۱۳۹۴/۰۷/۳۰

And what do you know who is staying in the rubbles




روز نرمی است. ماگ لبالب از چایی را گذاشته‌ام کنار لپ‌تاپ و دلم قند نمی‌خواهد. «تمام تو» را گوش می‌دهم و یاد آن فروشنده‌ی موزیک می‌افتم که نتوانسته بود لای قفسه‌ها پیدایش کند ازبس‌که اشتباه آدرس داده بودم. روز نرمی است و خورشید نیست و از جایی دور٬ خیلی دور صدای عزاداری عاشورا می‌آید. حواسم در پارکینگ است. ماشین را یک‌جوری پارک کرده‌ام که طبقه‌ی پایینی اگر قصد بیرون آوردن ماشینش را داشته باشد یا گرفتار است و یا باید زنگ بزند. یک گوشم به آیفون است و یک گوشم به نوای نیِ امیر اسلامی. آلبرت یک‌بار پرسید این فلوتِ شما چرا این‌قدر غم دارد. گفتم چون فلوت نیست و نی است٬ چون نوایش از حنجره‌ی آدم بیرون می‌زند انگار که دلت را جار زده باشی.

روز نرمی است. پتوی سفری را دورم پیچیده‌ام٬ شلوارجین و پاپوش‌هایم را پوشیده‌ام و به خانه‌ای نگاه می‌کنم که قرار شد در کمال تعجب همچنان ساکن‌اش باشم. یادم باشد پتوی بزرگ را بدهم خشک‌شویی و باقی عکس‌ها را جمع کنم. یادم باشد پودرِ دستی بخرم برای شستن پرده‌ها و کوسن‌ها. یادم باشد سرفرصت بنشینم و با پیرزن‌های ته دلم که وقتی صدای نی می‌شنوند شروع می‌کنند به رخت‌شستن٬ کمی حرف بزنم٬ کمی دوست شوم.


۱۳۹۴/۰۷/۱۴

«می‌خوام بدونم رو خرابه‌های یه آدم٬ اگه چیزی هم دُرُس بشه٬ می‌شه عشق باشه؟»*



روی میز کارم یک لیوان سرامیکیِ چاقِ آبی دارم؛ از همین سرامیک‌های معمولی لاله‌جین و درون‌اش روان‌نویس‌هایم را ریخته‌ام. من معتاد به نوشتن با روان‌نویس‌های رنگارنگ‌ام. مارک گران‌قیمتی هم استفاده نمی‌کنم؛ همین یونی‌بال‌های معمولی که هر اداره‌ای سروکارتان بیفتد دست کارمندها می‌بینید با این فرق که من همه‌ی رنگ‌هایش را دارم٬ نه فقط آن آبی و مشکیِ نماد بوروکراسی.
روان‌نویس‌ها در تمام این سال‌ها معیار حال من بوده‌اند. این‌طور که هروقت حالم خوش بوده یا رضایتی از خودم داشته‌ام یا خواسته‌ام به خودم حالی داده باشم٬ رفته‌ام به اولین شهرکتاب سرراه‌ام و یک‌رنگ (و هربار فقط یک‌رنگ) برای خودم خریده‌ام. چندروز پیش که داشتم «مادر»ِ نانی مورتی را می‌دیدم و محو بازی‌ها بودم٬ یک‌آن نگاه‌ام افتاد به لیوان سرامیکی و دیدم چه خلوت است؛ دیدم که فقط مانده یک‌سبز و یک‌سرخِ شرابی و یک‌آبیِ روبه‌اتمام. حالم بد شد. حس کردم چه گذشته بر منِ این چندماه که همه‌چیز این‌قدر خالی‌ست؛ من٬ خالی. خانه٬ خالی. لیوان سرامیکی٬ خالی.

عصرش رفتم شهرکتاب وزراء دنبال یک‌کتاب دوزبانه‌ی فارسی/ فرانسه برای پسربچه‌ی یکی از دوستان. حالم خوش نبود. برای بردن بعضی از وسایل باقی‌مانده هم‌دیگر را دیده بودیم و قلبم می‌سوخت. آقای بخش موزیک شهرکتاب هم سنگ‌تمام گذاشته بود و غمگین‌ترین موزیک‌هایی که در فروشگاه موجود بود را پلی می‌کرد. یک‌لحظه خودم را دیدم که نشسته‌ام پایین یکی از ردیف‌های کتاب و اشک‌‌هایم روان‌شده. حس بدی بود. بلند شدم و رفتم سمت غرفه‌های لوازم‌التحریر و از ردیف یونی‌بال‌ها یک‌صورتی خوش‌رنگ برداشتم. خانه که رسیدم٬ چایی که دم کردم٬ «گل‌چهره مپرس»** که پلی شد٬ روان‌نویس صورتی را گذاشتم کنار باقی‌شان توی لیوان. چای دارچینی خوردم و یادم آمد که همیشه دودوتا چهارتا نمی‌شود؛ چای بعدی را که خوردم٬ حالم خوب بود.




* تعلیق ناباوری- شهریار مندنی‌پور
** این ری‌میکسِ گل‌چهره مپرسِ «مسلم رسولی» خیلی نرم و به‌دل است. از دست‌اش ندهید