۱۳۹۴/۰۸/۲۶

از روزها



یک) بعداز ماه‌ها دیشب خوب خوابیدم٬ شیرین و عمیقا خوب. انگار که یک «فیلیپ گلس»ِ اختصاصی تا خود صبح برایم نواخته باشد؛ حتی یادم نیست نیمه‌شب چه‌وقت پاپوش‌هایم را درآورده‌ام. صبح خیلی زود که چشم‌ باز کردم و نگاهم به‌خودم در آینه افتاد٬ لبخند زدم و سعی کردم یادم بیاید این لبخند واقعی٬ ته‌نشینِ کدام رویای حین خواب بوده که از ناخودآگاه به خودآگاه منتقل شده. 

دو) پشت میز کارم نشسته‌ام و نرمه‌بارانی کم‌جان می‌خورد به پنجره روبه‌رو و چنددقیقه‌ای یک‌بار رد نگاهم را می‌کشاند سمتش. در پس‌زمینه‌ام «الافور آرنالدز» پخش می‌شود و فضا به‌شکل اگزجره‌ای رمانتیک است طوری‌که چنددقیقه‌ای یک‌بار سرم را بالا می‌گیرم که از شدت رمانس غش نکنم. سرم گرم ایمیل‌های کاری‌ست؛ یک‌پیشنهاد اغواکننده از یک‌شرکت اغواکننده درسمت مشاور رسانه‌ای. لب ورچیده‌ام و با دندان با ترک روی لب ور می‌روم و گازش می‌گیرم. این یعنی نمی‌دانم چکار کنم. روی گاز٬ دال‌عدس می‌جوشد و قرار است سوپ تند و گرمی شود. بلند می‌شوم و سوپ را هم می‌زنم و از پنجره نیم‌نگاهی به کوچه می‌اندازم. ورِ خوشبین مغزم دل داده به نوای آرنالدز٬ پست را پذیرفته٬ پشت میز نشسته و دارد گاز می‌دهد. ورِ بدبین اما چون یک‌بار به خودش قول داده تا نفس می‌کشد اسیر صحنه‌آرایی رمانتیک نشود٬ ‌دنده کم می‌کند و از هرچیز که احتمال برود این‌جا٬ هرجا٬ هرجور٬ پاگیرش کند٬ رد می‌شود. 

سه) صبح بعداز آن لبخند عجیب٬ رفتم دوتا کوچه آن‌ورتر برای خرید. دیدم چیز زیادی نمی‌خواهم و به ماشین از پارکینگ درآوردن نمی‌ارزد. توی سوپر اما لیست فراموش شد و سبد را پر کردم. آقارسول‌جان شعبده‌بازی کرد و همه‌شان را در دوکیسه جا داد. هن‌هن کنان که دوکوچه را برمی‌گشتم٬ آقایی از رو‌به‌رو نگاهم کرد و یک‌هو گفت شوهر گردن‌شکسته‌ت کجاست که تو باید این‌همه بار بکشی. مکث کردم و ناخودآگاه زدم زیر خنده و دیدم چه دلم نمی‌خواهد امروز٬ حداقل امروز بالای منبر بروم.

آخر) بوی سوپ بلند شده و فضا همچنان پراز موسیقی و باران و رمانس است. بروم لیموها را ببرم و ایمیل را فعلا جواب ندهم و بیشتر فکر کنم. تمام زندگی‌ام٬ صفحه‌به‌صفحه‌ و سطربه‌سطرش٬ هروقت بحث کار و رابطه و رفاقت بوده٬ همیشه دردسترس بوده‌ام؛ برنده‌ي مدال طلای المپیک برای همیشه اِویلبل و آن‌کال‌بودن. ته‌اش اما هروقت از المپیک برگشتم٬ یک‌نفر توی فرودگاه با حلقه‌ی گل به استقبال‌ام نیامد که هیچ٬ گاها منشوری هم شدم. حالا٬ حالا وقت‌اش است که دیگر کمی کار و خانواده و رفاقت برایم صبر کنند.