۱۳۹۴/۰۳/۱۱

Love Me Like You Do یا برعکس



باید بروم طالقانی٬ تقاطع ولی‌عصر که دسته‌ی عینک آفتابی‌ام را تعمیر کنم. این چندروز که برگشته‌ام هرکس نگاه‌اش کرده گفته که یک جدیدش را بخرم به‌صرفه‌تر است ولی من انگار امامِ آفتابه خرج لحیم هستم. ماشین نمی‌شود برد چون امروز زوج است و لاجرم باید توی این برق آفتاب نفرت‌انگیز تهران کج کنم آن‌طرف. برگشتن‌ام به تهران٬ به این گرمای لعنتی٬ ازجایی که کاپشن می‌پوشیدم و هوا به‌نهایت خوش بود مثل شکنجه است و درجه اعصاب‌ام روی طیف٬ قطعا صفر است. پایم به زندگی روتین که رسید٬ دیوانگی عود کرد. زنگ زدم به دکترم و وقت گرفتم. افتادم به جان خانه و سابیدم تا حدی که تی از وسط میله‌اش خم شد. بعد هم خیلی مازوخیست‌وار روی آن تخت دونفره‌ی کذایی خوابیدم و تا صبح غلت زدم. 

به دکتر یک‌بار گفتم آدم چقدر باید تاوان اشتباه‌اش را پس بدهد٬ گفت خیلی. گفتم اگر زیر بار این خیلی٬ له شود٬ گفت باید ذهن‌اش را خالی کند٬ بکَند٬ برود چون تاوان‌دادن و له‌شدگی ترکیب جالبی نیست. راست می‌گوید یک‌جایی آدم می‌فهمد٬ بالاخره می‌فهمد که عزیز کسی بوده یا نه. دوزاری‌اش هم می‌افتد که طرف تا کجا٬ تا کدام پله دستش را می‌گرفته. منصفانه‌اش همین است و بیشتر از این خیال‌بافی‌ست؛ حمل کردن صلیبی است روی شانه‌ها که وزن‌اش از جثه آدم بیشتر است.
می‌دانستم پایم رسیده‌نرسیده به خانه٬ کابوس پاییز گذشته برمی‌گردد و یادم می‌اندازد که همان دکمه‌ی معروف‌ام که برای هیچ پالتویی مناسب نیست.





* مسیج زد که Fifty Shades of Grey را ببین و کمی شل کن. با همین ادبیات. راست می‌گفت بهترین پیشنهاد برای «شل کردن» بود؛ دوساعت و هشت‌دقیقه‌. اگر حس دیدن خود فیلم را ندارید٬ لینک ویدئواش با صدای خانم الی گولدینگ را اینجا برایتان می‌گذارم:

https://www.youtube.com/watch?v=AJtDXIazrMo