۱۳۹۵/۰۲/۲۸

آداب بی‌قراری پس از سفر



یک) ماموریت بودم، جایی خنک و خوب و یله. ازهمان ماموریت‌های بی‌نهایت‌ کاری با هیات همراه و جلسه و امضای تفاهم‌نامه‌ی مشترک و حجاب و ال‌باقی. خوب بود اما، خیلی. شبیه کلاس درس روابط بین‌الملل. آدم‌های تحت اتیکت «همتا»ی فلان را فقط در مصاحبه‌های خبری دیده بودم و این‌بار خودم هم جزءشان بودم. اول مافوقم مدام یادم می‌انداخت که مراقب باشم ناخودآگاه با آدم روبه‌رو دست ندهم یا روسری‌ام نیفتد و توی دلم استرس بود. بعد اما قلق هم دست‌مان آمد و آن اعتمادی که دوست داشتم این چندماه بین‌مان شکل بگیرد، ریزریز اتفاق افتاد.

دو) دوتا دستیار داریم؛ پسرهای جوانی سال‌ها کوچک‌تر از من، باهوش و شیطان. درتمام طول سفر حواسم بود که چه دارند خفه می‌شوند از شیطنت نکردن، جولان ندادن. روز اول مناسبات رسمی را تحمل کردند و ساکت بودند. از صبحانه‌ی روز دوم به‌بعد دیدم هی می‌آیند جلو که چیزی بگویند و نمی‌گویند. من، رفته بودم تا فرحزاد با همان ف اول. عصر صدایشان زدم و گفتم کاری نیست که تنهایی از پس‌اش برنیایم و اگر دوست دارند بروند بچرخند برای خودشان. انگار در قفس را باز کرده باشی. نزدیک بود بغلم کنند. گفتم موبایل‌ها فقط روشن لطفا. ته‌اش خودم هم خلوت می‌خواستم برای معاشقه با گنبد و گلدسته و صلیب و ناقوس. برای تماشای مردم، لمس پارچه‌، بو کشیدن ادویه‌. برای راه‌رفتن بی‌مقصد و بی‌ساعت تا جایی‌که زانو و مچ یاری کند. برای فراموشی. فراموشی عزیز.

سه) آماده می‌شدم بخوابم که دیدم در اتاقم را می‌زنند. خودشان بودند، دستیارها. آمده بودند برای تشکر. یکی‌شان گوشش را سوراخ کرده بود و گوشواره‌ی قشنگی انداخته بود. پرسید «دکتر گیر می‌ده به این وقتی برگردیم؟». گفتم پنجاه‌درصد. دوباره پرسید «شما چی؟» گفتم صددرصد. لب و لوچه و ابروها جمع شدند. گفتم حالا بروید کیف‌اش را بکنید تا بعد. «تا بعد» هم که یک مفهوم نسبی‌ست. و بله من همانی هستم که زمانی فکر می‌کردم «وقتی بزرگ شدم» می‌گذارم دخترم از نه‌سالگی موهایش را های‌لایت کند و پسر چهارده‌‌ساله‌ام دوست‌دخترش را به خانه بیاورد. از کی این‌قدر اصول‌گرا شدم؟

چهار) در اتاق را که بستم، صدای خفه‌ی خنده‌‌ی مست‌شان هنوز از توی راهرو می‌آمد. خودم هم خنده‌ام گرفت. چراغ‌خواب را خاموش کردم و موبایل را برداشتم. دوستی برایم موسیقی بی‌نهایت قشنگی نواخته بود. گذاشتم‌اش روی ری‌پلی و از خنکی دل‌چسب هوا خزیدم زیر ملافه‌ها و یادم نیست کی خوابم برد.