ای بود. اکثر نوجوان‌ها با مانتوی جلوباز، بلوند با تتوهای جدید، موهای مدل‌دار و سیگار به‌دست شبیه سه‌تای همراه خودم. جلوی در ورودی، خانمی گیر داد که فاق تین‌ایجر معلوم است و او هم می‌خواست سلیطه‌بازی دربیاورد که زن را کشیدم کنار و گفتم بابا یک‌شب کنسرت را کوفت نکنید. گفت وظیفه‌ی تربیتی شما که غافلید، گردن ماست. فکر کرده بود من مادرش هستم. گفتم پس زحمت بکش بگذار روی همان شانه‌ی کوفتی خود‌مان! رفتیم توی سالن و واویلا؛ دورترین سبک موسیقی دنیا به حال من شروع شد. گفتم بی‌خیال یک امشب ناصح نداشته باشند جای دوری نمی‌رود. هایپ‌ها را زدیم و همراه‌شان جیغ کشیدم، حرکت موجی رفتم و از این جنگولک‌های شب‌رنگ تکان دادم.
آخرشب اتوبان که هیجان‌ها و هورمون‌ها خوابیده بود و من اجازه داشتم فلش موزیک خودم را بگذارم، صندلی را داد عقب و گفت «تو به این خوبی چرا این‌طوری شد آخه؟» گفتم «زندگیه دیگه یه‌وقتایی نمی‌شه». پرسید «تنهایی سختت نیست؟». جواب دادم «یه‌وقتا چرا، یه‌وقتا هم نه». خمیازه کشید و گفت «من بیام پیشت مامانم بشی؟». نیشگون‌ش گرفتم که «هوووی مگه من چندسالمه بزغاله؟» قهقهه زد که «خب‌حالا، خواهرم». خوابش برده بود که رسیدم جلوی در. همایون شجریان داشت می‌خواند «تو هم شراب خودی، هم شراب‌خواره‌ی خود»، من داشتم به آرایش وارفته‌ی روی صورتش نگاه می‌کردم و این‌فکر که فرزندداشتن چه ترسناک و چه شیرین است. به پدرش مسیج زدم بیا پایین و یواشی پیاده شدم. تکیه دادیم به ماشین. پرسید «به‌هلاکت‌ت رسوند؟» و خندید. گفتم «بچه خوبیه. بساز باهاش. حرف بزن باهاش. هی بابابازی درنیار، عقل‌کل نباش. خودتو یادت رفته؟». گفت «سخته به‎‌والله بچه‌بزرگ‌کردن». گفتم «می‌دونم. سخته که زیربارش نرفتم. تو که شجاع بودی و زیر بار رفتی قشنگ انجام‌ش بده». پرسید «تو بهتری این‌روزا؟». گفتم «می‌گذره».

***
تین‌ایجر برایم سلفی‌اش را فرستاده با موهای سبزآبی، شبیه قورباغه و یک‌لب بزرگ استیکری که «عاشقتم» و پیغام صوتی که «واقعا دوست‌پسر نداری الان؟» و هارهارهار. می‌خندم. بلند و بلندتر و خودم را می‌بینم که دارم قهقهه می‌زنم از شیطنت‌‌اش. به پدرش مسیج می‌زنم «بیا اینم موی سبزآبی و دیدی که جهان کن‌فیکون نشد». توی آینه نگاهم به خودم می‌افتد و لبخند می‌زنم. بیست‌وشش‌روز از آخرین لبخندم گذشته است.