۱۳۹۴/۰۴/۰۵

Winter is Coming


اول) فلفل‌سبز نخ می‌کنم و نوک انگشتانم سوزسوز می‌کند. سوزسوز اصطلاح مادربزرگ‌ام بود؛ همان‌وقتی که توی ایوان خانه‌ی بزرگ‌اش می‌نشستیم و فلفل نخ می‌کردیم. تب دارم و خونریزی شدید امان از روزگارم درآورده. پد پهن کرده‌ام زیرم و چندساعتی یک‌بار مفنامیک‌اسید می‌خورم. برگشته‌ام خانه‌‌ی خودم و تنهایی‌ام را دوست دارم. پرده‌ها را کشیده‌ام٬ «گیم ‌آو ترون‌ز» و سیزن آخر «بردواک‌امپایر» می‌بینم؛ پشت سر هم و بدون رهایی. انگار که آخرین روز کره‌ی زمین باشد٬ انگار که با رقیب نامرئی مسابقه بدهم. پ یازده‌روز دیگر می‌آید و هیجان‌اش از من بیشتر است. می‌آید که دکترش را ببیند و برنامه جدایی‌اش را نهایی کند. پشت تلفن می‌گویم که کاش با عجله تصمیم نگیرد و می‌دانم چه مزخرفی گفته‌ام. آدمیزاد برای جدایی حتما دلایل جدی‌تری دارد. 
مصاحبه‌های امروزش را در خبرگزاری‌ها دیدم. حالا رسما مدیرپخش خیلی از فیلم‌هایی‌ست که در سال اکران می‌شوند. برایش خوشحالم٬ خیلی. لیاقت‌اش را دارد. کار٬ سبک زندگی‌٬ درآمد همه‌ همانی شد که می‌خواست. این‌میانه لابد تنها زندگی مشترک‌مان بود که یا در معادله‌های پیچ‌درپیچ رفاقت و محافظه‌کاری‌مان معلق ماند و یا قدرتی خدا به‌کل وارد محاسبات نشد.


بعدتر) قرارگذاشته بودم برای خودم لازانیا درست کنم. لازانیا غذای غم و شادی من است. نقش ویسکی را دارد و با هرحالی برایش اشتها دارم. بسته را اما از کابینت درنیاورده٬ سر جایش می‌گذارم. رمق ندارم. یک‌بسته سوپ آماده را در آب سرد می‌ریزم و روی گاز هم می‌زنم و بی‌هدف آب‌و‌هوای شهرهای دنیا را روی گوشی می‌بینم. چشم‌هایم را می‌بندم و آرزوی برف می‌کنم. دلم روشن است؛ هنوز لازانیا هست٬ ده‌بار که بخوابم و بیدارشوم پ رسیده و چشم‌به‌هم بزنم زمستان در راه است.   



"Winter is Coming" اصطلاح رایج سریال گیم آو ترون‌ز است