۱۳۹۵/۰۱/۰۴

March Rain & Okra



ح ایمیل زده که فلانی برای پرونده‌ی بازیگری این شماره می‌نویسی و می‌گویم بله با کمال میل و حالا بماند که این آدم چقدر نازنین است که لم من را دوسال است از خودم بهتر می‌داند که مثلا کنار کارمای بدقلق، چه ایمیل‌محور است. اینباکس‌م پر است و خوبی‌اش به‌همین که این‌روزهای سرخلوتی، سرفرصت می‌نشینم به‌جواب دادن، مبسوط و به‌دل. دیروز هوس خورشت بامیه کرده بودم؛ تند و پرسیر و دقیقا آن‌قدر معطر که نشود در طول هفته‌های کاری خورد. دل‌به‌دریا زدم و زیر آن باران بی‌نهایت قشنگ زدم بیرون به امید پیداکردن بامیه تازه و درکمال ناباوری تروتازه‌ و ریزه‌میزه‌اش را جستم و این‌قدر شعف داشتم زیر رگبار که آقای سبزی‌فروش یک آووکادوی قشنگ هم عیدی گذاشت روی بامیه‌ها و دنیا قشنگ‌تر شد به‌خدا.

الان دارم سیر تفت می‌دهم و خانه بوی بهشت گرفته. ابرها کنار رفته‌اند و نور مطلوبی هم خزیده روی پاهام دقیقا پشت میزکارم که قلقلکم می‌دهد. می‌روم یک‌چای می‌ریزم و ماهیتابه را هم می‌زنم و ایمیل بعدی. خوبم و هوا خوب است و سرترالین خوب است و تراپیستم خوب است و دوستانم خوب‌اند و خواننده‌هایم خوب‌تر. می‌خواهم غر نزنم و یک‌چیزهایی را تا پایان تعطیلات دایورت کنم به‌سمت هیپوتالاموس تحتانی و طبق معمول برای تغییر مود از کتاب‌ها -این مرغان عزا و عروسی- شروع می‌کنم. برداشتم هرکدام‌شان که باب دلم بود را آوردم گذاشتم کنار دستم؛ توی آشپزخانه، هال، قفسه کنار توالت فرنگی، بغل تخت و بیشتر از همه کنار تخت. و دقت که کردم دیدم این‌چند‌وقت گذشته خیلی از اشیاء خانه را بی که حواسم باشد چیده‌ام این‌جا؛ دمبل‌ها، پاپوش‌ها، بطری آب، جوراب‌های محبوبم و دفترچه‌های یادداشت. و از دیشب که زویاگینتسف می‌دیدم، لپ‌تاپ و «ابان، سابانا، داوید» دوراس و روان‌نویس‌های رنگارنگ هم اضافه شده‌اند. حالا دارم مقاومت می‌کنم به این مالیخولیا که ظهر وقتی خورشت بامیه‌جانم پخت، نگذارمش توی سینی و بروم سمت تخت و یا همین الان لپ‌تاپ را دوباره نزنم زیر بغل و بروم آن کنج. 

ح گفت ددلاین تحویل یادداشت تا دهم. ادای گربه‌ی شرک را درآوردم و گفتم تا سیزدهم؟ خنده‌ای فرستاد و گفت صبح سیزدهم. من هم خندیدم که می‌دانم که می‌داند که تا قبل از آن حتما نوشته‌ام. آخ از کنار کارمای بدقلق اما. آخ.