۱۳۹۴/۱۲/۱۲

از بهارِ پشتِ در


زمستان هزارسال پیش است. من در ترافیک خیابان ملک گیر کرده‌ام اما عصبانی نیستم. دارم دعا می‌کنم که کاش هیچ‌وقت این چراغ سبز نشود و من به این جلسه‌ی بی‌معنی نروم و تو را نبینم که هفته‌ی پیش برایم آن شماره تلفن را نوشته‌ای. تو یادت نیست. تو یادت نیست که آن تلفن را پشت کارت یک تاسیساتی نوشته بودی. تو استعداد خوبی در ماهی بودن داری. هفته‌ی بعدش هم همین است؛ هفته‌ی بعداز آن جلسه‌ی بی‌معنی هزارزمستان پیش هم، که دعوتیم خانه‌ی ف و من اینجا پشت چراغ قرمز عباس‌آباد دارم دعا می‌کنم که کاش اصلا میزبان دل‌پیچه بگیرد و زنگ بزند و ابراز شرمندگی کند و من به‌همین راننده بگویم آقا برگرد. برگردم خانه و شلوار جین دمپاگشاد دخترانه‌ام را بپوشم و لابه‌لای بلندبلند غرزدن‌های مامان، مشغول درس‌هایم شوم. کاش این چراغ سبز نشود تا سر شام به تو نگویم ببخشید من سینه دوست دارم نه ران و از هویجی که سفتی‌اش زیر دندان بیاید متنفرم. تو این‌ها را یادت نیست. تو حتی یادت نیست آن‌شب حامد در تاریکی راهرو بازوی ریحانه را گاز گرفت و من درحین معاشقه رسیدم و سرخ شدم و گفتم ببخشید. حتی یادت نیست که چهل‌روز بعد ریحانه، زنِ رضا شد. حالا همین‌قدر زمستان سرد است. کسی شماره تلفن دیگری نوشته و من شبیه مارگزیده‌ها دارم همه‌چیز را بی‌ادبانه ایگنور می‌کنم. دلم نمی‌خواهد آخر شب بگویم کسی مرا نرساند تا سایپا آن ماشین لعنتی را تحویل بدهد. حالا زمان تغییر کرده و من به‌اجبار در زمان مستترم و هویج را خام‌خام می‌خورم و گاهی به‌کل یادم می‌رود این تکه‌ی مرغ جلوی رویم سینه است یا ران. پیر شده‌ام و حوصله‌ی توضیح این‌ها را به مرد دیگری ندارم. حالا بعداز آن زمستان هزارسال پیش من در ترافیک ولیعصر گیرکرده‌ام و عجله‌ای ندارم و هنوز موبایلم را نگاه می‌کنم که میزبان زنگ بزند و بگوید که دل‌پیچه گرفته و مهمانی کنسل است. حالا مدت‌هاست برای هیچ‌چیز عجله ندارم. می‌توانم همین‌حالا تکستی بنویسم که ببخشید و به آقای راننده بگویم سر ماشین را بچرخاند و برگردم خانه و شلوارجین رنگ‌ورورفته‌ی خانگی‌ام را بپوشم و آوازخوان آشپزی کنم.

امروز که درهای عمارت را باز کردند و من ساده‌لوح تازه فهمیدم بهار پشت در است، یادم آمد امسال برای اولین‌بار در زندگی‌ام سال تحویل، تنهای تنهایم. یادم آمد با هزار مصیبت، مامان را راضی کرده‌ام که با برادرم برود خیلی دور و چمدانهایش را خودم بستم. اولش ترس داشتم اما حالا به کشف و شهود فکر می‌کنم؛ آفتاب یکم فروردین، روز تولد بابا، که بتابد و سال عوض شود، یادم می‌آید که چقدر حرف به ماهی‌های دنیا بدهکارم، و چقدر خنده و فراموشی خوب است. «بهار چیزهای بسیار دیگری را فراموش خواهم کرد»*. 




* شعری از سارا محمدی‌اردهالی