۱۳۹۴/۱۰/۱۱

جهان در سالی که گذشت



یک) پدرم به‌من یادداده‌ بود تا جان در بدن دارم در حفظ روابط دوستی و خویشاوندی بکوشم. آخرین‌باری که با هم کوه رفتیم٬ وقتی مادر و برادرم خیلی عقب‌تر از ما بودند٬ یک‌جایی نشستیم و زل زدیم به منظره‌ی زیرپای‌مان و ناگهان پدر گفت «حواست به اطرافیان‌ات باشد» و دقیقا این عبارت را به‌کار برد «از من نصیحت و وصیت ...». تمام سال‌های بعداز ازدست‌دادن‌اش این کلمات در گوشم بود و تمام سعی‌ام گرفتن دست خانواده و دوست و آشنا؛ آشتی‌دادن مادربزرگ رنجیده از عمه٬ دوست قهرکرده از همسر٬ آشنای بریده از آشنا. این خوب بود٬ پسندیده بود و محبت‌ها را بیشتر می‌کرد اما از یک‌جایی به‌بعد شروع کرد به‌تزریق یک‌جور محافظه‌کاری در وجودم برای نگه‌داشتن همه‌ی بندها٬ گرفتن همه‌ی دست‌ها٬ شنیدن همه‌‌ی دردها؛ نوعی محافظه‌کاریِ مسئولیت‌دار که اگر من فروبپاشم٬ خانواده چه می‌شود٬ دوست چه می‌کند و این ترسناک بود. ترسناکی‌اش روز‌به‌روز بیشتر می‌شد تا وقتی که رسید به زندگی مشترک کوتاه‌مدت خودم٬ تا وقتی که دیدم/ دیدیم امکان ادامه‌ی زندگی زیر یک‌سقف عملا ممکن نیست. خب زندگی به‌زیر دوسقف منتقل شد و مدتی هم ادامه یافت٬ شبه‌روشنفکری هم بود لابد و ویترین ایده‌آل هم داشت لابدتر. اما دیدیم یک‌جایی‌ش می‌لنگد که به یک‌سقف و دوتا ربطی ندارد. یک‌هو چشم باز کردم و دیدم منی که صبح تا شب عامل وصل بودم حالا باید مجری فصل شوم. مدتی صبر کردم. چرا نمی‌کردم؟ محافظه‌کاری آدم را صبور هم می‌کند٬ به صبر بار ارزشی هم می‌دهد. نه! خودم را تطهیر نمی‌کنم. اشتباهاتم در زندگی مشترک کم نبوده اما دیدم مشکل این هم نیست. مشکل دقیقا این‌جاست که با آن محافظه‌کاری معروف دارم جان‌می‌کنم تا هرروز و هرساعت و هردقیقه تاوان بدهم؛ مرغ عزا و عروسی باشم٬ یادآوری‌کننده‌ی چراغانی عروسی پارسال٬ بیل‌و‌کلنگ کندن قبر. محافظه‌کاری نمی‌گذاشت فکر کنم که هر گندزدنی دوسر دارد و من فقط و فقط مسئول سر خودم هستم و نه آن دیگری٬ نمی‌گذاشت تصور کنم که طرف مقابل‌ام فرشته نیست و من مسئول همه‌چیز نیستم. نمی‌خواستم -و نه این‌که ندانم- نمی‌خواستم قبول کنم که کسی که خودش را در هر ماجرایی فرشته بداند٬ یک‌جای کارش لنگ می‌زند.

دو) در اتاق تراپیست‌ام هستم و دارم برایش تعریف می‌کنم که حساس‌ترین موضوع زندگی‌ام که نقطه‌ضعف‌ام بود را حالا دیگر خانواده می‌دانند چون در یک‌عصر پاییزی ملایم٬ آدم زندگی‌ام آمد٬ نشست روبه‌روی‌شان و آن را با دیتیل توضیح داد. تراپیست‌ام سرش را کج می‌کند. لغزش روان‌نویس را در دستش می‌بینم. باورش نمی‌شود. سرش را کمی بعد تکان می‌دهد و فقط یک‌جمله می‌گوید «چه امانت‌دار بدی٬ چه امانت‌دار بدی».

سه) این‌ها را این‌جا٬ بی‌اسم‌وعنوان٬ بی‌نام‌بردن از کسی٬ بی‌قصد غسل تعمید خودم در بلاگ بی‌نامِ خودم٬ برای خودم و برای ثبت در حافظه‌ی تاریخ زندگی خودم نوشته‌ام؛ برای این‌که درخاطرم بماند که با تمام احترام به‌ «وصیت و نصیحت» پدر٬ یک‌بندهایی را نمی‌شود تا ابد نگه‌داشت. یک‌رشته‌هایی را نمی‌شود یک‌سره کشید. گاهی نمی‌شود. نمی‌شود دست‌هایی را نگه‌داشت که امانت‌دار خوبی نیستند٬ نمی‌شود با کسی ماند که هرروز و هرساعت یادت بیندازد اشتباه کرده‌ای٬ نمی‌شود قاضی‌ای را دوست داشت که مجازاتت را تمام نمی‌کند٬ نه می‌بخشد و نه طناب را می‌کشد. 

چهار) دوهزاروپانزده سال انقلاب من بود؛ سال پیکار خودم با خودم٬ سال نبرد من با محافظه‌کاری. این‌گونه بود که یک‌عصر ملایم پاییزی خیلی لعنتی که از خانه‌ی مادرم برمی‌گشتم٬ بی‌آن‌که دیگر رازی برای خود تنها داشته باشم٬ یک آدم بسیار بسیار بسیار عزیز و نزدیک٬ برای همیشه از زندگی‌ام تمام شد و تمام‌شدن‌اش –آخ- آن‌قدری بود و هست که اگر روزی‌روزگاری٬ سال‌های سال بعد در خیابانی٬ کافه‌ای٬ مهمانی‌ای چای بردارم و او قند سمت‌ام بگیرد با تعجب سوال کنم ببخشید شما؟