۱۳۹۴/۰۷/۰۱

So... Not an Addict



اولین مهمانی بعداز جدایی‌ام در این خانه است. دست‌و‌دلم می‌لرزد. مواد لازم مزه‌ها را چیده‌ام روی کانتر و هرچنددقیقه یک‌بار بی‌تمرکز٬ لیست خرید را چک می‌کنم. دوبار نوشته‌ام زیتون٬ و پنیر را به‌کلی فراموش کرده‌ام. حالا بادمجان‌ها آماده‌ی سرخ‌شدن‌اند و صدایم می‌کنند من اما نشسته‌ام روی صندلی و حواسم جای دیگر است. غمگین نیستم فقط ساکت‌ام و یک‌چیزی میان لایه‌های ذهنی‌ام گم‌شده که پیدایش نمی‌کنم. 

صبح‌های زود می‌دوم. موزیک را در گوشم فرو می‌کنم و این‌قدر می‌دوم که دیگر جز به نفس به‌شماره‌افتاده به‌چیزی فکر نکنم. می‌دوم و می‌دوم و چشم‌هایم را می‌بندم و نفس‌های عمیق می‌کشم و گه‌گاه عابرانی را تماشا می‌کنم که با تعجب نگاهم می‌کنند. به‌خانه که می‌رسم دوش می‌گیرم و زیر دوش٬ تنها جای امن کره‌ی زمین٬ جایی که کسی نمی‌شنود و نمی‌بیند٬ می‌گذارم که قطرات اشک و آب یکی ‌‌شود. 

اولین مهمانی بعداز جدایی‌ام در این خانه است. دست‌و‌دلم می‌لرزد. بیشتر دوستانم هنوز جریان را نمی‌دانند. دارم آماده می‌شوم که اگر سراغش را گرفتند٬ تک‌جمله‌ای برای شروع و خاتمه بحث پیدا کنم. مثلا بگویم «خوب بود و بعداز این‌همه سال فرازونشیب تمام شد» یا بگویم «نشد٬ گاهی نمی‌‌شود». لیست خرید را دوباره می‌گذارم جلویم و بادام‌زمینی را اضافه می‌کنم. خنده‌ام می‌گیرد بس‌که مزه‌های این‌ خانه تمام شده٬ بس‌که از ترس سیگار٬ لب به الکل نزده‌ام. شد شش‌ماه که سیگار را ترک کرده‌ام٬ الکل را٬ ازدواج را و هرچه٬ هرچه وابسته‌ام کند که برای از یادبردن‌اش روزی چهارکیلومتر بدوم.