۱۳۹۴/۰۹/۰۴

For every street of any scene, Any place you've never been



یک) خانه‌ی یکی از اقوام دعوت بودیم. ازقبل فضا را می‌دانستم. ازقبل حتی می‌دانستم که من دعوت شده‌ام چون مهمان‌شان٬ مهمان خانه‌ی من است و نمی‌شده زنگ بزنند خانه‌ی من و او را دعوت کنند و من را نه. حتی‌تر می‌دانستم شبِ کوفتی خیلی خاصی در راه است اما سعی کردم ساکت باشم که کسی اذیت نشود. بماند که با بدجنسی تمام٬ کیک موز و خامه که از آن متنفرم را برایشان خریدم و بماند که قرنی را برای بار دوم و باز هم به‌سهو خلاف رفتم (آه لیمان٬ آه ای ظهر کشک‌و‌بادمجانی چهارده خرداد). 

دو) دقیقا فضا همان‌طوری شد که انتظار داشتم. چایی اول را نخورده٬ شروع شد. این‌که فرش‌های دست‌باف‌مان را چطوری بفرستیم آن‌ور٬ قابلمه‌های جدید برند فلان‌ام را دلم نمی‌آید با خودم نبرم٬ این‌که اگر با KLM برویم شاید سقف بار مسافر بیشتر باشد٬ این‌که گردو اگر آن‌ور احتیاج داشتیم از تورنتو بخریم بهتر است یا مونترال٬ این‌که خانه را خالی بگذاریم و حتی اجاره ندهیم که هروقت برای تعطیلات برگشتیم همین‌جا باشیم٬ این‌که حراج‌های پوانزیقو کی شروع می‌شود٬ این‌که این‌بار سیصددلار شکلات نخریم به‌جایش در سنکتقین فلان خرید را کنیم٬ این‌که اصلا فوریه یک‌سر بیاییم تا هوای زمستان را محک بزنیم. پوووف. سه‌ساعت اول در و دیوار را نگاه کردم چون طرف بحث‌شان نبودم طبعا و با مهمان‌ام صلاح و مشورت داشتند. دوساعت بعدی وسط شام و چایی که همین مباحث جریان داشت آمپرم بالای بالا بود. یک‌بار هم میزبان‌ها درآمدند که ساکتی و به ما ملحق نمی‌شوی چی‌چی‌جون که مودبانه گفتم خب من نه این‌جاها بوده‌ام و نه اطلاعات به‌دردبخور برای شما دارم. من٬ داشتم به بیمه‌ام فکر می‌کردم که درحال اتمام است و حساب بانکی‌ام که ریزریز خالی می‌شود. داشتم به دانشگاه فکر می‌کردم که کی اجازه ورود به آن را پیدا می‌کنم و به این‌که دقیقا چه‌وقت از سر کوچه‌ی میم رد می‌شوم و قلبم درد نمی‌گیرد. به این‌که تا چه‌وقت می‌توانم این‌قدرمغرور به سمت کارت پروپیمان مادر نگاه هم نیندازم و به‌این‌که تا کی خاطرات را با خودم کنار بالش می‌برم. حالم بد بود. عمیقا داشتم خفه می‌شدم. حاضر بودم هرچه دارم بدهم که آن لحظه یکی دستم را بگیرد و بلندم کند و ببرد. موبایلم را برداشتم و به لیستم نگاهی انداختم و حس کردم در این لحظه باید برای کسی بنویسم که دارم خفه می‌شوم. حس کردم ازA  تاZ  باید یکی باشد که دقیقا در این‌موقع خفگی ارشمیدس منطقی نباشد و سرم را بیشتر توی آب فرو نکند. اشتباه کردم. آدمی که هیچ‌وقت درددل نمی‌کند و حرف نمی‌زند٬ آدمی که هروقت حالش را می‌پرسند چهارتا شکلک می‌فرستد٬ آدمی که تمام غرخانه‌ي زندگی‌اش همین بلاگ است و آن بیرون نیش‌اش تا بناگوش باز است٬ باید دقیقا همین وقت‌های خفگی٬ سراغ لیست‌اش نرود. ضربه‌ی آخر را آن تکست زد وقتی نوشت «احساس خودباختگی بدتر از باختن واقعیه. من با اون در تو نمی‌دونم چه کنم». دیگر زیر آب بودم. بلند شدم٬ از مهمانم پرسیدم با من می‌آید و گفت نه. تعارف دوم نزدم و سوییچ را برداشتم و آمدم بیرون. در خلوت شب٬ پشت چراغ قرمز عباس‌آباد٬ آنجا که موزیک به Lili رسید٬ بغض ترکید. سبک شده بودم.

سه) داشتم به درها فکر می‌کردم. به این‌که گفته بود تو نهایتا آدم‌ها را تا در چهارم راه می‌دهی و من خندیده بودم و ته دلم می‌دانستم راست می‌گوید. گفته بود آدم‌های رمانتیک معمولا تو را جذب نمی‌کنند و مثلا آیا حاضری حتی تصور کنی با سهراب سپهری بخوابی و من پهن زمین شده بودم از شدت قهقهه. برایش گفته بودم این‌طورها هم نیست و گاهی از دست من هم دررفته٬ که من هم واکنش‌های لحظه‌ای خودم را در زندگی‌ داشته‌ام٬ دارم و کی نداشته؟ گفته بود برای تو هرآدمی در نهایت درِ شش‌‌ام است و گفته بود اورست صعب‌العبور.

چهار) پشت چراغ قرمز عباس‌آباد٬ پشت همان کم‌شدن چهل تا صفر٬ دیدم همین است. گاهی از دست آدم در می‌رود؛ آدم آن‌‌قدر رقیق می‌شود که برمی‌دارد لیست‌اش را نگاه می‌کند و دیالوگی شکل می‌گیرد و حالش ازقضا بدتر می‌شود. دیدم همین ماندن در درِ چهارم زندگی کماکان انتخاب بهتری‌ست. دیدم اورست صعب‌العبور هم همچنان بهتر است در وقت خفگی٬ موبایلش را بردارد٬ بگذارد در یک جعبه داخل کمد. بهتر از آن این است که وقتی کمد را قفل کرد٬ کلیدش را قورت بدهد یا به دریا بیندازد. و بله حیف که تهران دریا ندارد.