۱۳۹۵/۰۴/۲۴

.



در شلوغی انبوه آدم‌های حیاط و کوچه، خزیده‌بودم در اتاق پدرت، بی‌اجازه‌ی تو و ناخودآگاه با گوشه‌ی شال تماما مشکی بلندم می‌جنگیدم که از صبح لکه‌ی چسبناکی گوشه‌اش پیدا شده بود و کلافه‌ام می‌کرد. تو آمدی و از ردیف کتاب‌ها «اتاقی در هتل پلازا» را برداشتی، روی صندلی نشستی و با همان تن صدای آرام دوصفحه‌اش را خواندی و گفتی «بعداز این‌همه‌سال وقتی دونفر کنار هم قرار بگیرند، چطور می‌شود؟» من جواب دادم هولناک. تو پرسیدی «اگر شرایط عوض شده باشد و حالا هردو یتیم شده باشند و هردو بزرگ و کسی میان زندگی‌شان نباشد و هنوز انرژی باشد؟» و من جواب دادم به‌مراتب هولناک‌تر. کتاب را بستی، بلند شدی، از روی شال تماما مشکی سرم را بوسیدی و گفتی «اگر نگاهم می‌کردی، نمی‌توانستم این‌ها را بگویم. ممنون که بیرون را تماشا کردی».