۱۳۹۵/۰۳/۱۳

“I prefer men to cauliflowers”



به پیتر والش نگاه کرد؛ آن نگاه که از همه‌ی زمان و احساسات عبور کرده بود با تردید به او رسید؛ با تاسف در او نفوذ کرد؛ و بلند شد و پر کشید، مثل پرنده‌ای که شاخه را لمس می‌کند و بعد پر می‌کشد و می‌رود. کلاریسا به‌سادگی چشمانش را پاک کرد. بعدترش خم شد که کیف را بردارد و تمام تصویرش از رستورانی که پیشتر می‌اندیشید دوسال قبل بزرگتر بوده را از ذهن پاک کند و طعم آن‌شب که کلهر کمانچه‌به‌دست خوانده بود را بگذارد که برود و بعدتر حتی طعم آن بوسه‌‌ی غلیظ و حتی همین‌حالا، طعم همین آلفردو که بعداز دوسال هیچ عوض نشده. کلاریسا خم شده بود که همین‌ها را یادش برود و قبل از آن‌که دیر شود مثل پرنده‌ای که شاخه را لمس می‌کند و بعد پر می‌کشد و می‌رود، روی همان دفترچه‌ی کنار دستش با دست‌خطی لرزان بنویسد هزار وعده‌ی خوبان یکی وفا نکند. ننوشته بود و به راننده که پرسیده بود اشکالی ندارد سیگار بکشد با تکان دستی گفته بود نه چه اشکالی دارد آقا. فکر کرد همه‌ی دنیا همین است و فرداصبح که بیدار شود یادش می‌رود که همین‌حالا بیگ‌بن یازده‌بار نواخته است و بانداستریت و یوسف‌آباد، هردو خوابند. 


به‌سعی کلاریسا و کارما