۱۳۹۴/۱۱/۰۹

Ouais il passe, Il baise passe



یک) خواب می‌بینم کنار دریا هستم. پاهایم را دراز کرده‌ام روی شن‌ها و کتاب می‌خوانم. دریا آرام است. بی‌نهایت آرام. گرمی نرم خورشید هست و صدای امواج و مرغ‌های دریایی. ساحل را قبلا جایی دیده‌ام ولی یادم نمی‌آید. کتاب را که ورق می‌زنم چشمم دوباره به دریا می‌افتد و ناگهان «ک» را می‌بینم که پاچه‌های شلوارش را بالازده و بازیگوشانه بین موج‌های آرام دنبال چیزی می‌گردد. داد می‌زنم «دنبال چی می‌گردی». برمی‌گردد و صدف بزرگی را نشانم می‌دهد و می‌گوید «ازینا. می‌خوای؟» قبل از خواستن یا نخواستن از خواب بیدار می‌شوم و توی گوش‌هایم هنوز صدای امواج دریا زنده است.

دو) شوهرخاله‌ام می‌گوید «دیگه به‌درد نمی‌خوری». می‌خندم که «ای بابا. چرا؟». می‌گوید «سیگار که نمی‌کشی٬ عرق هم که نمی‌خوری. تخته هم که از بیخ بلد نبودی. چه دختری هستی آخه تو برای ما؟» و یک‌لایه اشک چشم‌هایش را می‌گیرد. دلتنگ بچه‌هایش است آن‌ور دنیا. بلند می‌شوم و  موهای خاکستری سرش را می‌بوسم و می‌گویم «چیپس و ژامبون و پنیر کنار دستش قبول نیست؟» می‌خندد و ته خنده‌اش درد دارد. دلخوشی‌اش تمام این‌سال‌های بعداز رفتن بچه‌ها٬ سرزدن ماهاست که با هیجان ماست‌و‌خیار درست کند و پیک‌ها را پر کند و از آخوندها بد بگوید و آخرشب که برمی‌گردم جلوی در مست و با بغض بگوید «حواست باشه دختر کی بودی ها! بابات لنگه نداشت» و شب تمام شود.

سه) یک‌جایی هست در «هزاردستان» که وقتی کمیته مجازات لو می‌رود٬ «ابوالفتح» برای به‌دردسر نیفتادن خانواده‌اش به «جیران» می‌گوید که باید طلاق بگیرند و زن برود دنبال سرنوشت خودش. وقتی که زن درهم‌شکسته از مغازه‌‌ی ابوالفتح بیرون می‌رود٬ او را پسرعمو خطاب می‌کند. ابوالفتح با بغض و لهجه‌ی قشنگ آذری می‌گوید «هنوز که زنده هستم و شوهرت. ابوالفتح صدایم کن بی‌انصاف» و جیران جواب می‌دهد «شب٬ شب که آمدید بدرقه پسرعموی مهربان»

چهار) روز غم‌باری بود. یک گِلِ نرم شبلی‌گونه‌ی دیگر کوبیده شد روی قلبم که دردش از سنگ‌های چندماه قبل بیشتر بود. یک‌هفته قبل‌ترش هم گل دیگری بی‌خبرازهمه‌جا به‌جای دیگری از تن نحیفم خورده بود. دیدم دیشب بمانم در تهران خفه می‌شوم و شروع کردم به‌جمع‌کردن و از این شهر بیرون‌زدن که شوهرخاله‌ تلگرام زد «کجایی ای دخترترین؟» و دیدم که طفلک گرفتار است با ایمیل و پرکردن مدارک ویزا و دی‌وی‌دی مدارک و فایل‌های سفارت. نرفتم سفر. دیدم گناه آن‌که رنجانده را چرا باید بنویسم پای کسی که بی‌خبر است از رنجش. رفتم و ماست‌خیار را خوردم و از آخوندها شنیدم و مدارک را درست کردم. حالا٬ حالم بهتر نیست اما می‌دانم که می‌گذرد. مثل تمام این چندماه که گذشته و رفته.

پنج) حکیم به‌سمت تونل رسالت قفل بود. سرم را چرخاندم به تماشای بیلبوردهای زندگی سالم این‌روزهای شهرداری. روی یکی‌شان ماهی بود و تاکید به استفاده از غذاهای دریایی. یاد خوابم افتادم؛ «ک» که بازیگوشانه لابه‌لای موج‌ها می‌چرخید و صدف جمع می‌کرد و یادم افتاد وقتی پرسیده بود می‌خواهی٬ خواسته بودم و او صدف مارپیچ شیری‌رنگی را کف دستم گذاشته بود.

شش) روزی که دلخوری‌ام کم شود و جای کبودی گِل‌ها کم‌رنگ٬ یک‌روز که گله کنند که مثل قدیم صدایمان کن بی‌انصاف٬ حتما برایشان می‌نویسم که «شب٬ شب که آمدید بدرقه جانان دلم».