۱۳۹۵/۰۳/۱۹

Well-crafted, Valuable drama of the sea inside Emad


یه‌جایی از قصه که عماد خیلی داغونه، خیلی خسته‌ست، یهو سرکلاس خوابش می‌بره. بعد شاگردا با یه‌شیطنت خوبی شروع می‌کنن به سلفی‌گرفتن باهاش، به مسخره‌بازیای کودکانه. خیلی سکانس شیرینیه و خیلیا باهاش می‌خندیدن. من ولی گریه‌ام گرفت وقت تماشا. دوهفته پیش نفهمیدم چرا ولی دوشب پیش یهو دیدم دلم برای «خستگی» عماد سوخته. نه که خستگی یه‌آدم گریه داشته باشه ها، نه. تماشای اون خستگی؛ این‌که می‌بینی داغونی عماد، من، تو، هرکی، یه‌لحظه، یه‌ثانیه می‌تونه برای هر آدم بیرونی چه سوژه‌ی بی‌اهمیتی باشه دل آدم رو چنگ می‌زنه. یعنی می‌خوام بگم پشت یه‌پلک‌زدن، یه آه سهوی، یه‌خط حرف، یه شکلک تلگرامی، گاهی این‌قدر قصه هست، این‌قدر حرف نگفته هست که فقط صاحبش محدودش کرده به نشونه‌ها. درددل‌کردن برای همین توی ذهن مثلا من، همیشه یه‌کار مسخره‌ست چون حرف‌زدن از درونیات، بی‌معنیه. این‌شبا دوره‌ش می‌کنم عماد رو که هی میدونو دور می‌زنه، دور می‌زنه خلاف و فحش می‌خوره. دستشو می‌بره بالا به‌نشونه‌ی عذرخواهی و باز فحش می‌خوره. نمی‌خواد کسی دلشو ببینه، نمی‌خواد حرف بزنه چون خسته‌ست، خیلی. نخل طلاش مبارکش باشه.