۱۳۹۴/۰۳/۳۰

وَکُلُّ مَشِیَّتِکَ ماضِیَه



اولین‌بار همین شش‌روز پیش تصویرش آمد جلوی صورتم؛ حدفاصل دوتا عوارضی اتوبان کاشان به قم. خورشید از رو‌به‌رو می‌زد و فرمان داغ بود. دستم را می‌سراندم به‌سمت پایین دایره‌ی فرمان و عینک آفتابی را هل می‌دادم روی چشم‌ها. دلم چایی خواسته بود. جلوی یک امام‌زاده‌ی بی‌نام‌ونشان٬ باقی‌مانده‌ی فلاسک را خوردم و هرچه چشم‌ها را تنگ کردم٬ آخرین‌بار باهم بودن‌مان در این جاده یادم نیامد. کولر جواب نمی‌داد و نگاهم خیره مانده بود به گنبد کوچک رنگ‌و‌رورفته‌ی آن روبه‌رو. چیزی مثل کبوتری بی‌قرار می‌کوبید توی تنم. دلم نبود برگردم. شبش خواب دیده بودم که یک‌دست ندارم و هول کرده بودم.

دعای سحر حال خوبی دارد. می‌گذارمش روی پلی و از پنجره زل می‌زنم به تاریکی آن بیرون. دوتا چایی پشت‌سر هم می‌خورم و در تراس را باز می‌کنم. دوباره تصویرش می‌آید جلوی چشمم. آن آخرین سحری که از رادیوی جیبی‌اش ربنا گوش می‌داد و با انگشت‌های زیبایش موج‌ را تنظیم می‌کرد. نوای «موسوی قهار» بود که آرام آشپزخانه را پر می‌کرد. ده‌روز قبلش رفیق فدایی خلق‌اش را اعدام کرده بودند و یک‌ماه قبل‌ترش دونفر ترک موتور تابلوی مطب را شکسته بودند. دلت اگر پر باشد٬ خلوت سحر حال خوبی‌ست. شجریان مثنوی افشاری می‌خواند «چند خوردی چرب و شيرين از طعام ...»٬ من موهایم را بالای سرم جمع می‌کنم و لیوان چایی را زیر شیر می‌گیرم. 

جلوی عوارضی هرچه گشتم قبض پیدا نشد. مسئول باجه با دست اشاره کرد که مهم نیست٬ برو. گاز دادم و دیدم که چقدر دلم برای تهران تنگ نشده.