۱۳۹۵/۰۲/۱۱

Lying between the sheets, She feels different



دراز کشیده‌ام این‌جا، میان ملافه‌های خنک. موهایم خیس است. تنم بفهمی‌نفهمی از سرما مورمور می‌شود که محل‌اش نمی‌گذارم. مثل خیلی چیزهای دیگر که تازگی‌ها کم‌محلی‌شان می‌کنم؛ مثل جای سایه‌های مانده روی دیوار، بعداز برداشتن قاب‌ها. مثل پررنگی کف اتاق‌خواب در غیبت آن راگ آبی. مثل لت‌های کمددیواری که ماه‌هاست بی‌دلیل روی هم جفت نمی‌شوند. مثل ورودی آب منبع سیفون که دقیقا هرچهاردقیقه یک‌بار، یک‌قطره از آن می‌چکد.
درازکشیده‌ام میان ملافه‌ها و فکر می‌کنم بیماری الکن‌شدن موضوعی گرفته‌ام. مثلا می‌توانم دوساعت در یک‌جلسه درمورد مزخرف‌ترین موضوع دنیا دری‌وری ببافم و درنهایت همه را قانع کنم، اما نوبت به‌خودم که می‌رسد، می‌بینم چه نمی‌توانم حرف بزنم. دیروز دوساعت تمام جان کندم که توضیح بدهم قضیه، قضیه گذشته نیست و اصل فلان ماجرا، «اثر» جامانده از گذشته است و این دو باهم فرق دارند و نتوانستم. خندیدم، گریه کردم، ساکت شدم، شرح دادم و درنهایت نتوانستم. حقارت کلمات، کافی نبودن حروف یا بهانه‌ای دیگر. دیدم این‌قدر توضیحاتم به‌هم‌ریخته است که ناگهان مجبورم برگردم زل بزنم در چشم‌های گردشده‌اش و بگویم کاش می‌شد این حال را، این حرف‌ها را مثلا بریزم روی فلش و وصل کنم به تو تا درک کنی. چشم‌هایش گردتر شد. گند زده بودم.
ایمیل را نگاه می‌کنم و دست‌ودلم به جواب نمی‌رود. برای شاعرانگی پیرم و وقت ندارم که دیگر احساسات بشری را از لابه‌لای کلمات حدس بزنم. مکاشفه از من گذشته است. آدم‌های صریح را هنوز ترجیح می‌دهم حتی اگر رنجورم کنند. ایمیل را می‌گذارم‌ کنار، بغل‌دست باقی چیزهای تلنبارشده. دراز می‌کشم میان ملافه‌ها و دوراس را دوباره دست می‌گیرم و آن وسط‌مسط‌ها به خورشت مرغ و نعناجعفری فکر می‌کنم؛ به‌این‌که ای کاش سیرتازه داشتم و ای کاش زمستان بود و ای کاش آب منبع سیفون هرچهاردقیقه یک‌بار چکه نمی‌کرد.