۱۳۹۵/۰۴/۲۷

«پتیاره»‌ات را داد بزن

 روز خیلی گه‌مرغی بود و من سگ بودم. خیلی سگ. وکیل‌های دوطرف باید باهم حرف می‌زدند و من هرچند ازابتدا بنا را گذاشته بودم بر دایورت روی تخمدان چپ اما خب آدم فکر می‌کند کار دایورت را کامل انجام داده؛ وقتی بلند می‌شوی و هی زرت‌زرت پروپرانولول (قحطی اسم)* می‌خوری یعنی جمع کن بابا، کدام دایورت، کدام اوج. هنوز روی صندلی مستقر نشده بودم که از روابط‌عمومی زنگ زدند بپر برو ساختمان شماره‌ی یک با «دکتر» جلسه و مدیون دوازده‌امامید اگر فکر کنید ساختمان شماره‌ی یک مثلا پنج‌تا بلوک آن‌ورتر است. یعنی قشنگ بلند شو برو یک‌طرف دیگر شهر. پرسیدم جلسه‌ی چی دقیقا؟ گفتند یهویی و اضطراری و کوفت و زهرمار و یک گزارش عملکرد سالانه هم همراه‌تان باشد بد نیست. گفتم سگ‌خور و شروع کردم به بالا و پایین کردن فایل سبز اکسل و خداوند می‌داند که من چقدر چقدر از اکسل متنفرم. پرینت گرفتم و منتظر راننده شدم و توی گرمای وحشی راه افتادیم سمت جلسه. گفتم آقای فلانی آن کولر لامصب را روشن کن لااقل. گفت خانم کولرها را سازمان شارژ نکرده امسال و باد گرم می‌زند اگر می‌خواهید روشن کنم. گفتم بله روشن کنید و دریچه‌ها را هم بچرخانید سمت خودتان. خندید. گفتم الان من شوخی دارم با شما؟ چیزی نگفت و اخم‌ها را انداخت و تا آن‌جا حرف نزدیم.

پنج‌دقیقه از جلسه که گذشت فهمیدم دلایل اضطرار و علت دعوت را. این‌که چطور لابد می‌توانند این‌وسط یکی را که هم کارمند خودشان باشد و هم رفیق طرف مقابل به‌عنوان یک«نایس» برگزینند که ماله کشیده شود و رد شود و تمام شود. توی دلم گفتم بنشینید تا من ماله‌کش باشم و این‌قدر تکه‌کنایه بار «دکتر» کردم که مطمئنم تمام مدت در ذهن‌اش می‌گفت پروردگارا این «پتیاره» را چرا استخدام کردیم؟ فردایش ماندم خانه. گفتم آیفون را هم می‌بندم که فقط بتمرگم. دوهفته است نخوابیده‌ام به‌شکل آدمیزادی. ولو روی تخت، توییتر را باز کردم و از مسائل دوهفته‌ی گذشته این‌قدر مزخرف خواندم و شنیدم که یک‌لحظه گفتم ببین بدبخت‌جان یا این‌قدر زن باش برو بزن دهن نصف‌شان را صاف کن یا بکش بیرون از شبکه‌ اجتماعی که نبینی و نخوانی که راه دوم را انتخاب کردم.** دوباره یاد جلسه افتادم توی دلم گفتم کره‌بزها من را این‌وسط می‌خواهید بگذارید؟ من با این آدم‌ها تاریخچه دارم و مثل شما این‌قدر پفیوز نیستم که رفاقت با عزیزانم را به‌خاطر فرمت قرارداد با شماهایی تاخت بزنم که برای «میز»، مادرتان را می‌فروشید.

ماشین برادرم را برداشتم و گفتم بروم یک‌سر فلانی را ببینم که حالش بهتر شده یا نه و یک حماقتی کردم انداختم توی یکی از کوچه‌های یوسف‌آباد. کوچه تنگ و دوطرف پارک. ماشین جلویی یک شاسی‌بلند پت‌وپهن بود که یک‌هوهوس کرد توی سه‌سانت جا پارک کند. علامت داد که برو عقب. علامت دادم که یک ایل ماشین پشت سرم است دقیقا کجا بروم عقب؟ سرم را آوردم از شیشه بیرون که «برادر من جا نمی‌شوی بی‌خیال شو» که علامت بدی نشان داد و زیرلب یک‌چیزی گفت که تشخیص‌اش سخت نبود. خاموش کردم و آمدم بیرون و زدم به شیشه‌اش. گفتم «دردت چیه الان؟». از عقب بوق می‌زدند؛ همان چندنفری که زورشان آمد نفری دوسانت بروند عقب که من هم بیایم عقب و قائله به این‌جا نکشد. داد زدم سرشان که «الان مشکل منم؟». قبلا اگر بود هول می‌کردم، خیلی. حالا همان دایورت چراکه چندوقتی‌ست عادت دارم به غیورمردی‌ها؛ آخرین غیورمرد پای منافعش که وسط آمد مثل بلبل جلوی خانواده اسرار هویدا کرد این‌ها که مردم غریبه‌ی خیابان‌اند. شاسی‌بلند، شیشه را پایین نداد و از توی ماشین چسبید به فحاشی بعد هم که دید نمی‌تواند پارک کند، فرمان را چرخاند، گازش را گرفت و رفت. مثلا قهرمان شد.

یک‌بار به فلانی گفتم چرا زیاد در شبکه‌های اجتماعی نیستی. گفت اگر دیدن شماها باشد که می‌بینم، حرفی هم باشد فیلم می‌سازم، عکس می‌گیرم. من حرف‌اش را گذاشته بودم به‌حساب سال‌ها دلخوری شخصی. این‌روزها بیشتر می‌فهمم معنی ته ذهن‌اش را؛ که چقدر ماها حرف می‌زنیم، نظر می‌دهیم و هم می‌زنیم اما رفتارمان مفلوک و حقیر است درست مثل راننده‌ی شاسی‌بلند پت‌وپهن، که جرات نمی‌کند از ماشین پیاده شود یا شیشه را پایین بکشد. گاز می‌دهد و حین دررفتن «پتیاره» را می‌گویند. دست من بود ترجیح می‌دادم این‌قدر وزن می‌داشت که حداقل پیاده شود و این را توی صورتم بگوید. از پشت شیشه متلک گفتن، هنر خاصی لازم ندارد؛ لوازم‌اش یک مقدار وقاحت است و تعدادی آدم که دست بزنند و ماشالا بگویند.






* انشاالله جسارتم به پروپرانولول، خدای‌نکرده خاطر لطیف جامعه پزشکی را نیازارد. می‌دانم روحیه حساسی دارند و سواد اندک ما «آدم‌های عادیِ غیرمتخصص» را درک می‌کنند.

 ** این‌جا تایم‌لاین نیست که مجبور به دیدن باشید. خوشتان نمی‌آید، حس می‌کنید مزخرف می‌گویم یا هر چیز، شما هم راه دوم را انتخاب کنید.